اخبار روز فیلمهاانتخاب سردبیرمعرفی فیلمنقد فیلم
نقد و معرفی فیلم Birdman-مرد پرندهای

منتقد: تاد مککارتی (هالیوود ریپورتر) – امتیاز ۱۰ از ۱۰
مایکل کیتون در کمدی سیاه الخاندرو جی ایناریتو در مورد شهرت و خلاقیت می درخشد.
مرد پرنده ای خیلی خیلی بلندپرواز است. فیلم پر از جریان های عاطفی است و احساسات آسیب دیده بازیگران با تمام قدرت آزاد شده اند تا تاثیر دراماتیک، تاریک و طنز خود را بر آن بگذارند. مرد پرنده ای از نظر ظاهر یکی از زیباترین فیلم های سال است و تمام این زیبایی ها در خدمت داستانی قرار گرفته که مفاهیمی چون شهرت و خلاقیت را کنکاش می کند. بازیگران فیلم نمونه هستند و در راس آنها می توان به مایکل کیتون اشاره کرد. او نقش ستاره سابق سری فیلم های ابرقهرمانی را دارد که در تلاش است دوباره به اوج شهرت و شکوه سابق خود برسد، نقشی که به زندگی واقعی او هم بی شباهت نیست. او از پس نقشی که کارگردان فیلم الحاندرو جی ایناریتو بر دوشش نهاده به خوبی برآمده است.فیلم بسیار با اصالت است و لحن و کمدی سیاه آن بینندگان را به همراهی با خود فرا می خواند و به خصوص مخاطبانی که در جستجوی فیلم های بدیع هستند را به قلمرویی می برد که تاکنون در آن نبوده اند.
از زمان فیلم عشق سگی که 14 سال پیش باعث شهرت جهانی ایناریتو شد تاکنون فیلم های او همواره پر از انرژی و چالش بوده اند. در اینجا او و فیلم بردار زبردست، امانوئللوبتزکی زحمت بسیاری کشیده اند تا بتوانند همانند فیلم طناب هیچکاک، فیلم را طوری بسازند که گویی تماما در یک برداشت گرفته شده است. مرد پرنده ای که عنوان رمز گونۀ “مزیت غیرمنتظرۀجهالت” را هم یدک می کشد نه تنها بر محوریت دنیای تئاتر ساخته شده است بلکه تقریبا تمام داستان آن درون یا در نزدیکی تئاتر سنت جیمز در خیابان 44 غربی می گذرد. در همین مکان است که بازیگر افول کردۀ سینما، ریگنتامسون (کیتون) سعی دارد پیش نمایش تئاتری را آغاز کند که گمان می برد شهرت سابق او(که از زمان نه گفتن به بازی در مرد پرنده ای 4 از کفش رفته) را باز خواهد گرداند.
البته ریگن می داند که سرنوشت او این است که مرد پرنده ای باشد; او هنوز پوستری از فیلم را روی دیوار اتاق رختکن خود دارد و صدای شخصیت مرد پرنده ای هر از گاهی با او سخن می گوید. اما اکنون او هر چه داشته از جمله پول خودرا بر سر نمایشی اقتباسی از داستان کوتاه ریموندکاروِر گذاشته است. نام نمایش “وقتی از عشق می گوییم از چه می گوییم” است که خود او اقتباس کرده و آن را کارگردانی می کند. از جمله همبازیان او می توان به لزلی (نیامیواتس) که همانند ریگن اولین حضور خود در تئاتر را تجربه می کندو لورا (آندریارایزبورو) که به ریگن علاقمند است، اشاره کرد.وقتی دیگر بازیگر مرد نمایش در کمال تعجب از کار افتاده می شود، دوست پسرلزلی، مایکشینر (ادوارد نوتون) که در سینما برای خود نام و نشانی دارد سریعا داوطلب می شود که در نمایش بازی کند. این بازیگر جدید از لحاظ فروش می تواند برای نمایش مفید باشد اما از نظر همکاری چهار نفره زیاد به نفع گروه کار نمی کند و در واقع یک آدم بدذات و عوضی است. او در اولین جلسه تمرینی تمام دیالوگ های خود را حفظ کرده و خواهان بازنویسی قسمت هایی از داستان می شود. او اولین پیش نمایش عمومی را هم با خوردن مشروب واقعی به جای آب روی صحنه خراب می کند.
ریگن ضربه های دیگری را هم از دخترش که به تازگی از بازپروری بازگشته دریافت می کند زیرا با تصمیم اشتباهی که گرفته او را به سمت دستیار شخصی خود منصوب کرده است. سم دایما در مورد عقب افتاده بودن ریگن نسبت به مقتضیات زمان همچون مقاومت او در مقابل توییتر بر سر او تشر می زند. خبر بد دیگر، حامله بودن لورا است و به تمام اینها نگرانی های او بابت خرابکاری های احتمالی مایک در پیش نمایش دوم را هم بیافزایید.فیلم پر از لحظه های شرم آور، روابط مخفی، شوخی های تئاتری، دعوا و جر و بحث است.ایناریتو فیلم نامه را با همکاری نیکلاسجیاکوبون (همکار او در نویسندگی فیلم بیوتیفول)، الکساندر دینِلاریس و آرماندو بو نوشته است. او لحظات تاریک و خنده دار زیادی را در فیلم گنجانده اما بدون شک در این فیلم هدفی فراتر از اینها دارد.
تقلای ریگن برای بازیابی شهرت و القای حس موفقیت به خود، دایما توسط سم و مایک که قصد تحریک او را دارند زیر سوال می رود. فراتر از این سوژۀ محوری، فیلم به مسایل درونی چون عدم خود باوری و خلاقیت، تفاوت بداهه کاری و برنامه ریزی، آنچه فردی به واسطه شهرت و قدرت انجام می دهد نیز نگاهی می اندازد. یکی دیگر از نکاتی که مرد پرنده ای به آن اشاره دارد تمایز یک برنامه تمرین شده مثل نمایش تئاتر و حرکتی ناگهانی و پیش بینی نشده چون دویدن ریگن با لباس زیر در نیویورک و تاثیر آن روی ذهن مخاطبان است.داستان فیلم که درام (ساز) زیبای آنتونیو سانچز آن را همراهی می کند در بازه زمانی چند روزه اتفاق می افتد و برداشت ها تماما به هم وصل هستند و در آن بریدگی مشخصی به چشم نمی خورد. گویی برداشت 13 دقیقه ای بدون وقفه ابتدای فیلم “جاذبه” در تمام مرد پرنده ای ادامه پیدا کرده است. جای تعجب هم ندارد که فیلم بردار هر دو اثر لوبتزکی بی همتا باشد هر چند تاثیر این نوع فیلم برداری در اینجا متفاوت از جاذبه است. فیلم برداری اثر اگرچه نرم و روان است اما با جسارتی مثال زدنی در همه جا حضور دارد تا اعمال و عکس العمل های بازیگران را در بدن و صورت آنها به نمایش بگذارد. جابجایی بین نماها با ظرافتی مثال زدنی صورت گرفته است به طوری که بعد از مدتی از زمان فیلم دیگر دنبال وصله و پینه میان آنها نمی گردید و متوجه می شوید همه چیز در فیلم از جمله حرکات بازیگران با توجه به حرکت دوربین تنظیم شده است.
اگر ایرادی از نظر فیلم نامه ای وارد باشد این است که نقش دیگر بازیگران نمایش تئاتر از جمله مایک و به خصوص لزلی و لورا به جای پر رنگ تر شدن در زمان نزدیکی به شب اجرای نمایش، کم رنگ تر می شوند. نمایی در فیلم هست که بیشتر شبیه یک تمهید است و زیاد واقعی نمی نماید: در یکی از میکده های محله تئاتر، ریگن به منقدسابقا مشهور (لیندزیدانکن) یکی از روزنامه های معروف قدیمی بر می خورد که تابیتا نام دارد. وقتی ریگن به تابیتا نوشیدنی تعارف می کند، تابیتا به او می گوید که او یک بازیگر هالیوودیپفکی است و او قصد دارد نمایشنامهریگن را با تمام توان مورد هجمه قرار دهد. چنین انتقام گیری هایی در زمان های قدیم تر رایج بوده اما اینکه یک منتقد در چشم بازیگری زل بزند و چنین چیزی را بگوید بسیار مسخره و تقریبا غیرممکن به نظر می رسد. امروزه اگر چنین اتفاقی بیفتد بازیگر بی شک به سردبیر هنری روزنامه اطلاع خواهد داد.
خود کیتون شاید مدتها چشم انتظار چنین نقشی بوده تا از طریق آن دوباره مقابل دوربین بازگردد و شهرت خود را بازیابد. اما اینبار قصد دارد خود را به عنوان یک تئاتری معرفی کند تا بازیگری که باید مدام با لباس های عجیب و غریب جلوی دوربین قرار می گیرد. او را می توان با حس غرور کاذب، پوست چروکیده و موهایی که کم پشت شده اند کاملا درک و در نقش ریگن تصور کرد. از او حسابی انتقاد شده و به خصوص توسط نزدیکانش زیر پا لگد مال شده است و شاید تنها منبع امید و تنها مشوق او همسر سابقش، سیلویا (ایمیراین) باشد. کیتون بی توجهی های ریگن به موانعی که می توانند منجر به شکستش شوند را به خوبی نمایش می دهد و حس غفلت او را به بیننده انتقال می دهد.
نورتون در نقش پسر بد ماجرا که فردی خودبزرگ بین و حساس است فوق العاده ظاهر شده است. در میان بازیگران زن، استون سرآمد است و به خصوص در دو نمایی که در پشت بام تئاتر با همراهی نورتون (که در یک نما آنها بازی شجاعت یا حقیقت را بازی می کنند) اتفاق می افتند او عالی کار کرده است.گلیفینایکس هم نقش تهیه کننده و وکیل ریگن را خیلی ساده و سرراست بازی کرده است. مرد پرنده ای در طی سی روز و تقریبا تماما در محله سنت جیمز فیلم برداری شده است. فیلم مخاطبان عام را هیجان زده می کند و مخاطبان خاص و حرفه ای هم از دیدن آن لذت زیادی خواهند برد زیرا این فیلمی است که اصولا قصد دارد به سوی مقصدی جدید و نو رهسپار شود.
[divide]
منتقد: پیتر دبرو – امتیاز ۱۰ از ۱۰
یک ربع قرن از زمانی که “بتمن” نوید ظهور عصر فیلم های بزرگ هالیوودی را داد می گذرد، فیلم هایی عمدتا توخالی و الهام گرفته از کتاب های مصور که بیشتر مورد علاقه جوانان و نوجوانان هستند. بعد از گذشت مدتها مایکل کیتوننادم و غمگین با فیلم “مرد پرنده ای” (یا “مزیت غیرمنتظرۀجهالت”)بازگشته است. فیلمخون گرم است و ضد فرمول های مرسوم عمل می کند. داستان آن درباره بازیگری است که سابقا با بازی در فیلم های ابرقهرمانی در اوج بوده اما اکنون که از اسب افتاده شده تصمیم دارد با روی صحنه آوردن نمایشی در تئاتر برادوی بار دیگر محبوبیت دوران گذشته را بازیابد. در سالی که سالن های سینما پر از هجوهایخودآگاه و تجاری است پنجمین و بهترین فیلم بلند الحاندرو جی ایناریتو موفق شده در تمام سطوح از انتخاب بازیگر گرفته تا اجرا موفق عمل کرده و صنعت سینما را شوکه کند. این فیلمی است که می تواند طرفداران فیلم های هنری و تجاری را به یک اندازه راضی کند و داوران جشنواره ها را به دادن جوایز گوناگون ترغیب کند، از طرفی مرد پرنده ای می تواند خون جدیدی در رگهای بازیگری چون مایکل کیتون باشد.
انتخاب کیتون در سال 1989 برای بازی در فیلم بتمن در همان زمان انتخابی بحث برانگیز بود. این انتخاب شاید بهترین و بدترین چیزی باشد که برای او اتفاق افتاده است، زیرا اگرچه نقش برای او شهرت به همراه آورد اما او دیگر نتوانست نقشی در آن حد و اندازه پیدا کند. حتی کار کردن با تارنتینو در “جکی براون” نتوانست به اندازه بروسویلیس و جان تراولتا (بابت بازی در داستان عامه پسند) برای او خوش یمن باشد. کیتون برای بازی در نقش ریگِنتامسون انتخابی به جا بوده و شاید تنها بازیگرانی انگشت شمار قادر به بازی در این نقش بودند: فردی مشهور اما مضطرب و بی اعتماد به نفس که تصمیم او برای بازی در نقش ابرقهرمانی به نام مرد پرنده ای باعث شده تمام حرفه او تحت تاثیر قرار بگیرد و دیگر مخاطبان بازی او در نقش های دیگر را جدی نگیرند و نتوانند با سایر نقش های او ارتباط برقرار کنند. نقش ریگن مانند نقش نورمادزموند در فیلم “بلوار غروب” بسیار به شخصیت بازیگر در خارج از سینما متکی است و این انتخاب بازیگر به خوبی جواب داده زیرا مخاطبان در مورد شخصیت و زندگی شخصی کیتون اطلاعات زیادی ندارند و این امر برقراری ارتباط را آسان تر می کند، البته کیتون چهره ای دوست داشتنی است حتی زمانی که نقش آدمهای خود محور را بازی می کند.
این اولین باری نیست که فیلمی موضوع خود را با محوریت فیلمی دیگر به دست می آورد اما در این فیلم موضوع فراتر از سختی هایی است که بازیگری از اسب افتاده با آنها روبرو است. بحرانی که ریگن با آن روبرو است مساله ای جهان شمول است، این موضوع را به خوبی می توان در تصویر ابتدایی فیلم که ستاره ای در حال افول را نشان می دهد دید. بعد از این صحنه فیلم ما را نزد ریگن می برد که یک روز قبل از پیش نمایشدر اتاق رختکن خود به آرامی نشسته است. حدود نیم ساعت طول می کشد تا به کات و برداشت بعدی برسیم، این حقه ای است که فیلم بردار، امانوئللوبتزکی، از فیلم “فرزندان انسان” با خود آورده است. البته او در اینجا این هنر خود را به سطح جدیدی می برد و در کل شاهد برداشت هایی طولانی هستیم که این امر همچنان که به شب اجرای نمایش در فیلم نزدیک می شویم بر هیجان داستان می افزاید.
ریگن برای اولین نمایش تئاتر خود یکی از آثار ریموندکارور به نام “وقتی از عشق می گوییم، از چه می گوییم” را انتخاب کرده است. او این داستان کوتاه را طوری اقتباس کرده که شخصا در قلب نمایش قرار بگیرد و تمام شکوه و جلال را از آن خود کند. از تک گویی های برجسته گرفته تا پایان پر تحرک نمایش (که برای این نمایش به آن آب و تاب بیشتری داده شده) که در آن دقیقا پیش از کشیده شدن پرده های صحنه شخصیت او مخ خود را می ترکاند. این روش یک بازیگر سینمایی برای بازی در تئاتر است در حالی که هنرپیشه های واقعی تئاتر همیشه به همبازی های خود اجازه درخشش می دهند. اما ریگن هدف دیگری دارد و به همین منظور دور و بر خود را با بازیگرانی حرفه ای مثل دوست قدیمی اش (نیامیواتس) و بازیگری بسیار جوان تر (آندره آ رایزبورو) که به نظر با او رابطه جنسی هم دارد پر کرده است تا روی صحنه بهتر به نظر بیاید. و زمانی که حادثه ای به ریگن اجازه می دهد یکی از همبازی های ضعیف را با بازیگری حرفه ای به نام مایک (ادوارد نورتون) جایگزین کند او این شانس را روی هوا می قاپد. البته او برای تقسیم کردن توجهات روی صحنه تئاتر با این بازیگر اصلا آماده نیست.
اگر بازی ریگن در مرد پرنده ای را نوعی خودفروشی آرتیستی بدانیم (تصمیمی که با موافقت او برای بازی در دو دنباله فیلم مرد پرنده ای بدتر هم شده است) در آن صورت این نمایش نوشته کارور قرار است نقش بازگرداندن آبروی او را داشته باشد. یا لااقل خود ریگن اینگونه فکر می کند. او به همین منظور برای خود تهیه کننده ای بله قربان گو دست و پا کرده است و اطراف خود را با افراد چاپلوس پر کرده است (زکگلیفینایکِس از پس نقش تهیه کننده برآمده و توانسته بر وسوسه بازی کمدی غلبه کندالبته به جز صحنه ای که او عمدا نام مارتین اسکورسیزی را اشتباه بر زبان می آورد.) ریگن حتی تا جایی پیش رفته که خود را متقاعد کرده قدرت حرکت دادن اجسام با ذهن خود را دارد و البته دائما صدای مرد پرنده ای (صدای خود کیتون که کمی تغییر کرده است) را در ذهن خود می شنود که به او توصیه هایی می کند. در این میان دختر او، سَم (اما استون)، که دستیار او هم هست دست او را خوانده و دایما بر سر ریگن نهیب می زند و واقعیت را به او گوشزد می کند.
این شاید یکی از مزایای غیرمنتظره جهالت باشد که عنوان کامل فیلم سعی دارد به آنها اشاره کند: ریگن بدون داشتن مشخصه های سنتی یک بازیگر تئاتر به اجرای این نمایش اقدام می کند، اما از طرفی بینندگان تئاتر هم با دید و توقعی متفاوت به تماشای فیلم می آیند. از منتقد بدبین نیویورک تایمز (لیندزیدانکن سعی کرده تا آنجا که می تواند شبیه مریلاستریپ به نظر بیاید) گرفته تا جوانترین و خام ترین بینندگان. فیلم پر از ارجاع و اشاره است، از پدیده های معاصری چون جاستین بیبر گرفته تا نخبه هایی قدیمی همچون رومنبارتز، فیلم با این اشارات می تواند با مخاطبانی از سطوح مختلف فکری به خوبی ارتباط برقرار کند و حرف خود را به تمام آنان بزند.ایناریتو و همکاران نویسنده او، نیکلاسجیاکوبون، الکساندر دینلاریس جونیور و آرماندو بو، فیلم نامه را با دیدی نسل گرایانه نوشته اند و در مورد دوره ای از هالیوود صحبت می کنند که بازیگران می توانستند نقش آدمهای پر از ایراد و در عین حال شگفت انگیز را بازی کنند نه فقط نقش سوپرمن ها را. مثل فیلم موفق سال گذشته، زیبایی بزرگ، فیلم مرد پرنده ای هم بحرانی وجودی را عمیقا تجزیه و تحلیل می کند و اجازه نمی دهد ایده آل گرایی هایش تحت الشعاع بدبینی های مطرح شده قرار بگیرند. فیلم حتی به این موضوع اشاره می کند که تعدادی از بهترین بازیگران دوران ما- همانند مایکل فسبندر، رابرت داونی جونیور و جرمی رِنر- این روزها دستمزد بازی در فیلم های اقتباسی از رمان های مصور را می گیرند (البته در این میان اشاره ای به “هالک” ادوارد نورتون نشده است.)
نورتون در نقطه ای از فیلم تقریبا موفق می شود توجهات را از کیتون بدزدد. هر دو بازیگر روح خود را برهنه به نمایش گذاشته اند و از ما دعوت می کنند به جنبه های مختلف درون آنها بخندیم، در ابتدای فیلم به نظر می رسد نورتون شگفت انگیز ترین بازیگر فیلم است و کیتون نمی تواند به عمقی که او رفته برسد اما تمام اینها تا پیش از زمانی است که کیتون تقریبا برهنه در میدان تایمز نیویرک در میان عابرین پرسه بزند و خرد شدن را تجربه کند. مرد پرنده ای از نظر تجزیه و تحلیل ضمیر و ذهن یک بازیگر بسیار عالی و دقیق است چیزی که شاید نظیر آن از زمان “جان مالکوویچ بودن” دیده نشده است. بازی کیتون دارای لایه های مختلفی است این را می توان از لحظه ای که او کلاه گیس از سر بر می دارد تا زمانی که در لباس های بتمن مانند پوشیده شده است دید. این نقش می طلبد که او روی صحنه تئاتر سطحی و عصا قورت داده به نظر برسد اما بیرون از آن آدمی باشد که با دردسرهای خود سر و کله می زند. این امر را به خصوص می توان از لحظه ای که او لباس مسخره مرد پرنده ای که فقط خود او قادر به دیدنش است را به تن می کند، متوجه شد.
اگر بخواهیم فیلم را با استاندارد هاوارد هاوکس– و جمله معروف او در باب یک فیلم خوب:”سه نمای خوب، بدون حتی یک نمای بد”- بسنجیم، مرد پرنده ای لااقل ده دوازده تا از زیباترین لحظه های سینمایی سال را در خود دارد: معلق بودن روی هوا، توهمات، تصادف،دختر ریگن، منتقد، همسر سابق، تحریک جنسی، بوسه، شلیک، پایان فیلم و صحنه میدان تایمز از این جمله اند. خیلی از فیلم ها حتی یک نما مانند آنچه در مرد پرنده ای شاهدش هستیم را ندارند و از طرفی دیدن بازگشت ایناریتو از قلمرو تاریک ملودرامهایی مصنوعی چون “21 گرم” و “بابل” -که تنها سعی در بازی دادن ذهن بیننده داشتند – خالی از لطف نیست.در “مرد پرنده ای” خبری از سنت های همیشگی ایناریتو مثل دوربین روی دست و موسیقی متن تهاجمی گوستاووسانتولالا نیست در عوض او راه های جدیدی برای نفوذ به ذهن بیننده پیدا کرده است تا یک موقعیت انسانی را به تصویر بکشد (او حتی نام خود در عنوان بندی را به روشی جدید آورده است و به جای گونزالز از جی استفاده کرد و شاید خود این اشاره ای به رویکرد جدید او باشد.) درست است که فیلم عمدتا به ذهن یک بازیگر مسن می پردازد اما از مفاهیمی چون پدر بودن، ازدواج و آنچه که از خود به یادگار می گذاریم نیز غافل نشده است. گذشته از تمام این نکات اقتباس خوبی هم از داستان کوتاه کاروِر انجام شده است که هم پست مدرن است و هم تیغ برنده ای در انتقاد از شخصیت اصلی دارد.
دوربین لوبتزکی همانند کوسه ای که طعمه اش را یافته به دور کیتون در چرخش است و گهگاهی او را رها می کند تا سراغ بازیگران دیگر برود، در کل دوربین او در جای جای پشت صحنه حاضر است و وقایع را زیر نظر دارد. فیلم در زمینه یکپارچگی نماها از فیلم “طناب” هیچکاک الهام گرفته است و با ترفندهای مختلف کات های میان نماها را پوشانده تا تمام فیلم یک نمای ادامه دار به نظر برسد. این امر در حالی حاصل شده که اتفاقات در مکان های مختلف و زمان های مختلف روی میدهند. این ترفند نمای یکپارچه علاوه بر نشان دادن استادی کارگردان به این نکته اشاره می کند که بازی روی صحنه تئاتر از بازی مقابل دوربین فیلم مشکل تر است زیرا در تئاتر نمی توان از طریق تدوین مشکلات بازیگری را برطرف کرد. بازیگران فیلم هم چاره ای جز تلاش بیشتر برای همگام شدن با نماهای طولانی را نداشته اند و فیلم هم به هر یک از آنها زمان لازم برای درخشیدن را داده است. رویکرد ایناریتو از نظر پیچیدگی شگفت انگیز است و احتمالا کار فیلم برداری برای لوبتزکی به سختی کار او در فیلم “جاذبه” بوده است. حتی کوچکترین جنبه های طنز فیلم مثل زمانی که دوربین، درامر را در گوشه قاب تصویر قرار می دهد احتیاج به زمان بندی دقیق داشته اند. تمام فیلم مثل یک حقۀ جادویی است و به ما نشان می دهد که چگونه بازیگران تلاش می کنند لایه های مختلفی به بازی خود در فیلم بیفزایند.
منتقد: رابی کالین – امتیاز ۱۰ از ۱۰
در ابتدای فیلم “مرد پرنده ای” که جدیدترین اثر الخاندروگونزالزایناریتو است، هنرپیشه ای به نام ریگنتامسون (مایکل کیتون) در رختکنی در حال مراقبه است. نکته عجیب این نما به جز فاصله داشتن ریگن با کف زمین این است که از این نقطه تا ده دقیقه مانده به پایان فیلم دوربین حتی پلک هم نمی زند. پیش از این نما دو تکه از نماهای آخرالزمانی فیلم را می بینیم: ستاره ای دنباله دار در آسمان زرد و خاکستری در حرکت است و جسد موجودی عجیب در ساحلی یافت می شود. اما بخش عمدۀ این فیلم خنده دار، زیبا و ضد ژانرایناریتو، نمایی ظاهرا ادامه دار و بدون کات است که در واقع از هشت نمای کوچکتر که به خوبی به هم پیوند زده شده اند ساخته شده است. فراز و نشیب های این سکانس در اتاق پشت صحنه تئاتر سنت جیمز نیویورک اتفاق می افتند جایی که ریگن، که پیش از این ستاره سری فیلم های ابرقهرمانی مرد پرنده ای بوده، امیدوار است تا با بازی در یک نمایش تئاتر سر و سامانی به وضع آشفته حرفه اش بدهد.
نمایشنامه محصول اقتباسی است که خود ریگن از روی داستان کوتاه ریموندکارور تحت عنوان “وقتی از عشق می گوییم چه می گوییم” انجام داده است. اما همچنان که نمایش به اجرای شب اول نزدیک می شود، قصه کم کم رنگ واقعیت می گیرد و پریشانی روانی بر فضای نمایش سایه می افکند. کلاغ های روباتیک بزرگ روی آسمانخراش ها می نشینند و هواپیماها از بالای سر تماشاچیان تئاتر برادوِی می گذرند. در تمام این اتفاقات شخصیت مرد پرنده ای تقریبا نامرئی است و تنها گاهی با ماسک منقار دار و شنل پردار خود دیده می شود و در گوش ریگن سخنانی مسموم کننده زمزمه می کند. مرد پرنده ای فیلمی دربارۀ وسوسه های شهرت و حیثیت است و اینکه این دو نهایتا دو چیز مجزا از هم هستند :” تو یک بازیگر نیستی تو یک آدم معروفی.” این را لیندزیدانکِن که یک منتقد سرسخت تئاتر است زمانی می گوید که در بار بعد از دیدن پیش نمایش، با ریگن روبرو می شود. فیلم البته به موضوع دیگری هم می پردازد، اینکه چه ابر قهرمان خیالی باشیم چه نه وقتی نقابمان بیفتد خرد می شویم.
فیلم بردار فیلم امانوئللوبتزکی است که عهده دار فیلم برداری جاذبۀآلفونسوکیارون هم بود، فیلمی که در آن هم چهره ها حرف اول را می زدند و اولین فیلم نمایش داده شده در ونیز هم بود. کار لوبتزکی در جاذبه بیشتر روی نماهای طولانی و طریقه غلت خوردن و تکان خوردن اشیا متمرکز بود اما تکنیک او در اینجا در عین تاثیر گذاری چیزی متفاوت است. بیننده تمرین نمایش ریگن را در یک نما مشاهده می کند و این امر باعث می شود حس زیبایی نمایش را بیشتر حس کنیم. نمایشی زنده، زیبا، غیر قابل پیش بینی و رویا گونه که به خوبی روی محور خود متمرکز است.ریگن، مسئول تبلیغات او، برندن (رک گلیفینایکس)، دخترش (اما استون) و سایر همبازیان او (نِیامیواتس، ادوارد نورتون، آندریارایزبرو) با سر و صدا وارد نمایش شده و از آن خارج می شوند و موسیقی متن که تنها یک ضرب آرام درام است هم در پس پرده در حال نواخته شدن است.
بارقه هایی از فیلم های “خیابان 42″، “سانسِتبلوار و “تهیه کنندگان” در فیلم دیده می شود اما مرد پرنده ای را در کل نمی توان به هیچ فیلم دیگری تشبیه کرد. تصور کنید قوی سیاه توسط مل بروکس کارگردانی شده و شما هم در وسط نمایش حضور دارید. البته یک چیز به خوبی قابل تشخیص است: توهمات و روی هوا شناور شدن ها به کنار، ما قرار است در ابتدای راه شغلی ریگن، عناصری از مسیر شغلی خود کیتون را ببینیم، یکی از این نمونه ها بازی او در فیلم های بتمن تیم برتون در سال های 89 و 92 است که تقریبا دو دهه قبل از سیل فیلم های ابرقهرمانی تولید شدند. اوایل فیلم ریگن را در رختکن خود می بینیم که در تلویزیون در حال تماشای رابرت داونی جونیور روی فرش قرمز است و مرد پرنده ای به چند نکته در باب جنگ با مرد آهنی اشاره می کند.
این نقش از دو جهت مهمترین نقش حرفه ای مایکل کیتون است. او تمام انرژی کمدی و دیوانه واری که در فیلم های ابتدایی خود مثل “شیفت شب” و “بیتلجوس” دیده می شد را به کار می گیرد، اما گویی شخصیت ریگن تحمل چنین حرارتی را ندارد و کم کم صدای جلز و ولز او شنیده می شود. بازیگران مکمل فیلم کمک زیادی به کیتون کرده اند: نورتون یک بازیگر متد پر سر و صدا و کابوس گونه است;واتس و رایزبورو نقش بازیگرانی که حس نا امنی آزارشان می دهد را بی نقص ایفا کرده اند;استون هم تنها انسان منطقی نمایش است و شخصیتی گستاخ و جسور دارد. اگر بخواهیم یکی دیگر از فیلم های ایناریتو را به این فیلم تشبیه کنیم می توانیم از “زیبا” (محصول 2010) نام ببریم. زیبا تلاشی ناقص برای مخلوط کردن رئالیسم جادویی و اجتماعی با استفاده از چهرۀ خاویر باردم بود.مرد پرنده ای از بهترین فیلم های ایناریتواست و از زمان فیلم اول خود، “عشق سگی” (2000)، تا به حال چنین فیلم قدرتمندی نساخته بود. فیلم بزرگ، زیبا و پر از ستاره است و به ما یادآوری می کند که هنوز چیزهای جدید برای دیدن در سینما وجود دارند.
منتقد: زن بروکس – امتیاز ۶ از ۱۰
دست اندر کاران جشنواره فیلم ونیز همیشه دوست دارند میهمانان را در سالنی تاریک حبس کنند و نفس آنها را بگیرند. سال گذشته این کار را فیلم گرانش که تریلری نفس گیر بود انجام داد. امسال این افتخار نصیب مرد پرنده ای شده، فیلمی عمدتا در باب جهالت است،ملودرامی که در پشت صحنه تئاتر اتفاق می افتد و قدرت خود را از نمایی یک برداشته می گیرد. در نهایت تنها چیزی که شاید مرد پرنده ای کمتر از گرانش داشته باشد محبوبیت عمومی است وگرنه فیلم از نظر فنی و برخورداری از فضاهای غرق کننده چیزی کم ندارد. مایکل کیتون که برای بازی در فیلم های بتمن شهرت دارد، نقش ریگنتامپسون را بازی می کند، شخصیتی که بابت بازی در فیلم مرد پرنده ای مشهور است. ریگن یک هنرپیشه سال خورده و مغرور هالیوودی است که روزهای محبوبیت و بازی در فیلم های بزرگ برای او به سر آمده و سعی دارد با بازی در تئاتری اقتباسی از ریموندکارور بار دیگر بدرخشد. اما محدودیت ها کار را سخت کرده و دیوار ها در حال نزدیک شدن به او هستند و مشکلات زندگی خصوصی هم عرصه را بیش از پیش به او تنگ کرده است. او روی یکی از صحنه های می گوید: “این نمایش کم کم دارد حس نسخه ای دیوانه وار و تغییر شکل داده از خود من را پیدا می کند.”
کم کم متوجه می شویم فیلم ایناریتو چیزی بیش از کابوس یک بازیگر نیست. کابوسی که توسط همکاران معترض، منتقدان گستاخ و طرفدارانی که تنها بابت مرد پرنده ای او را دوست دارند رقم زده شده است. دوربین از رختکن ما را به راهروها، صحنه تئاتر و سپس به میدان تامز نیویورک می برد.در راه ریگن با همبازی خود (ادوارد نورتون) روبرو می شود، هنرپیشه ای که تنها در صورت روشن بودن لامپ ها و پر بودن سالن توانایی اجرا دارد. او با دختر (اما استون) بدخلق خود که به تازگی از بازپروری آمده جر و بحث می کند و همسر سابق و دوست دختر فعلی او به دیدنش می آیند که البته ممکن است تمام این ها خیالات باشند. بازی ها پر سر و صدا و گاها اغراق شده هستند. فیلم نامه حتی زمانی که تدوین افت کرده کار خود را انجام می دهد و افرادی چون مگراین، جاستین بیبر و رابرت داونی جونیور را به سخره می گیرد. صدای دیو درون ریگن به او می گوید: “این دلقک حتی نصف استعداد تو رو نداره اما توی اون لباس مسخره (مرد آهنین) داره پول پارو می کنه.”
آیا ریگن برای ما اهمیت پیدا می کند؟ در این مورد مطمئن نیستم، حتی نمی دانم قرار بوده به او اهمیت دهیم یا نه. عذاب هایی که او می کشد همانند یک کنایۀ از پیش برنامه ریزی شده هستند که عذاب های خیالی نیز به آنها اضافه شده است. بعضی قسمت های فیلم مرا به یاد فیلم سینکداکی نیویورک به کارگردانی چارلیکافمن می انداخت، فیلمی که غمگین تر بود اما پس زمینه ای مشابه داشت و بعضی صحنه های دیگر هم به دلیل گشت و گذار در محیطهای مختلف منهتن یادآور فیلم “بوی خوش موفقیت” از الکساندر مککندریک بود. این عناصر آغازی خوب برای فیلم هستند اما فیلم در کل حس داستانی را دارد که عمیقا روی آن فکر شده اما خبری از احساسات عمیق در آن نیست. فیلم یک موفقیت فنی است اما داستان آن از گوشت و خون ساخته نشده و تا حدودی مکانیکی است. آیا منصفانه است که ادعا کنیم که کالبد فیلم خالی از روح است؟ شاید. مرد پرنده ای داستانی کم عمق و خود آگاه در مورد مردی سطحی و خود شیفته است; مردی که از ابتدا تا انتهای فیلم وحشت زده و عصبی است. فیلم ما را باخود به راهروهای باریک و پلکان های بی نورمغزریگن می برد. تماشاچیان از این گشت و گذار لذت بردند اما وقتی به سمت در خروج می رفتند نفسی از سر آسوده شدن کشیدند.(منبع: سایت نقد فارسی)
خیلی منتظرم تا بیاد