اخبار روز انیمیشن هااخبار روز فیلمهامعرفی انیمیشن های تازهمعرفی فیلمنقد فیلم
نقد و معرفی انیمیشن Inside Out

خلاصه داستان : بعد از اینکه رایلی کوچولو به همراه خانوادهاش به سنفرانسیسکو مهاجرت میکند، احساسات او -شادی، ترس، ناراحتی، نفرت و عصبانیت- سعی میکنند تا خودشان را با خانه، مدرسه و محیط جدید وفق دهند …
منتقد: جیمز براردینلی – امتیاز ۸.۸ از ۱۰ (۳.۵ از ۴)

هيچ استوديوی انيميشن سازی آمريکایی به اندازه ديزنی/پيکسار در خلق فيلمهایی که در چندين سطح کار میکنند موفق نبوده است. از همان ابتدای کار، عوامل اين استوديو به روايت داستانهایی که به يک اندازه مربوط به کودکان و بزرگسالان بودند علاقه داشتهاند. مثلاً «داستان اسباب بازی ۳»(Toy Story3) را در نظر بگيريد. اين فيلم برای بچهها اثری پرنشاط و لذت بخش است و برای بزرگترها تفکری تلخ و شيرين درباره گذر زمان است. نمیخواهم بگويم که «درون»(Inside out) به اندازه «داستان اسباب بازی ۳» کاملاً درگير کننده است، اما از بسياری از جهات مشابه میتوان آن را فيلم موفقی دانست.

«درون» به سمت قلمرو عميق روانشناسی گام برمیدارد، اين باعث میشود که بچههای خردسال نتوانند با آن ارتباط برقرار کنند. فيلم سازها (به خصوص پيت داکتر، که انيميشنهای قبلیاش عبارتند از «کارخانه هيولاها»(Monsters Inc) و «بالا»(Up) ) ضمن گنجاندن سکانسهای اکشن/ماجرایی بسيار، ژانر خانوادگی-دوستانه-کمدی را برای حفظ بينندگان نوجوان انتخاب کردهاند اما متن اصلی بدون شک پيچيدهترين محصول پيکسار تا به امروز است. اين فيلم از عواطف انسانديسی شده برای کشف درونمايههای مربوط به اين که چگونه کُليت شخصيت يک فرد بر اساس خاطراتش شکل میگيرد و اين که پشيمانی جزء لاينفکی از آگاهی است استفاده میکند. عمق اين موضوع پوشالی بودن جذابيت مخلوقات انيميشنی را نشان میدهد. نخبگان و مغزهای پيکسار احترام زيادی برای فيلم ساز ژاپنی کهنه کار، هايائو ميازاکی، قائلند و هرگز در گذشته تا اين حد به تکرار و تقليد حس يکی از محصولات استوديوی جيبلی ژاپن نزديک نشده بودند.

شخصيت اصلی داستان يک دختر معمولی به نام رايلی (با صدای کيتلين دياس) است. او و مادر (ديان لين) و پدرش (کايل مک لاچلان) بنا بر دلايل کاری به منطقه Bay Area نقل مکان میکنند. رايلی غمگين و افسرده است- چون مجبور شده از خانه قديمی، دوستان و تيم هاکیاش دور شود. او سعی میکند خوشحال و مثبت باشد، اما اين کار سختی است. گرچه برخی قسمتهای داستان از منظر رايلی گفته میشوند، بخش عمده ای از ماجرا در درون مغز او شکل میگيرد. در مغز او است که ما با پنج احساسی که عواطف و حالتهای او را کنترل میکنند، خاطراتش را سازمان دهی میکنند و روی اعمالش تأثير میگذارند آشنا میشويم: زرد، خوشحالی مثبت (با صداي ايمی پولر)، غمگين آبی (با صدای فيليس اسميت)، ترس بنفش (بيل هادر)، خشم سرخ (لوئيس بلک) و انزجار سبز (ميندی کالينگ). وقتی اتفاق بدی میافتد و شادی و غم سهواً از «اتاق کنترل» بيرون میافتند، شايد عجيبترين فيلم جادهای بعد از «سفر خيالی»(Fantastic Voyage): سفری از ميان ناخودآگاه رايلی شروع میشود. در اين مسير، به چند مورد عجيب بر میخوريم از جمله دوست خيالی دخترک در گذشته به نام بينگ بونگ (ريچارد کايند).

«درون» از فرايندهای روانشناسی پيچيدهای استفاده میکند و آنها را به طُرقی که ممکن است مرتبط باشند ساده سازی میکند. فيلم بدون اين که خيلی تاريک شود وارد آبهای عميق میشود- با لحظاتی از وخيم شدن شخصيت روبرو میشويم که بعد از محو شدن خوشحالی و غم (و خاطرات مربوط به آنها) رخ میدهد. دخترک خاموش میشود، نمیتواند با ديگران ارتباط برقرار کند و در نهايت تصميم به فرار میگيرد.
در «درون» خبری از شخصيتهای بد و خبيث نيست. اين اغلب در فيلمهای جاده ای ديده میشود، اما کمتر میتوان سراغ آنها را در انيميشنها، که در آنها ميل به تباين سياه و سفيد خواسته های خاصی را از فيلمنامه نويس طلب میکنند، گرفت. با اين حال، داستان فيلم درباره شکست دادن شخصيت بد داستان نيست، بلکه درباره عدهای موجود ناهمگون است که سعی میکنند دوباره به تعادل برسند.

سبک به کار رفته در فيلم اصلاً شبيه به سبک غالب پيکسار نيست. اگرچه صحنههای «خارجی» مربوط به رايلی و والدينش با واقع گرايی طراحی شدهاند، چيزی که در انيميشنهای مدرن به آن عادت کردهايم، صحنههای «درونی» ظاهری خيالی و تقريباً دست ساز دارند- يعنی ظاهری لرزان و کارتونی که پيکسار قبلاً از آن استفاده نکرده بود. اين امر نه تنها هويت منحصر به فردی به «درون» داده است، بلکه شکل متفاوتی را در ژانری که در آن ظاهر به شدت ژنريک شده است ايجاد کرده است (با اين حال، تکنيک سه بعدی بی فايده است- البته جای تعجب دارد که پيکسار واقعاً از آن استفاده نکرده باشد).
در سالهای اخير، پيکسار، با دو دنباله متوسط، يک سال بيکاری، و چند محصول اورجينال نه چندان تماشایی (اما سرگرم کننده)، در حال زنگ زدن بوده است. به قول معروف «درون» نشان میدهد که اين استوديو دارد روی فرم میآيد. اما سئوال اساسی اين است که چگونه میتوان کودکان زير هشت سال را به اين اثر ربط داد. اين فيلم از آن دسته فيلمهای سبک مينيونی با هيجان و انرژی زياد نيست. بلکه فهم آن نياز به تفکر و تمرکز دارد. اينها بدون شک خصوصيات تحسين برانگيزی هستند، اما آيا با فروش بالا در گيشه سنخيت دارند؟ اميدواريم که اين طور نباشد چون «درون» بهترين انيميشن آمريکایی توليد شده بعد از سالها است و شايسته است که همين طور هم شناخته شود.
منتقد: پیتر بردشاو (The Guardian) – امتیاز ۸ از ۱۰ (۴ از ۵)

جدیدترین انیمیشن «پیت داکتر»، «درون»، نمیتواند با نوآوریهایش به اندازهی انیمیشنهای دههی قبلی پیکسار ما را به وجد آورد، زیرا انیمیشنهای قبلی پیکسار کیفیت ویژگیهای فنی همچون نورپردازی، رنگها و جزئیات را به قدری بالا برده بود که هوش از سر تمام ما میبرد. این فیلم یکی از انیمیشنهای دلنشینی است که از استانداردهای انیمیشنهای کمدی این سالها بهره برده است، یک تغییر و تحول بحرانی در داستان فیلم به وقوع میپیوندد، هر چند که نسبت به قضایا همان زاویهی دید دیگر آثار دیزنی را دارد. این فیلم نه به اندازهی «بالا» میتواند احساسات مخاطبان را برانگیخته کند، نه آن ظرافت و ریزهکاریهای موجود در «کارخانهی هیولاها» و «داستان اسباببازی» را دارد، البته فیلم از جهات مختلفی به «داستان اسباب بازی» شباهت دارد. البته این شباهتها به منزلهی بد بودن این فیلم نیست، بلکه فیلم به درستی از «داستان اسباب بازی» الگوبرداری کرده و به طور کلی به طور فوقالعادهای سرگرم کننده است و مخاطبان را کاملاً راضی میکند. هنوز هم امضای «جان لستر» کبیر که تهیهکنندگی این اثر را هم بر عهده دارد و من هم به شخصه به شدت به او علاقه دارم بر این فیلم دیده میشود.

همچون فیلمهای پیشین استدیو، «درون» هم در مورد تخیلات پنهان آدم بزرگهایی است که تبدیل به چیزی همچون فرشتگان محافظ برای کودکان میشوند. “رایلی” (با صداپیشگی «کیتلین دایاس») یک دختر بچهی یازده ساله است که به خاطر تغییر محل سکونتشان از مینهسوتا به سانفرانسیسکو با دوستانش خداحافظی کند، برای اینکه پدرش میخواهد کسب و کار جدیدی راه بیندازد. اما این نقل مکان برای او خوب پیش نمیرود و او دچار مشکلات روحی میشود و والدینش از این امر خوشحال نیستند، اما ما خوشحال میشویم، زیرا ما به داخل زهن او وارد میشویم و تخیلات و افکار او را میبینیم، چیزی همچون ایدهای که در فیلم «وودی اَلِن» یعنی «تمام آن چیزی که همواره میخواستید در مورد آمیزش بدانید». احساسات رایلی، همچون هر انسان دیگری از پنج بخش مختلف تشکیل شده است: “شادی” (با صداگذاری «ایمی پولر») که همواره سرحال است، “ترس” («بیل هیدر») که همواره چندشآور است، “خشم” («لوئیس بلک») که بسیار درنده است، “تنفر” («میندی کالینگ») که سختگیر است و “دلتنگی” («فیلیس اسمیت») که نگونبختتر از بقیه است.

آنها مسئول درست کردن خاطرات کوتاهمدت به شکل توپ هستند و سپس آنها را تا پایان روز، در یک انبار نگه میدارند، بعد از آن وقتی که رایلی به خواب رفت، به یک انبار دیگر منتقل میشوند و آنجا به خاطرات بلند مدت تبدیل میشوند. این مخزن خاطرات توپی در یک منطقهی بزرگ و بیگانه قرار دارد، جایی که جزیرههایی مربوط به دیگر حسهای رایلی نیز همچون راستگویی، عشق به خانواده و … در آن قرار دارد. این اتفاقات همگی به شکلی بی نقص رخ میدهند، تا زمانی که رایلی ناراحت شود: در آن زمان “خوشحالی” و “ناراحتی” به گونهای از مرکز فرماندهی مغز او بیرون میشوند و اجازهی ورود به آن را پیدا نمیکنند، و رایلی در یک موقعیت نابهنجار و نامناسب قرار میگیرد. جزیرههای احساسی او در حال تخریب است و کارگردان به ما نشان میدهد که این مشکل ترکیبی از تخریب “جزیرهی سه مایلی” و یک تغییر روانی نابهنجار است.

مثل تمام انیمیشنها، با این میزان از نمادپردازی، امکان گیج شدن مخاطب وجود دارد. وقتی که این حسها خود برای یک انسان هستند، دیگر چه معنی دارد که برای دراماتیزه کردن فیلم “خشم” خوشاخلاق شود، “خوشحالی” ناراحت شود یا “ناراحتی” خوشحال شود؟ خب، البته، شما فقط میبایست با آنها کنار بیایید، البته تمامی اینها برای این است که مخاطب به این نتیجه برسد که “ناراحتی” واقعاً مهم است، چرا که اگر همیشه “خوشحالی” باشد کنترل کردن خودمان سخت میشود. البته وقتی که انقدر از “ناراحتی” تقدیر به عمل بیاید و رکن اساسی فیلم او باشد، دیگر جایی برای شادی باقی نمیماند. این فیلم شما را سرحال میآورد و برای تماشا گزینهی مناسبی است، و از نظر بصری هم پیشرفتها و ابداعات خوبی نیز در آن دیده میشود. فیلم زیاد به سمت لودگی نمیرود: «پشت و رو» نمیخواهد خودش را بیشتر از آنچه که هست نشان دهد، درست همانجایی که انتظار داریم تمام میشود و در تیتراژ پایانیاش هم شاهد صحنههای جنونآمیزی هستیم، مثلاً داکتر برایمان تعداد زیادی جوک آماده کرده که قاعدتاً باید در طول یک ساعت و نیم فیلم گفته میشد، اما همگی در تیتراژ پایانی گفته میشود. این انیمیشن پیشرفت شگرفی نسبت به آثار قبلی پیکسار ندارد، اما فریبنده، هوشمندانه و سرگرمکننده است.(منبع: سایت نقد فارسی)