Top 10

۴۷ نکته ای که باید درباره ی فیلم Mortal Engines بدانید! ( قسمت اول )

فیلیپ ریو اولین بخش از رمان‌های نوجوانانه و علمی تخیلی Mortal Engines را در سال ۲۰۰۱ منتشر کرد؛ این رمان به موفقیت‌های بزرگی دست پیدا کرد، آنقدر بزرگ که کارگردان مجموعه فیلم‌های The Lord of the Rings (ارباب حلقه‌ها) Peter Jackson می‌خواست در سال ۲۰۰۸ فیلم بعدی خود را با اقتباس از آن تولید کند.پیتر جکسون سال قبل در محل فیلم‌برداری پروژه Mortal Engines (نیوزیلند) به خبرنگاران گفته بود به دلیل توسعه پروژه The Hobbit (هابیت) برنامه تولید Mortal Engines از هم فروپاشید؛ با توجه به پایان یافتن حقوق مالکیت این عنوان در سال بعد، Peter Jackson احساس کرد که بهتر است سلطنت کارگردانی این عنوان را برعهده فیلم‌نامه‌نویس مصور خود طی ۲۵ سال اخیر یعنی کریستین ریورز بسپارد.

 

Mortal Engines

 

 

بگذارید با این واقعیت که ریو رولینگ نیست رو‌به‌رو شویم؛ درحقیقت پایه و اساس مجموعه کتاب‌های ساخت بریتانیا همان اثر مشابه مجموعه کتاب‌های آمریکایی مانند هری پاتر را ندارد. Mortal Engines بر مبنای مفهوم خیالی داروینیسم شهری است، یک سیستم که در آن شهرها به شکلی بازسازی شده‌اند که می‌توانند حرکت کنند و با پیمودن مسافت‌های مختلف هر شهر کوچک‌تری را که در سر راه خود ببینند از بین می‌برند.در چنین آینده خطرناکی ما با هستر شاو (با بازی Hera Hilmarsdóttir ) آشنا می‌شویم، زنی که دارای ماموریتی برای گذر از جاده‌ها به همراه شاگردی جوان (با بازی Robert Sheehan ) به نام تام نتسورثی است؛ هردوی آن‌ها قصد دارند در این راه مسیر آینده خود را تغییر دهند.

از جمله بازیگران دیگر این فیلم می‌توان به اسامی این اشاره کرد : هوگو ویوینگ ، استفان لنگ ، کولین سالمون ، جیها ، رونان رافرتی ، لیلا جورج و پاتریک مالاهید.

 

 

اگر استقبال از فیلم Mortal Engines در حد مورد انتظار استودیو سازنده باشد ممکن است این عنوان تبدیل به فرنچایز بعدی درخشان در دنیای هالیوود شود؛ سال قبل خبرنگاران کولیدر همراه با گروه دیگری از خبرنگاران طی یک تور دو روزه به محل تصویربرداری این پروژه رفتند تا متوجه تاروپود حقیقی این پروژه شوند، جکسون در خصوص وضعیت فعلی پروژه گفت: احساس می‌کند به حقیقت پیوستن آن، الان بیشتر از سال ۲۰۰۸ امکان‌پذیر است. خبرنگاران کولیدر بعد از این سفر دو روزه به حقایق زیر پی بردند:

۱-حوادث این فیلم تقریبا ۱۷۰۰ سال پس از زمان جنگ شصت دقیقه‌ای را نشان می‌دهد، جنگی که شصت دقیقه به طول انجامید و طی آن جهان به طور کامل تغییر شکل داد و به جهان پسارستاخیزی که خواهید دید تبدیل شد.

۲-این جهان عمدتا بر پایه قوانین شهری داروینیسم استوار است؛ در این جهان شهرهای متحرک یکدیگر را می‌بلعند و هر شهری که بزرگ‌تر و قوی‌تر باشد در این مبارزه پیروز می‌شود. البته Anti-Tractionist هایی نیز وجود دارند که بر علیه این اکوسیستم فعالیت کرده و با آن مبارزه می‌کنند؛ طبق گفته جیها ممکن است لندنی‌ها Anti-Tractionist ها را تروریست بدانند، اما آن‌ها درواقع محافظانی هستند که سعی می‌کنند مطمئن شوند گونه انسان از بین نرفته و به‌شکل کامل منقرض نمی‌شود.

۳- تولیدکنندگان داستان فیلم را طی زمان پسارستاخیر درنظرنمی‌گیرند؛ شرایط کنونی در فیلم از دید آن‌ها درواقع هزاران سال بعد از تبدیل شدن دنیا به یک جامعه پسارستاخیزی است و به نظر آن‌ها جهان کنونی شرایط بد و وخیم جهان اولیه موجود در هزاران سال پیش را ندارد. فیلم‌نامه‌نویس این پروژه فلیپا بوینس در این باره گفت: «جهان در حال بازگشت است، البته اگر این موتورهای متحرک دست از وحشی‌گری خود بکشند.»

۴- شهر متحرک و عظیم‌الجثه لندن به‌وسیله در کنار هم قرار گرفتن ویرانه‌هایی از شهر لندن که آن‌ها را می‌شناسیم تشکیل شده است، بنابراین ما شاهد حضور عناصر ویکتوریا و مجسمه‌های برنزی مختلف در آن خواهیم بود. سیستم حمل‌ونقل بر پایه دید سیستم اتوبوسی لندن و چشم لندن است. سه گروه اصلی در شهر لندن وجود دارند: ۱- گروه Gut که در آن طبقه کارگران یقه آبی و پایین شهری بخشی از شهر را اشغال کرده‌اند ۲- گروه Second Tier که مردمانی با شرایط مالی و زندگی متوسط را شامل می‌شود مانند: مورخان ۳- گروه First Tier که عمدتا شامل حال اشراف‌زاده‌ها است و حدود ۱ درصد از جمعیت کل جامعه را تشکیل می‌دهد.

۵- از جمله مکان‌های دیگر موجود در فیلم می‌توان به شانگ ژو اشاره کرد، یعنی جایی که آن‌ها در آن آموزش می‌بینند و افکار خود را روشن‌تر می‌کنند؛ طراح تولید دن هناه توضیحات بیشتری راجع‌به این مکان می‌دهد و اعلام می‌کند این مکانی برای استقرار Anti-Tractionist ها است و در شرق قرار دارد، او به شکلی واضح گفت: «ما نمی‌گوییم این مکان چین و یا ویتنام است؛ ما نمی‌گوییم این مکان دقیقا کجاست.» در عوض شانگ ژو مخلوطی از این مکان‌ها است. زندگی متناوب اهالی شانگ ژو بدین شکل است: آن‌ها سبزیجات خود را پرورش می‌دهند، پارچه‌های خود را می‌بافند و درختان و گیاهان خود را حفظ می‌کنند. (فرهنگی که در شهرهای بزرگ متحرک وجود ندارد) هناه راجع‌به شرایط آب‌وهوایی شانگ ژو می‌گوید: «در شانگ ژو تابستان است و این مکان آب‌وهوایش با بقیه مکان‌ها متفاوت است.»

 

۶- منطقه دیگری به اسم Airhaven نیز وجود دارد که در آن شهرها میان ابرها ساخته شده‌اند؛ خلبان‌ها باید لباس‌های گرم بپوشند زیرا آب‌وهوا در آن‌جا بسیار سرد است.

۷- مکانی دیگر که جذابیت منحصربه‌فرد خود را داراست موزه شهر لندن است؛ جایی که یک مورخ به نام چادلیف پامروی (با بازی کولین سالمون) از آثار مقدس حفاظت می‌کند. یکی از بخش‌های جالب این موزه یک مجسمه از کوین و استوارت است که تصور می‌شد خدایان دنیای قدیم هستند؛ از دیگر چیزهای جالب این موزه می‌توان بدین موارد اشاره کرد: یک امضای قدیمی از مک دونالد، جمجمه‌های یک T-Rex و Triceratops (هر دو نوعی دایناسور بودند) و مصنوعاتی مانند اسکیت برد، ماشین‌های شستشو و وسایلی از این قبیل. سالمون یادآوری می‌کند: «روزی افرادی بودند که به تلفن همراه خود نگاه می‌کردند و من داشتم توضیح می‌دادم نقطه‌ای در تاریخ وجود داشت که همه به تلفن همراه خود نگاه می‌کردند و با یکدیگر مکالمه‌ای انجام نمی‌دادند و تمام اطلاعات در آن‌ها ذخیره می‌شد و همچنین دیگر کتابی خوانده نمی‌شد و فقط صدا وجود داشت.»

۸- سالمون در این فکر بود که از یک لهجه خاص نیوزیلندی برای کاراکتر چادلیف استفاده کند، زیرا با توجه به تجربه شخصی‌اش یک سناریو جالبی وجود دارد که بر اساس آن مردمانی با منافع مشترک به شکلی دیگر به انگلستان نگاه می‌کنند.

۹- صحنه‌ موجود در اولین تریلر، درواقع اولین بخش بزرگ اکشن این فیلم است؛ لندن جاسوسی یک شهر کوچک آلمانی به نام Saltzhaken را برای تهیه خوراکی می‌کند، در اینجا ما هستر شاو مرموز را با یک روپوش خاص و نقابی برای پوشاندن زخم زشت خود می‌بینیم که بر روی شهر Saltzhaken ایستاده و آماده برای بلعیده شدن توسط شهر لندن است؛ او در حال انجام ماموریتی برای گرفتن چیزی یا شخصی در شهر لندن است.

۱۰- داروینیسم شهری توانسته است به وسیله دروغ گفتن به طبقات پایین‌تر پیشرفت کند و رونق یابد؛ پناه‌جویانی که توسط شهر لندن بلعیده می‌شوند به یک مرکز پردازش گذرنامه هدایت شده و از طرف قائم‌مقام شهردار یعنی ثادئوس ولنتاین (با بازی هوگو ویوینگ) به آن‌ها قول زندگی بهتر داده می‌شود؛ در اینجاست که هستر، ثادئوس را شناسایی کرده و قصد دارد او را بکشد، اما چرا؟ برای پی بردن به این موضوع باید صبر کنید و فیلم را ببینید و یا حداقل کتاب را بخوانید. همچنین در اینجاست که او با تام نتسورثی برخورد می‌کند.

 

۱۱- جکسون اعلام کرد کاراکتر تام، که شاگرد چادلیف و معشوقه احتمالی هستر است کمی با آنچه که در کتاب وجود دارد فرق می‌کند؛ او به‌طور دقیق در این زمینه گفت: «ما می‌خواستیم کاراکتر تام کمی روشن‌تر و بالغ‌تر به‌نظر برسد.»

۱۲- داستان عشق بین تام و هستر یکی از عناصر اولیه فیلم‌نامه‌نویسان کتاب بود؛ بوینس، فرن والش و پیتر جکسون به دنبال ساختن فیلم‌نامه بزرگ‌تر بودند.

۱۳- مجموعه کتاب‌های ریو در محدوده ژانر جوان-بزرگ‌سال قلمداد می‌شود، اما ریورز و نویسندگان بسیار قاطعانه و با هدفی مشخص این محدوده سنی را گسترش دادند؛ از روی نوشته‌ها احساس می‌شد که این داستان برای افراد ۱۸ تا ۲۰ ساله نوشته شده است اما در حقیقت زبان آن برای کودکان نه ساله بود. ریورز در این باره می‌گوید: «آن‌ها بیشتر در محدوده سنی قهرمانان Star Wars هستند؛ آن‌ها نوجوان نیستند، آن‌ها پیوسته این سوال را از خود می‌پرسند: من قرار است با زندگی خود چه کنم؟»

۱۴- ویوینگ «ولنتاین» را به چشم یک شرور نمی‌بیند؛ او در این مورد می‌گوید: «فکر نمی‌کنم این خوب باشد که او را یک شرور بخوانیم.» می‌توان از صحبت او چنین برداشتی را داشت که اگر شرورها تا این حد ماهیت دوبعدی داشته باشند بسیار خسته‌کننده خواهند بود، در حقیقت این کاراکتر سعی می‌کند دارای چرخشی باشد که چنین مرزهای تکراری را از بین ببرد. شهردار شهر لندن مردی با تفکرات قدیمی و معتقد به نظام کشش شهری (Tractionism) است و همان‌گونه که جهان در حال حاضر وجود دارد آنرا پذیرفته است، از طرف دیگر ولنتاین شخصی است که فکر می‌کند دوران کشش شهری در حال نابودشدن است، آن‌ها دچار مشکلات وخیمی شده‌اند و به سختی با مقوله گرسنگی دست‌وپنجه نرم می‌کنند؛ او معتقد است کل عقاید Tractionism و Anti-Tractionist باید منسوخ شود، زیرا در سمت دیگر جهان دیدگاه کاملا متفاوتی از طرز زندگی وجود دارد. ویوینگ درواقع این کاراکتر را به چشم یک باستان‌شناس، ماجراجو، غارت‌گر، رهبر و یک قهرمان می‌بیند.

۱۵- طرفداران کتاب ممکن است ناامید شوند وقتی که بفهمند گرگ سفید همراه دختر ولنتاین یعنی کاترین (با بازی لیلا جورج) از فیلم حذف شده است؛ جورج در این باره گفت: «روز بدی بود، من در جلسه دوم راجع‌به آن می‌دانستم؛ من آمدم و تست مورد نظر برای فیلم را انجام دادم، آن‌ها نشسته بودند و می‌گفتند چه فکر می‌کنی؟ من اینطور بودم: اوه واقعا واقعا آن را دوست دارم، یعنی داشتن یک گرگ بسیار جالب خواهد بود، من گرگ دوست دارم، سپس آن‌ها گفتند بله هیچ گرگی در کار نیست و من گفتم بله از گرگ متنفرم، این حرکت بسیار خوبی بود.» ویوینگ پیشنهاد داده بود که موهای گرگ در سرتاسر تخت موجود در خانه پراکنده باشد، البته هنوز مشخص نیست این مورد در فیلم‌نامه نهایی وجود دارد یا خیر.

 

۱۶- کاترین رابطه خیلی نزدیکی با پدرش داشت، اما اکنون تمام تمرکز ولنتاین بر روی بقا است که طبق گفته جورج درک چنین موضوعی برای کاترین سخت است؛ او از مرحله سادگی و زندگی کردن در حباب گذر می‌کند تا سرانجام به قدرت حقیقی خود دست یابد و طبق گفته سالمون طی این مسیر چادلیف حکم پدر جایگزین را برای کاترین خواهد داشت.

۱۷- رونان رافرتی ایفاگر نقش بویس پاد است، بویس یک مهندس کارآموز در شهر لندن است که بعد از تلاش هستر برای به قتل رساندن پدر کاترین، عاشق کاترین می‌شود؛ رافرتی می‌گوید: «در ابتدا من این احساس بویس که خود را به چشم یک بیگانه و بی‌چاره جهت کمک به شهرش می‌دید دوست داشتم، او برای کمک به شهرش هیچ مسیر روشنی را پیدا نمی‌کرد و هیچ درک واضحی که آن‌ها چطور می‌خواهند آن کار را انجام دهند نداشت، دقیقا برخلاف قهرمان اصلی که عموما همیشه ایده‌ای روشن از آنچه که می‌خواهد انجام دهد دارد؛ من از اینکه او تا این حد برای اقدامات خود گیج بود لذت می‎‌بردم، همه این رفتارها تا زمانی که او با کاترین آشنا شد ادامه داشت، اما به محض آشنایی با او همه چیز برای بویس تغییر کرد، او درک بالاتری نسبت به جهان به دست آورد و توانست برای طرح‌های مختلف برنامه‌ریزی کند، او برای کارهایش ایده داشت و آشنایی با کاترین نیز انگیزه لازم را به او داد.»

۱۸- همان‌طور که از قیافه رافرتی مشخص است بویس برخلاف آنچه که در کتاب خواندیم کچل نخواهد بود؛ رافرتی می‌گوید: «من به مانند آن لباس نپوشیدم، اما همه ما تقریبا خاکستری یا نقره‌ای هستیم و همه این استایل خاکستری و موی نزدیک به سفید را داریم که تفسیر نسبتا واضحی از آن می‌باشد؛ من فکر می‌کنم موضوعات زیبایی‌شناختی کاملا رعایت شده است.»

۱۹- ویوینگ قرار بود در ابتدا با انجام تمرینات زیاد شمشیرزنی را فرابگیرد اما سپس همه‌چیز تغییر کرد و امکان وقوع این قضیه از بین رفت؛ در عوض آن‌ها هنرنمایی برخی از بازیگران را کاهش دادند و در روز فیلم‌برداری به آن‌ها در هر بار، پنج ضربه آموختند. در سمت دیگر هلمار تمام حرکات کاراکتر را خودش انجام داد، او این حرکات را «حرکات احساسی» و «انعطاف‌پذیری پرشور» نام‌گذاری کرده بود.

۲۰- طی یک صحنه مبارزه هلمار به شکل تصادفی هنگام کار بر روی حرکاتش شخصی را زد؛ او در این باره گفت: «من فکر نمی‌کردم اتفاق خاصی رخ دهد و از آنجایی که همه ما با بالشتک‌هایی نرم برای جلوگیری از ضربه خوردن پوشیده شده بودیم با خود می‌گفتم همراه با بدلکار او را می‌زنم و سپس دست من به شکلی تصادفی فقط رفت؛ من قبلا هیچ شخصی را در زندگی واقعی نزده بودم، اوه خدای من.»

 

۲۱- استفان لنگ نقش شرایک یا همان مرد احیا‌کننده را ایفا می‌کند؛ وقتی مردم می‌میرند بدن آن‌ها معمولا به شکل بیونیک بازگردانده می‌شود ولی آنها از قلب و روح خود کاملا جدا هستند. لنگ در این باره می‌گوید: «او این لحظه‌ها و خاطرات فوق‌العاده را می‌گیرد و نمی‌داند با آن‌ها چه کند، اما به نوعی او می‌داند که این موضوع به ناتوانی و عجزش در آسیب رساندن به یک کودک ارتباط دارد، بنابراین او پیوسته به دنبال جستجو کردن است.»

۲۲- هناه می‌گوید: «منطق شرایک بر این اساس است که او یک ماشین است؛ او دارای یک مغز انسانی، چشمانی انسانی و پوستی مومیایی شده از جنس پوست انسانی است. بنابراین این یک پوست انسانی است که توسط ارگان‌های مکانیکی داخلی او تغذیه می‌شود؛ اکسیژن و خون به مانند سیستم‌های موجود در بقیه افراد در حال انتقال هستند، اما این عناصر به شکل قابل توجهی شرایط بدی به خود گرفته و فرسوده می‌شوند.»

۲۳- استفان لنگ از سیستم سنتی ضبط حرکت (Mo-Cap) برای کاراکتر خود استفاده نکرد، اما گروه تولید برای در دست داشتن حرکاتش در نقش یک مرجع، از حرکات او فیلم‌برداری کردند؛ او از یک لباس خاکستری و یک شی خاص برای بالا بردن خط چشم کاراکترش استفاده می‌کرد، این درواقع دقیقا همان چیزی بود که لنگ خیالش را در سر داشت.

۲۴- عوامل تولید در آزمایشات خود از حشرات مختلفی از جمله سوسک برای ویژگی‌های ظاهری شرایک الگو می‌گرفتند؛ خود لنگ نیز به همین منظور تحقیقاتی را در جستجوی پرندگان شکاری آغاز کرده بود، در حین همین جستجو او به شکل کاملا تصادفی به یک ویدیو در یوتیوب مواجه شد که بسیار او را خوشحال کرد؛ در این ویدیو یک رقاص باله به نام رادولف نوریو اجرای Swan Lake را انجام می‌دهد، لنگ در این باره گفت: «هنگامی که شروع به دیدن او کردم انگار شروع به دیدن شرایک کرده بودم، چون وقتی یک رقاص باله شروع به رقصیدن می‌کند دست‌های خود را تکان نمی‌دهد، او طرز حرکت کردنش برای حفظ تعادل به مانند ما نیست: پای راست دست چپ و پای چپ دست راست، او این‌گونه نیست؛ او دستان خود را به مانند یک قو به سمت عقب نگه‌ می‌دارد که درست به مانند این پرنده پیچیده عمل می‌کند و به همان اندازه قدرتمند است.

۲۵- «Kong-alizer» یک واحد اصلاح صدا است که برای کمک به تبدیل صدای اندی سرکیس به کینگ کونک در فیلم جکسون استفاده می‌شد؛ اکنون از این سیستم با نام جدید «Stalker Talker» برای لنگ و شرایک استفاده می‌شود.

 

برچسب ها
نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن