اخبار روز فیلمها
نگاهی به ساختار تاریخی، اجتماعی و سیاسی فیلم “Mank”

هرمن منکویتس در فیلم دو ساعتهای که شخصیت اصلی آن است، میگوید: “شما نمی توانید در عرض دو ساعت زندگی را به تصویر بکشید.” خوشبختانه جناب دیوید فینچر که پشت دوربین این فیلم قرار دارد نیز چنین تلاشی نمیکند. “منک” ساخته جدید فینچر یک فیلم بیوگرافی است که در آن، شما به جای لیست بسیاری از حقایق از ویکی پدیا، لحظات قابل توجهی را در بیوگرافی قهرمان اثر درک میکنید.
داستان این فیلم به جای تلاش برای صحنه پردازی دقیق دوران، به دل خود صحنهها میرود. گذشته از این، فینچر با ورود به زبان سینمای هالیوود دهه ۱۹۳۰، سعی میکند به زندگی در سایه تودههای مردم نیز بپردازد. جای تعجب نیست اگر بگویم، فینچر با “منک” فیلمی ساخته پیرامون رابطه بین کلمه و تصویر یا خیال و حقیقت. در واقع منک ادای احترامی به کارخانه رویاهاست، البته ادای احترامی که تیغ گزنده نقدش نیز همین کارخانه دروغ است.
احتمالاً ژان بودریار فقید، جامعهشناس، فیلسوف و نظریهپرداز پسامدرنیته و پساساختارگرایی، میتوانست یک فصل جداگانه درباره “شبیه سازی یا واقعیت” در منک، فیلمی در مورد عصر طلایی هالیوود، بنویسد. اما جالب است بگویم بازیها در این اثر با تأکید و قدرت خاصی به اجرا درآمدهاند، صدا دارای طعم و مزه آنالوگ یا مونوفونیک است و موسیقی به سبک ارکسترالهای کلاسیک نواخته شده. همچنین تصویر دیجیتال نشاندهنده تصویر سلولوئیدی است که فریمها و برشها را میلرزاند، البته همه این قابها در حالت سیاه و سفید شیک قرار دارند.
در واقع هدف فینچر با چنین حرکتی این بوده است که بیننده احساس تماشای یک فیلم قدیمی، در یک سالن سینمای قدیمی را داشته باشد. باید توجه داشت فینچر جایی جز نتفلیکس به استفاده از چنین سبکی دست پیدا نمیکرد. با این حال منک مانند Stranger Things “یک تمرین نوستالژی عقیم نیست”. در واقع باید گفت فینچر شبیه سازی نکرده تا خودنمایی کند. فرم شبیه سازی شده در منک تنها به یک لباس خلاصه نمیشود بلکه در واقع این فرم یک مضمون است.
در این سالها فینچر از “Seven” تا “Fight Club” و از “Zodiac” تا “The Social Network” همیشه به دنبال نمایش واقعیت بوده است، حالا گاهی این واقعیات در پرده جهانسازی فانتزی بوده و گاهی چون “منک” زمین بازی کمی جدیتر از گذشته روایت میشود. در منک هر صحنه با راهنماییهای فینچر در چارچوب یک فیلمنامه افتتاح میشود، گویی که به عموم اعلام میشود: “این یک فیلم است”. این فرم روایت همچنین به زیبایی با پرداخت شخصیت اصلی هم قافیه میشود.
اما “منک” سرانجام داستان پشت سناریوی “Citizen Kane” افسانهای را روایت میکند. اینجا کارگردان اورسن ولز (تام بورک) است که منکویتسِ (گری اولدمن) فیلمنامه نویس را به خانهای در صحرا میفرستد، جایی که جدا از همه حواس پرتیها، قرار است در آن منکویتس برای ولز یک فیلمنامه بنویسد، فیلمی که میدانیم یک شاهکار است. در طی دو ساعت، فینچر هرمن جی منکویتس را در محل کار خود نشان میدهد، و برای توضیح شرایط به گذشته باز میگردد و به طور نمادین سرنوشت فرامتن فیلمنامه خود را تحقق میبخشد.
من به یاد دارم که فیلم ” شبکه اجتماعی” دیوید فینچر در زمان خودش به عنوان “همشهری کین زمان حال” معرفی شد. همین گویای این بود که فینچر از عاشقان این اثر ماندگار است. حالا او با “منک” به دل تاریخ شکلگیری این کلاسیک بزرگ از نقطه نظر خود زده است. با این وجود در اینجا مهمترین مسئله پیدایش این شاهکار نیست. فینچر در فیلمش از ولز پیروی نمیکند. در واقع او یک پرتره چند صدایی از چارلز فاستر کین ساخته است، آنهم با یک سری دیدگاه متناقض. البته در “منک” ما شاهد یک دیدگاه واحد هستیم که از منکویتس همایت میکند.
بنابراین آسان است که فیلم را تماشا کنیم و بپذیریم که آن از تز جنجالی منتقد “پالین کیل” پشتیبانی میکند، دیدگاهی که کیل در مقاله “بالا بردن کین” آن را ارائه میدهد و میگوید منکویتس نویسنده واقعی “همشهری کین” است. هرچند این موضوع یک شایعه عنوان میشود، اما معلوم است فردِ آشنایی به هالیوود چون فینچر، صدق آن را باور کرده است. جالب است بدانید نظریه “پالین کیل”، با انتقادات زیادی روبرو شد، و امروز آن را نادرست میدانند. به هرحال این موضوع نیز قابل چشمپوشی نیست که حتی اگر ولز کلمات موجود در متن منکویتس را تغییر نداده باشد، این او بوده است که فیلم را به سطح یک شاهکار رسانده و کل ماشین صحنه پردازی و بازیگری را مدیریت کرده است. همچنین شاید بیان دیپلماتیک ماجرا اینگونه است که باید گفت: موفقیت “Citizen Kane” پدران زیادی دارد.
هرمن منکویتس در فیلم دو ساعتهای که شخصیت اصلی آن است، میگوید: “شما نمی توانید در عرض دو ساعت زندگی را به تصویر بکشید.” خوشبختانه جناب دیوید فینچر که پشت دوربین این فیلم قرار دارد نیز چنین تلاشی نمیکند. “منک” ساخته جدید فینچر یک فیلم بیوگرافی است که در آن، شما به جای لیست بسیاری از حقایق از ویکی پدیا، لحظات قابل توجهی را در بیوگرافی قهرمان اثر درک میکنید.

داستان این فیلم به جای تلاش برای صحنه پردازی دقیق دوران، به دل خود صحنهها میرود. گذشته از این، فینچر با ورود به زبان سینمای هالیوود دهه ۱۹۳۰، سعی میکند به زندگی در سایه تودههای مردم نیز بپردازد. جای تعجب نیست اگر بگویم، فینچر با “منک” فیلمی ساخته پیرامون رابطه بین کلمه و تصویر یا خیال و حقیقت. در واقع منک ادای احترامی به کارخانه رویاهاست، البته ادای احترامی که تیغ گزنده نقدش نیز همین کارخانه دروغ است.
احتمالاً ژان بودریار فقید، جامعهشناس، فیلسوف و نظریهپرداز پسامدرنیته و پساساختارگرایی، میتوانست یک فصل جداگانه درباره “شبیه سازی یا واقعیت” در منک، فیلمی در مورد عصر طلایی هالیوود، بنویسد. اما جالب است بگویم بازیها در این اثر با تأکید و قدرت خاصی به اجرا درآمدهاند، صدا دارای طعم و مزه آنالوگ یا مونوفونیک است و موسیقی به سبک ارکسترالهای کلاسیک نواخته شده. همچنین تصویر دیجیتال نشاندهنده تصویر سلولوئیدی است که فریمها و برشها را میلرزاند، البته همه این قابها در حالت سیاه و سفید شیک قرار دارند.
در واقع هدف فینچر با چنین حرکتی این بوده است که بیننده احساس تماشای یک فیلم قدیمی، در یک سالن سینمای قدیمی را داشته باشد. باید توجه داشت فینچر جایی جز نتفلیکس به استفاده از چنین سبکی دست پیدا نمیکرد. با این حال منک مانند Stranger Things “یک تمرین نوستالژی عقیم نیست”. در واقع باید گفت فینچر شبیه سازی نکرده تا خودنمایی کند. فرم شبیه سازی شده در منک تنها به یک لباس خلاصه نمیشود بلکه در واقع این فرم یک مضمون است.
در این سالها فینچر از “Seven” تا “Fight Club” و از “Zodiac” تا “The Social Network” همیشه به دنبال نمایش واقعیت بوده است، حالا گاهی این واقعیات در پرده جهانسازی فانتزی بوده و گاهی چون “منک” زمین بازی کمی جدیتر از گذشته روایت میشود. در منک هر صحنه با راهنماییهای فینچر در چارچوب یک فیلمنامه افتتاح میشود، گویی که به عموم اعلام میشود: “این یک فیلم است”. این فرم روایت همچنین به زیبایی با پرداخت شخصیت اصلی هم قافیه میشود.
اما “منک” سرانجام داستان پشت سناریوی “Citizen Kane” افسانهای را روایت میکند. اینجا کارگردان اورسن ولز (تام بورک) است که منکویتسِ (گری اولدمن) فیلمنامه نویس را به خانهای در صحرا میفرستد، جایی که جدا از همه حواس پرتیها، قرار است در آن منکویتس برای ولز یک فیلمنامه بنویسد، فیلمی که میدانیم یک شاهکار است. در طی دو ساعت، فینچر هرمن جی منکویتس را در محل کار خود نشان میدهد، و برای توضیح شرایط به گذشته باز میگردد و به طور نمادین سرنوشت فرامتن فیلمنامه خود را تحقق میبخشد.
من به یاد دارم که فیلم ” شبکه اجتماعی” دیوید فینچر در زمان خودش به عنوان “همشهری کین زمان حال” معرفی شد. همین گویای این بود که فینچر از عاشقان این اثر ماندگار است. حالا او با “منک” به دل تاریخ شکلگیری این کلاسیک بزرگ از نقطه نظر خود زده است. با این وجود در اینجا مهمترین مسئله پیدایش این شاهکار نیست. فینچر در فیلمش از ولز پیروی نمیکند. در واقع او یک پرتره چند صدایی از چارلز فاستر کین ساخته است، آنهم با یک سری دیدگاه متناقض. البته در “منک” ما شاهد یک دیدگاه واحد هستیم که از منکویتس همایت میکند.
بنابراین آسان است که فیلم را تماشا کنیم و بپذیریم که آن از تز جنجالی منتقد “پالین کیل” پشتیبانی میکند، دیدگاهی که کیل در مقاله “بالا بردن کین” آن را ارائه میدهد و میگوید منکویتس نویسنده واقعی “همشهری کین” است. هرچند این موضوع یک شایعه عنوان میشود، اما معلوم است فردِ آشنایی به هالیوود چون فینچر، صدق آن را باور کرده است. جالب است بدانید نظریه “پالین کیل”، با انتقادات زیادی روبرو شد، و امروز آن را نادرست میدانند. به هرحال این موضوع نیز قابل چشمپوشی نیست که حتی اگر ولز کلمات موجود در متن منکویتس را تغییر نداده باشد، این او بوده است که فیلم را به سطح یک شاهکار رسانده و کل ماشین صحنه پردازی و بازیگری را مدیریت کرده است. همچنین شاید بیان دیپلماتیک ماجرا اینگونه است که باید گفت: موفقیت “Citizen Kane” پدران زیادی دارد.
از همه اینها که بگذریم، فینچر پشت صحنه کارخانه رویاها را از کالبدشکافی واقع گرایانه خود عبور میدهد، جایی که در آن ستون فقرات انسانهای باهوش شکسته میشود و پس از آن به یک عقیده سرد تبدیل می شود. شخصیت منکویتس خودش چندین ویژگی مشترک با قهرمانان فیلمهای قبلی این کارگردان دارد: او مانند پل اوری پر هیاهو است، مانند نیکلاس ون اورتن خودخواه است، مانند تایلر دوردن از نظر سمی یک مرد است و مانند میکائیل بلومکویست در کلبهای حبس شده است.

اینکه هالیوود در تمام دورانش درحال ساخت یک “ماشین” بوده است جای تعجب نیست. اما اینکه فینچر هالیوود را به عنوان یک باتلاق فئودالی نشان میدهد قابل توجه است. برای مثال تصادفی نیست که که استعاره “monkey of the street organ” مدام در فیلم شنیده میشود: این اصطلاح گویای این است، کسی که خود را ستاره نمایش میداند، در واقع فقط یک عروسک خیمهشببازی است. طرح “منک” زنجیرهای از این وابستگیهای سیاسی و اجتماعی را تشکیل میدهد. به هر حال، منکویتس عروسک ولز است. اما خود ولز، همانطور که از تاریخ سینما میدانیم، یک عروسک دیگر در دستان کمپانیها بوده است.
بالاخره هنرمندانی مانند اورسن و منک واقعاً یک عروسک هستند. آنهم عروسک افرادی چون لوئیس بی. میر مدیر اجرایی MGM و ویلیام راندولف هرست که اساساً هالیوود را در آن زمان اداره میکردند. متأسفانه هنر همیشه جای خود را به تجارت میدهد و این الگویی است که کماکان باقیست. ویلیام راندولف هرست روزنامهدار، خبرنگار و سیاستمدار اهل ایالات متحده آمریکا بود. او با راهاندازی بزرگترین روزنامههای زنجیرهای آمریکا، سهمی بنیادی در تاریخ روزنامهنگاری آمریکا داشت. البته زندگیِ هرست الهامبخش منکویتس و اورسن ولز برای ساخت شاهکار، همشهری کین بود. بنابراین، باید حق داد افراد رنج دیده این سیستم مانند منکویتس انتقامشان را در قالب تولید شخصیتی چون چارلز فاستر کین، از چنین سیستمی بگیرند. آن هم به واسطه همان سینمایی که در دستان آنها است.
با این حال، انتخاب چنین مسیری به مثابه یک شمشیر دو لبه است. چرا که این سیستم اساساً یک سازمان پاک یا یکدست نیست. این یعنی اگر حرفی ورای سیستم حاکم سرمایهداری بیان شود، زننده حرف مورد ترکشهای تخریبی دنیای سرمایهداری قرار خواهد گرفت. و این حرف زمان و مکان نمیشناسد. بنابراین، فینچر حباب این افسانه را که هالیوود پایه اصلی لیبرالیسم است، میشکند. “منک” نشان میدهد که در سالنهای هالیوود جایی برای ایده آلها نیست، فقط ساده لوحی جهان بینی، فرصت طلبی جهان بینی یا بدبینی جهان بینی است که در آن وجود دارد.
برای مثال باید به صحنهای اشاره کنیم که در طول بحث در مورد تهدید بالقوه نازیسم، لوئیس بی مایر(مدیر اجرایی MGM) با صدای بلند “هیتلر-اشمیتلر” را فریاد می زند! در واقع وی به عنوان یک تاجر قصد ندارد بازار پرسود آلمان را کنار بگذارد. کنایه فیلمساز در این صحنه کاملاً واضح است: در لنزهای فینچر، مایر به معادل هالیوودی گوبلس (پاول یوزف گوبلس سیاستمدار ناسیونال سوسیالیست آلمانی که از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ وزیر پروپاگاندای رایش سوم بود) تبدیل میشود.
“منک” از همان بعد سیاسی برخوردار است که آپتون سینکلر به عنوان یک نویسنده ایده آلیست، دموکرات و سوسیالیست، از آن پیروی میکند. ما در این فیلم شاهد دهه ۱۹۳۰ هستیم، دههای که طوفان بحران در هالیوود آویزان است، و امثال مایر بیرحمانه حقوق فیلمسازان و کارگران شرکتهای فیلمسازی را میکاهند. در این میان همفکران سینکلر خواهان جنگیدن برای به اصطلاح “انسان کوچک”، یا پرولتاریا (طبقه اجتماعی از مزدبگیران که تنها ارزش اقتصادی کشور محسوب میشود) هستند.
حالا سیستم اشرافیت هالیوود، با استفاده از همان ابزارهای تبلیغاتی که به ما امکان میدهد کینگ کنگ را باور داشته باشیم، برای مبارزه با شبحِ انقلاب حرکت میکنند. چه کسی گذشته، آینده و اکنون را کنترل میکند؟ بدون تردید صاحبان سرمایه! حالا منکویتس ابتدا جذب همین سیستم میشود، اما بعد از آگاهی از واقعیت آن به فکر فرو میرود. از این نظر، او نوعی روان پریشی را پشت سر میگذارد: در واقع خط سیر فیلم مسیر مبارزه برای روح اوست. گری اولدمن به هیچ وجه شباهت به منکویتس واقعی ندارد اما دوگانگی چنین قهرمانی کاملاً مناسب اوست و به او امکان میدهد تا کار کامل خود را توسعه دهد.
شخصیت منکویتس ابرقهرمان نیست، اما به هر حال متحول خواهد شد: از یک شخصیت داخلی هالیوود به یک فرد خارج شده از هالیوود. بنابراین، منکویتس از یک فیلمنامه نویس بدبین به یک شهروند تبدیل میشود. دیدگاه فینچر در مورد هالیوود در مقایسه با رویکرد برادران کوئن یا کوئنتین تارانتینو چیز جدید و جالبی است (اتفاقاً: زمان آن فرا رسیده است که پل توماس اندرسون در مورد این موضوع صحبت کند).
در نتیجه فیلم منک به کارگردانی دیوید فینچر جلوهای از آن نوع سینمای بزرگی است که بیشتر ما دلمان برایش تنگ شده، یک نامه عاشقانه منحصر به فرد به هالیوود، که به طرز متناقضی انتقادی ویرانگر از آن است. بنابراین این اثر شامل مضامین میراث هنری، پیامدهای هنری و مسئولیت هنری است.