نقد فیلم
نقد و بررسی فیلم Operation Finale: نسخه ضعیف فیلم Munich

برخی فیلم ها از هیجانی برگرفته از زندگی واقعی بهره می برند، Operation Finale نیز یکی از این فیلم هاست. این فیلم داستان ماموران اسرائیلی موساد را روایت می کند که در سال ۱۹۶۰ می فهمند Adolf Eichmann، جنایتکار جنگی بدنام نازی به کجا فرار کرده و برای دستگیری او به آرژانتین می روند. آن ها او را در حومه بوینوس آیرس پیدا کرده و به اسرائیل آوردند، جایی که به دلیل جنایات جنگی در دادگاهی معروف و طولانی محاکمه شد. این محاکمه برای اولین بار همگان را نسبت به جنایات جنگی نازی ها مطلع کرد.
آخرین چیزی که درباره این فیلم می خواهید این است که یک درام تعلیقی هالیوودی با نام های تاریخی متصل شده به آن باشد. اما Operation Finale این طور نیست، بلکه با روایت خودش از طرز وقوع اتفاقات، گاهی اوقات منطقی، گاهی ناقص و گاهی جذاب است. Steven Spielberg با فیلم Munich استانداردهای یک درام درباره دستگیری یک جنایتکار را تعیین کرد، جایی که اکشن فیلم با رگه هایی از واقعیت اوج می گرفت. Operation Finale به کارگردانی Chris Weitz و نویسندگی Matthew Orton مانند یک نسخه تلویزیونی ضعیف از Munich است. فیلم لحظات باشکوهی دارد، اما نمی توان روش های ضعیف تعقیب یک جنایتکار توسط موساد را از کیفیت خود فیلم جدا کرد.

Oscar Isaac نقش Peter Malkin، ماموری را بازی می کند که در مرکز مامویت قرار دارد. این طور که فیلم نشان می دهد، موساد در سال ۱۹۶۰ تمایل چندانی برای تعقیب نازی های فراری ندارد، و با مشکلات دیگری روبروست که بیشتر از آن برای امنیت اسرائیل مهم هستند. اما وقتی یک خبر محرمانه درباره محل مخفی شدن Eichmann توسط یک پناهنده (Haley Lu Richardson) که با پسر Eichmann رابطه برقرار کرده به گوش موساد می رسد، این شخص آنقدر مهم هست که به دنبال او بروند.
Malkin به همراه تیمی شامل عشق سابقش با بازی Mélanie Laurent (که این رابطه در فیلم نقش مهمی دارد) برای این ماموریت انتخاب می شوند. آن ها چطور به Eichmann نزدیک می شوند؟ فیلم روش خوبی برای نمایش فرهنگ آرژانتینی دارد که به یک پناهگاه برای نازی های فراری تبدیل شده است. Malkin و همکارانش باید قوانین این کشور را زیرپا بگذارند و برای رسیدن به Eichmann باید مقابل مقامات رسمی این کشور که از او محافظت می کنند بایستند.
Eichmann که در در سنین ۵۰ سالگی به سر می برد توسط Ben Kingsley بازی می شود، با رفتاری زیرکانه که ظاهر نخ نمای شخصیت را پشت خودش پنهان می کند. او در ظاهر کاملا آسیب پذیر به نظر می آید: شخصی با چهره خسته و چروکیده که به عنوان سرکارگر یک کارخانه کار می کند، و در یک آپارتمان فرسوده با زن و فرزندانش زندگی می کند. اما در عین حال Eichmann افسر SS سابق و سرپرست بخش حمل و نقل نازی ها، به صورت تصادفی از دستگیری در پایان جنگ جهانی دوم نگریخت؛ او کاملا آدم محتاطی است و خیلی خوب می تواند از زیر مشکلات قسر در برود. Peter بالاخره وقتی Eichmann در حال خروج از اتوبوس کارخانه است او را دستگیر می کند، در حالی که Isaac نقش این شخصیت را با وجود آن همه تمرین های جاسوسی، خوب بازی نمی کند.

سوال این است که: چطور باید Eichmann را از کشور خارج کنند؟ اینجاست که فیلم مسخره و فیلسوفانه و غیرمنطقی می شود. Eichmann به یک خانه امن برده می شود و این تیم چندین روز تلاش می کنند او را متقاعد کنند یک سند را امضا کند تا با محاکمه در اورشلیم موافقت کند، همه این ها به این خاطر که هواپیمای اسرائیلی برای بردن آن ها به اسرائیل به این امضا نیاز دارد. آیا نخست وزیر اسرائیل نمی تواند با یک تماس تلفنی این مشکل را حل کند؟ فیلم هیچوقت علت این مشکل عجیب را توضیح نمی دهد، پس این کار به یک بهانه در داستان تبدیل می شود تا Peter و تیمش بیشتر با Eichmann آشنا شوند.
Kingsley کاملا تلاش می کند Eichmann را به شکل یک هیولای انسانی خشمگین به تصویر بکشد، اما با این حال این شخصیت همان طور که Orton آن را نوشته فقط در حد یک شخص مرموز بی روح باقی می ماند. البته که این اصل داستان است، اما فیلم بیش از حد روی افسانه Adolf Eichmann تکیه می کند. کتاب Eichmann in Jerusalem نوشته Hannah Arendt تا چند سال پیش منبع اصلی روایت داستان این شخصیت بدنام بود، اما پس از آن در سال ۲۰۰۰ مستند The Specialist منتشر شد، که ساعت های زیادی از محاکمه جنایات جنگی Eichmann را در ۲ ساعت خلاصه کرده بود. این مستند به ما این اجازه را می داد تا Eichmann را در حالی ببینیم که در قفس شیشه ای و ضدگلوله نشسته و به سوالاتی درباره دوران سلطه نازی ها و نقش خودش در آن دوران پاسخ می دهد.

در آن جا دیدیم که Eichmann به طرز عجیبی رفتار می کند و کاملا خشک و بی روح است. بیانات او پریشان و گیج کننده و کمی خسته کننده بودند. او کلا در این باره صحبت می کرد که او نمی دانسته، او آن نقشه ها را برنامه ریزی نکرده و چیزی هم ندیده است. او کاملا رفتاری خشک و بی احساس داشت. از سویی با توصیف Hannah Arendt از او به عنوان مامور شیطان همخوانی داشت، چرخ دنده ای در یک ماشین کشتار خیلی بزرگتر، سازمان دهنده ای که اصلا از چیزی که در حال ساماندهی آن بود اطلاع نداشت.
اما فقط در صورتی او چنین شخص بی گناهی بوده که ظاهر او را باور کنیم. چیزی که درباره هویت گمنام Eichmann مشخص شد، یعنی اینکه او در هیچکدام از جنایات حضور نداشته یک استراتژی و تاکتیک و یک حقه ماهرانه بوده است. پس از ۱۶ سال قرار نبود او در یک دادگاه در اسرائیل نشسته و بگوید: “آره من می دونستم دارم چکار می کنم و نقشه کشتن میلیون ها نفر رو کشیدم! خیلی هم از این کارم خوشحالم!” او می خواست همه این جنایت ها را انکار کند، چون انکار روش دفاعی او بود و بخشی از شخصیت او به حساب می آمد. بیانیه او به این معنی بود که: “من هیچ چیزی را به شما اعتراف نمی کنم، چون هنوز هم معتقدم شما انسان نیستید، و من هیچ کار اشتباهی نکرده ام.”
Chris Weitz کارگردان مناسبی برای چنین فیلمی نیست (دو فیلم مهم قبلی او The Twilight Saga: New Moon و The Golden Compass بوده اند)، اما تکنیک کافی برای ساخت این فیلم را دارد، مخصوصا درباره روش های جاسوسی خاص فیلم، مثلا جایی که تیم موساد، Eichmann را بیهوش کرده و با پوشیدن یونیفرم اسرائیلی او را از آرژانتین خارج می کنند. یکی از مشکلات اصلی فیلم این است که بیش از آن که زندگی شخصی Eichmann را روایت کند، برای حفظ افسانه او به عنوان یک انسان در لباس گرگ تلاش می کند.


