مصاحبه
پای صحبتهای Nicole Kidman از قسمت پایانی Big Little Lies و احتمال وجود فصل دوم

این سریال نخستین تجربه Nicole Kidman در یک سریال هفتگی تلویزیونی بوده است که وی از هر لحظه اش لذت برده است.
او می گوید : «دوست داشتم هر هفته در زندگی مردم باشم، داستان اسرارآمیز قتل نهفته در سریال های مینیمالیستی HBO یکی از جنبه های بحث برانگیز آن است و مردم سؤالات بسیار زیادی در این رابطه می پرسند تا بتوانند تحلیل خوبی ارائه کنند. من این سریال را بسیار برانگیزاننده یافتم و از نحوه تماشا و درک مردم از پدیده ها شگفت زده شدم. مردم این سریال را چند بار تماشا می کنند و هر بار جزییات بیشتری از آن را کشف می کنند، فراتر از تنها یک فیلم، آن ها می توانند بارها و بارها دکمه بازگشت به عقب را فشار دهند!»

و البته رأی دهندگان جایزه Emmy دفعات بسیار زیادی روی دکمه «بازگشت به عقب» فشار خواهند داد تا از بازی نفس گیر و جذاب Kidman در نقش زنی گناهکار به نام Celeste لذت ببرند. ما با این بازیگر برنده اسکار مصاحبه ای در مورد قسمت آخری که روز یکشنبه پخش شد صحبت کرده ایم. در این بخش دیدیم که شوهر سوء استفاده گر وی Perry در یک درگیری خونین از پای در آمد. در این مصاحبه ما از صحنه های دردآور فیلم از Celeste و درمانگرش، از واکنش همسر معروفش Keith Urban به این صحنه ها و از امکان وجود فصل دومی در این سریال صحبت کرده ایم.
طرفداران این سریال ایده های بسیار متنوعی در مورد نحوه پایان آن داشتند، آیا این نوع پایان باعث شگفتی شما هم شد؟ اصلا چه انتظاری از پایان داشتید؟ کتاب داستان را قبلا خوانده بودید؟
بله، کتاب را خوانده بودم. اما پایان بندی سریال و طرح Jean-Marc Vallée برای پایان سریال همه مان را شگفت زده کرد. فکر میکنم صحنه پایانی سریال، زمانی که همه ما در ساحل جمع شده ایم و بچه هایمان دور و برمان را گرفته اند و قدرت مادرانه ای که حس میکنیم و احساسی که باید از همدیگر محافظت کنیم، همه این حس ها مهم ترین اجزای کل سریال بوده اند. نحوه فکر من و Reese این بوده است که در این سریال به زنان نقش بهتر و پررنگ تری داده شود تا این که آن ها را ضعیف نشان دهند. و این همان چیزی است که در تمام سریال موج می زند. سریال در مورد رفاقت های زنانه است و مستقل از اتفاقی که در طی مسیر داستان می افتد، در طی داستان، ما پشت همدیگر ایستاده ایم.
این همان چیزی بود که من دوست داشتم. چند زن که در طی سریال با هم مشکلات و برخوردهایی داشته اند، در زمانی که مسئله مهمی رخ می دهد، با همدیگر متحد می شوند و از هم دیگر پشتیبانی می کنند.
بله. در واقع همین طور است. شخصیت Laura باید از خودش دفاع می کرد و همواره به خاطر شرایطش در حالت دفاعی قرار داشت. در این راه او بسیار موفق بوده است و البته گاهی مثل یک غریبه به نظر می آمده است. فکر میکنم که زنان بیشتر قادر به حس این حالت بوده باشند. و برای کسی مثل Celeste تراژدی بسیار بزرگ تری وجود داشته است، مسائل بسیار زیادی در جریان بوده است که وی نمی توانسته به دیگران بگوید. از آنجایی که این مسائل به شدت مخرب بوده اند؛ نظیر خیانتی که وی در خانواده خودش می دیده است. و در این میان تظاهر به حقیقت غیر ممکن است. تا زمانی که به صحنه نهایی می رسیم و او متوجه می شود که نحوه عملکرد وی در دفاع از کودکانش، کاملا بر ضد آن ها بوده است.
و من عاشق زمانی هستم که وی به سمت پسر کوچکش می رود و بدون تنبیه او را در بر میگیرد و می گوید: «من کنارت هستم، تا هر جایی که قرار باشد این گونه پیش برویم و همه چیز درست می شود.» اینجا جایی است که او روند موجود را می شکند. و نشان دهنده عشق عمیق Celeste به کودکانش است و علاقه اش به انجام کار درست. او همه کارهایی که فکر میکرد به نفع خانواده اش است را انجام داده است و وقتی با حقیقت روبرو می شود، هیچ کدام را نمی یابد. او حاضر بود همه رنج و عذاب را به تنهایی خودش تحمل کند تا بچه هایش زندگی خوبی داشته باشند. به همین دلیل فهم این موضوع پیچیده می شود و البته نادر.
بله دیدن چنین چیزی خیلی سخت است. پیچیدگی موقعیت و اوضاع Celeste و دیدن این که وی چگونه ذهنش را برای چنین شرایطی آماده تا جایی که امکانش را داشته است، آماده کرده است.
برای من شخصا بسیار مهم است که شما هم آن خواسته را حس کنید: «Celeste لطفا!» همزمان از وی خوشتان نیاید و هم او را درک کنید و حسش را بفهمید. چون خیلی از زنان در چنین موقعیت هایی بوده اند، و من هم می خواستم نسبت به آن ها حس همدردی حس شود تا این که با عصبانیت قضاوت شوند. این زن همه بار را خودش بر دوش می کشد، چون از آن نوع افراد است که چنین می کنند.

ولی وقتی متوجه می شود که Max همه آن خشونت را به ارث می برد، کاسه صبرش لبریز می شود. این طور نیست؟
کاملا درست است. برای این که چنین تصوری از پیش نداشته است و همیشه میکوشیده است از بروز چنین موقعیتی با درمانگرش پیشگیری کنند. او می گوید: «نه، قطعا نه. چنین چیزی نباید اتفاق بیفتد.» او در حال دفاع کردن از خیلی چیزهاست و البته همزمان هم لبخند از روی صورتش محو نمی شود. با آن چیزی که در داستان آمده بود و نحوه کارگردانی و نوعی که من و Alex رویش کار کرده بودیم، بدیهی بود که رابطه فراز و فرودهای فراوانی در طی سریال داشته باشد، تا این که در جایی کاملا از هم بپاشد.
از صحنه ساحل حرف زدید. اما در هیچ کجای داستان ندیدیم که این زنان بعد از مرگ Perry بنشینند و با هم صحبت کنند. آیا بخشی از فیلم وجود دارد که فیلم برداری شده باشد و پس از تدوین دیگر وجود نداشته باشد؟
نه، نبود. همه فیلم همانی بود که در سر Jean-Marc می گذشت. وقتی ما در اداره پلیس هستیم، همه مان «مونولوگ» هایی داریم و قطعا میتوانید چیزهایی شنیده باشید. از منظر سینمایی همه این ها قبلا در فکر کارگردان پرورانده شده بود. اتحاد بین اقیانوس و طبیعت و نحوه تصویر برداری وی از اقیانوس، هم بخش هایی از کل سریال بود. کارگردانی وی غیرقابل پیش بینی است و نجوه تقابل ما با کارگردانی وی، هم به همین شکل پیش بینی ناپذیر بود. من البته خیلی خوشحالم که همه این ها در سکوت انجام گرفتند.
TVLINE: بله، قطعا شما هیچ صحنه ای از صحبت کردن این زنان با همدیگر پس از مرگ Perry نمی بینید، همان کسی که قبلا یک بار به Jane حمله کرده بود. و البته باز هم نمی بینید که مثلا Madeline و Bonnie بنشینند و اختلافاتشان را با همدیگر حل کنند.
تماما حق با شماست. یعنی امیدوارم همه مثل شما فکر کنند. البته معتقدم که مخاطب بسیار باهوش است. باهوش تر از آن چیزی که می توان حتی تصور ش را کرد. خوشحالم که این اتحاد زنانه خودش را در سریال نشان میدهد، و البته دلیلی هم ندارد که مخاطبان بعدها بگویند: «نه، مخاطبین امروزی چنین سریال هایی نخواهند دید».

نمی فهمم. من یک مخاطب «مرد» هستم و البته از دیدن سریال لذت هم بردم.
میدانم. وقتی Keith این سریال را دید، خیلی زود با آن همزاد پنداری کرد، شاید البته به این دلیل که با تهیه کننده سریال ازدواج کرده بود. همسرم بخش مهمی از مقیاس من بوده است و وقتی وی به من گفت این سریال «اعتیاد آور» است، خیلی تعجب کردم و همانجا اشتیاقم به ساختن فصل بعدی چند برابر شد. و جالب تر این که تصمیم من با اشتیاق وی روبرو بود. میدانم که چنین چیزی همیشه اتفاق نمی افتد. او را می شناسم. او به من تأکید کرد: «مردان هم عاشق این سریال می شوند؛ فقط باید فرصت لذت بردن از سریال به آن ها داده شود.
من بخشی از صحنه نمایش «عوامل سازنده» سریال را دوست دارم که همه زنان سریال به سمت دوربین حرکت می کنند، مانند آن چیزی که در فشن شوها اتفاق می افتد. آیا این بخشی از تبلیغ سریال بود؟
بله و ایده عالی و استثنایی Jean-Marc هم بود. ما دو هفته تمام از آن پارتی شبانه فیلم برداری می کردیم و در نهایت او گفت: «پیدا کردم، پیدا کردم، خودش است، میخواهم رو به دوربین برقصم و موزیک را هم رویش بگذارم.» همه ما در ابتدا متعجب شدیم و او را نفهمیدیم، اما به هر حال برای دیدن چیزها از دریچه چشم وی، باید با وی همراه شد. ذهن او خیلی خلاق است، او زمانی یک DJ بوده است و البته استعدادهای فراوانی هم دارد. او استاد بیان آن چیزی است که در ذهنش می گذرد و من هم مطمئن بودم که او تمام آن چیزی را که می خواهد انجام دهد را دقیقا برنامه ریزی و پیش بینی کرده است. در حالی که ما همه می اندیشیدیم که چگونه همه این ها را باید انجام دهیم. فقط لازم بود با وی همراه شویم . همین. چون این شیوه اوست و من هم از این که او چنین شیوه ای دارد، خیلی خوشحالم.
و چون او همیشه و همه جا در طول سریال حضور داشت، اعتماد تو را جلب کرد؟
نه فراتر از این ها بود. او از زنان خوشش می آید و میخواهد آن ها را همانطوری که هستند به تصویر بکشد. در صادقانه ترین و دست نخورده ترین شکل. و البته وی تعهد عجیبی به همه ما هم داشت. داستان Reese شگفت انگیز و جذاب بود. می توانید همه این ها را به سادگی در روندی که وی در داستان چیده است ببینید. شناخت وی از Reese خیلی عمیق است و به همین دلیل آن ها زبان مشترک هوشمندانه ای برای ارتباط با همدیگر داشتند. او Laura را هم خیلی خوب می شناسد. به همین دلیل از هر کدام از ما به صورت جداگانه ای فیلم برداری می کرد. و البته همه ما حس «مهم بودن» و «امنیت شغلی» هم می کردیم. خیلی سخت است که بخواهی و بتوانی این حس ها را یکجا داشته باشی. و وقتی به Shay می رسید، که قبلا هرگز با وی کار نکرده بود، و هم چنین Zoe، کارش شگفت انگیزتر هم می شد. فکر میکنم که ما خیلی خیلی خوش شانس بوده ایم که با وی کار کردیم .

می توان اعتماد را در رابطه Celeste و درمانگرش مشاهده کرد. آن ها همچون دو روح در یک بدن می مانند.
بله همینطور است. صحنه همینطوری باید چیده می شد و ما هم با آن متناسب بودیم. من در واقع قبلا هرگز Robin Weigert را که در نقش درمانگر Robin بازی می کرد را نمی شناختم. پس از ملاقاتش ما به سرعت در نقش خودمان با همدیگر یکی شده بودیم. بنابراین رابطه ما خیلی نزدیک و به شدت صمیمی بود و اعتماد در آن موج می زد. البته خیلی عجیب هم بود و ما روزهای زیاد و ساعت های زیادی با هم رویش کار کردیم. در واقع مانند این بود که ما وارد دو قلمرو بزرگ و ناشناخته شدیم. به این ترتیب این رابطه روز به روز شکل گرفت و قوی تر هم شد. در واقع از قسمت سوم شروع شد و رفته رفته دیگر کاملا در رابطه صمیمی با همدیگر قرار گرفتیم. مانند وقتی که در پایان سراغش می روم و البته میگویم: «به من دست نزن» همه این ها خیلی خیلی «اولیه» بوده اند.
و البته خود رابطه، دقیقا نقطه روبرویش بود. اما همه رابطه شان «جنسی» نبود، و در واقع خیلی پیچیده تر هم می شد. من فقط میخواستم «اعتماد پذیری» و «قابل اعتماد بودن» را نشان دهم. من دوست دارم مخاطب این را حس کند و همه حواسش به جنبه های «نظربازانه ی» سریال جلب نشود، بیشتر خودش را در جریان داستان حس کند. همانطوری که شما هم گفتید، این رابطه خیلی صمیمی است و شما صمیمت را با همه مسائل و مشکلاتش می بینید؛ فکر میکنم. همه این ها به نوعی اعتیاد آور هستند.
صحنه هایی که در آن Perry از Celeste سوء استفاده میکند، خیلی دردناکند. چگونه همه این بازی ها را برنامه ریزی کردید، بدون این که کسی آسیبی ببینید. قبلا خوانده ام که شما گاها با کبودی ها و جای زخم به خانه بازگشته اید.
خب بله. ما همه آن بازی ها را می چیدیم و من به Alex می گفتم: نگران من نباش و طبیعی بازی کن. خیلی مهم بود که طبیعی بودن و واقعی بودن در این داستان حس شود. و البته عجیب بود و بگذارید بگویم عجیب ترین کاری بود که کرده ام. هیچ وقت تا کنون خودم را آن قدر آسیب پذیر، تحقیر شده و شدیدا خُرد شده حس نکرده بودم. و البته منظورم آسیب دیدگی فیزیکی نیست. منظورم از نظر عاطفی است. طبیعی بودن و دست نخورده ترین احساس تحقیری که می شد حسش کرد. صحنه ای در آخر سریال وجود دارد که روی زمین افتاده ام و نمی توانم بلند شوم و در همه زمان هم «عریان» بودم. یادم می آید که Jean-Marc بین فیلم برداری صحنه ها، حوله ای روی من انداخت و من اصلا متوجه آن هم نشدم. همان جا دراز کشیده بودم و با خودم فکر میکردم که دارم نصف عقلم را یکجا از دست می دهم.
حس خیلی غریبی بود. خیلی ناراحت کننده و عجیب. من خوش شانس بودم که همسرم هم بازیگر است و قادر است مرا در این گونه روزهای سخت یاری دهد. اما مهم بود که برای بودن در تلویزیون همه مرزها را بشکنم و با خودم روبرو شوم. خیلی خوشحال میشوم وقتی مردم اظهار میکنند که دیدن آن صحنه ها برایشان ناراحت کننده بوده است. این یعنی من کارم را درست انجام داده ام. اصلا کسی نباید با آن صحنه های عریان بودن من «تحریک» شود. همه باید حس کنند که چرا چنین چیزی اتفاق افتاده است و چرا Celeste روی زمین دراز کشیده است. هم موقعیت Celeste و هم موقعیت Perry گیج کننده است و باید هم باشد. آن ها در نوعی سماع با یکدیگر هستند. نمی توانند همدیگر را نبینند. در عین حال که خیلی به هم وابسته اند و هر دوشان هم می دانند که دارند همدیگر را اذیت می کنند.

میدانم که این داستان یک سریال کوتاه بود و آیا فصل دومی در کار خواهد بود؟ Reese قبلا گفته است که بستگی به نویسنده دارد.
خب بله. این داستان Liane است و او باید تصمیمش را بگیرد و البته David E.Kelly که تصمیم گرفت این داستان را به عنوان سریال در بیاورد. خب پس همه چیز بین Liane و David است و امیدوارم آن ها با هم به توافق برسند. البته برای من شش ماه طول کشید تا این سریال را تصویربرداری کنیم. فکر میکنم چیز زیبا و غیرعادی باید در ذهنشان بگذرد که بتوانند دوباره بازگردند و به نقش این زنان جان بدهند. فکر میکنم جنبه بسیار زیبایی خواهد بود.
و برای همه ما، تقویت کننده دوستی هایمان می شود. همه پنج نفر، احساس نزدیکی و صمیمت بسیار عمیقی با هم در طول سریال داشته ایم و درست است که هنوز هیچ چیزی از فصل دوم مشخص نیست، فقط همین صمیمیت و رابطه خوب است که مانده است. خیلی از بخش های سریال وجود دارند که امکان نداشتن دوباره شان در فصل دوم غیر ممکن است و چه کسی میداند که اصلا قرار است داستان جایی پایان بیابد؟ اما تنها چیزی که میدانم این است که همه ما «حس خوب صمیمیت» با همدیگر داریم. احساسی که تمامی وجود ما را در برگرفته است و امیدوارم جهان تلویزیون را هم در بر بگیرد. سریال های بسیار زیادی در حال پخش شدن هستند یا پخش شده اند و البته خوشحالم که مخاطبان از این سریال استقبال کرده اند. من وابستگی عاطفی مخاطب به این سریال را خیلی دوست دارم که البته خیلی هم «نادر» است.
سلام، من عاشق shailene woodley هستم. مخصوصا تو فیلم the Fault in Our Stars
سریال Big little lies رو هم پس بهت پیشنهاد میدم