انتخاب سردبیرنقد فیلم
نقد و بررسی فیلم The Lion King: شکوه سرد و بیروح تصاویر واقعگرایانه

در همین حین که دیزنی در حال بازسازی آثار کلاسیک خودش به صورت لایو اکشن است، هنوز موفق نشده این نکته را توجیه کند که دلیل وجود این بازسازیهای لایو اکشن چیست، به جز اینکه بازسازی آثار سابق استودیو راه خوبی برای کسب درآمد از طریق تحریک حس نوستالژیک مردم است. ساخت این فیلمها از نظر تجاری کاملا منطقی است، اما از نظر توجیه هنری، فیلمهای Beauty and the Beast «دیو و دلبر»، Aladdin «علاءالدین» و حالا اقتباس واقعگرایانه The Lion King «شیر شاه» ساخته جان فاورو (Jon Favreau) حرف جدیدی برای گفتن ندارند. قالب کلی این فیلمها با انیمیشن اصلی تفاوت چندانی ندارد که حتی شامل بیان دیالوگها و نمای دوربین هم میشود، و چندین صحنه جدید به آن اضافه شده تا کسانی که در کانالهای یوتیوبی ویدیوهایی درباره مشکلات انیمیشن اصلی میسازند را راضی نگه دارد، و فیلم با لایهای از جلوههای ویژه سنگین و پرهزینه پوشانده شده است. The Lion King امیدوار است به لطف دستاوردهای تکنیکی خودش با بقیه آثار لایو اکشن مشابهش متمایز باشد، اما تصاویر واقعگرایانه هم به نقطه قوت اصلی فیلم و هم به نقطه ضعف اصلی آن تبدیل شدهاند. در لحظاتی که فیلم موفق میشود خودش را از انیمیشن اصلی جدا کرده و چیزهای جدیدی بیان کند، مثلا در صحنهی تیمون و پومبا، آنجاست که فیلم حالت سرزنده و شادابی به خودش میگیرد. اما این لحظات خیلی کم و محدود هستند، چون فاورو با اثر اریجینال مثل یک اثر مقدس رفتار میکند که انگار نباید هیچگونه تغییری در آن ایجاد کرد.
اگر انیمیشن اصلی محصول ۱۹۹۴ را ندیدهاید، داستان این فیلم دقیقا همانطور است. سیمبا (با صدای جیدی مککریری (JD McCrary)) توله شیری است که در صخره افتخار زندگی میکند و پسر حاکم آنجا یعنی موفاسا (با صدای جیمز ارل جونز (James Earl Jones)) است. سیمبا فکر میکند شاه شدن خیلی باحال است و اگر شاه بشود میتواند هرکاری دلش خواست انجام دهد، اما موفاسا سعی میکند به او مسئولیتپذیری و چرخه زندگی را آموزش دهد، که به معنای زندگی متعادل در کنار طبیعت است. البته برادر موفاسا یعنی اسکار (با صدای چیویتل اجیوفور (Chiwetel Ejiofor)) به دنبال رسیدن به تاج و تخت است، و برای دزدیدن آن از برادرش نقشهای میکشد. این در نهایت باعث میشود سیمبا به مکان دیگری تبعید شود، جایی که همراه با دوستان بیخیالش تیمون دمعصایی (با صدای بیلی آیکنر (Billy Eichner)) و پومبای گراز (با صدای ست روگن (Seth Rogen)) به یک شیر بزرگسال (با صدای دونالد گلاور (Donald Glover)) تبدیل میشود. البته دوست قدیمی سیمبا یعنی نالا (با صدای بیانسه کارتر نولز (Beyoncé Carter-Knowles)) او را پیدا کرده و سعی میکند او را به خانه برگرداند تا اسکار را به چالش کشیده و جایگاه اصلی خودش به عنوان شاه را پس بگیرد.

The Lion King به هر دلیلی و با هر هدفی یک ملودرام است. این داستان رگههایی از داستان هملت (Hamlet) را دارد، و با مفاهیم سنگینی مثل سرنوشت و میراث سروکار دارد. متاسفانه، نسخه واقعگرایانه شبیه یک فیلم مستند دیزنی است که اتفاقا افراد مشهوری صداپیشگی شخصیتهای آن را برعهده دارند. از طرفی، رویکرد واقعگرایانه یک نقطه عطف تکنیکی است. شما باید مدام به خودتان یادآوری کنید هیچکدام از آن حیوانات و مناظر واقعی نیستند، و The Lion King حداقل در زمینه کارهایی که میتوان با جلوههای ویژه کامپیوتری و تکنولوژی واقعیت مجازی انجام داد پیشرفت بزرگی محسوب میشود. اگر The Lion King برنده اسکار بهترین جلوههای ویژه شود، احتمالا از نظر تکنیکی شایسته چنین جایزهای باشد.
و با اینکه جلوههای ویژه کامپیوتری قرار است به روایت بهتر داستان کمک کنند، اما در اینجا چنین اتفاقی نمیافتد. تاکید روی واقعگرایی به معنای از دست دادن جلوههای داستانی و نمایشی است که فیلم به آنها نیاز دارد. برای مثال، شیرها حالات چهره متفاوت و زیادی ندارند. آنها مثل میمونها نیستند که بتوان انواع و اقسام حالات چهره را از آنها مشاهده کرد. با وجود اینکه فاورو شدیدا برای القای احساسات به فیلم روی صداپیشگی بازیگران و موسیقی شاهکار هانس زیمر (Hans Zimmer) تکیه میکند، اما نمیتواند این مشکل را رفع کند که صورت سیمبا در حالت غمانگیز فرق چندانی با صورت او در حالت خوشحال ندارد.

فیلم همچنین خیلی روی داستان انیمیشن اصلی تکیه میکند بنابراین اصلا هدف خودش را به جز واقعگرایانه بودن پیدا نمیکند. بهترین شخصیتها تیمون و پومبای شوخطبع هستند چون کاملا مشخص است صداپیشگان این دو شخصیت این اجازه را داشتهاند تا کمی دیالوگهای خود را به صورت بداهه بیان کنند. بداهه گویی آنها مثل آبی در بیابان این لایو اکشن است که فقط قصد دارد نسخه اریجینال را ستایش کند در حالی که نقاط قوت انیمیشن اصلی را هم فراموش کرده است. شاید از دونالد گلاور برای گفتن تمام دیالوگهای انیمیشن اصلی استفاده شده باشد و سیمبای کامپیوتری تمام حرکات سیمبای انیمیشنی را تکرار کرده باشد، اما این فیلم ظرافت و جذابیتی که انیماتورهای دیزنی در سال ۱۹۹۴ به فیلم اصلی آورده بودند را ندارد.
The Lion King تا حدودی بهتر از Beauty and the Beast و Aladdin است، آن هم فقط به خاطر اینکه باشکوهتر بوده و نکات اضافه شده به آن منطقی هستند. حتی ترانه جدید Spirit خیلی خوب در داستان فیلم جای گرفته است. اما این فیلم هنوز هم در بهتر بودن یا متفاوت بودن نسبت به نسخه اصلی شکست میخورد. قطعا میتوان گفت که این فیلم داستان The Lion King را به نسل جدید معرفی میکند، اما واقعا چه کسی دوست دارد به جای حیوانات انیمیشنی که احساسات خود را بروز میدهند شاهد حیواناتی واقعگرایانه اما با صورتهای بیروح باشد. شاید هم مخاطب دقیقا به دنبال چنین فیلمی باشد، چون Beauty and the Beast فروش ۱.۲ میلیارد دلاری داشت و Aladdin تاکنون فروش ۹۲۵ میلیون دلاری را تجربه کرده است. اگر سهامدار دیزنی باشید کاملا از این فیلمها رضایت دارید. اما اگر دوست دارید ببینید این استودیوی ثروتمند کاری بیشتر از بازسازی موبهموی آثار خودش به صورت لایو اکشن انجام دهد از این فیلم ناامید خواهید شد.



