نقد فیلم
نقد و بررسی فیلم ۲۰۲۰ The Grudge: ریبوتی ضعیف و کاملا فراموش شدنی

در تلاشی ناموفق برای زندگی بخشیدن به یک فرنچایز پرسود که قبلا سه نسخه آمریکایی از آن ساخته شده – علاوه بر چندین فیلم، کامیک، رمان و بازی ویدیویی ساخته شده در ژاپن – فیلم The Grudge «کینه» ساخته نیکولاس پشی (Nicholas Pesce) آنقدر از منبع داستان اصلی خودش فاصله میگیرد که شاید باعث شده مخاطبان از خودشان بپرسند این فیلم چه حرف خاصی برای گفتن دارد. The Grudge که خالی از هرگونه لحظات وحشتناک مثل آثار مشابه سابق خودش است، احتمالا با نارضایتی شدید طرفداران این ژانر روبرو میشود که به سازنده میگویند: میدانیم قصد داری چه داستانی روایت کنی، اما واقعا گند زدی!
این فیلم که به فضاسازی داستانی خودش خیلی اطمینان دارد، آنقدر نشانههای زمانی تعیین میکند تا بالاخره اعتماد به نفس پیدا کرده و داستانش را طی دو سال روایت میکند که حین آن یک موجود شرور و مرگبار در زمانهای مختلف، سرنوشت چندین غریبه را با یکدیگر مرتبط میکند. این نشانههای زمانی به مخاطب کمک میکنند. اما در بیشتر مواقع فیلم تلاش زیادی میکند تا آدرس خانه نفرین شده را مدام و به اشکال مختلف به ما یادآوری کند.
این خانه در پنسیلوانیا اولین بار در سال ۲۰۰۴ مورد تسخیر موجودات شرور قرار گرفت، زمانی که زنی به نام فیونا لندرز (با بازی تارا وستوود (Tara Westwood)) زودتر از موعد از ماموریت خودش در توکیو به خانه برگشت. در همین حین که کیسه زباله کنار او شروع به نفس کشیدن میکند، ما هم مثل او میترسیم. قدر این لحظه ترسناک را بدانید چون با اختلاف زیاد بهترین صحنه فیلم است. اما قرار است اتفاق وحشتناکی در خانه بیفتد، اما فیلم تصمیم میگیرد قبل از اینکه نشان دهد این چه اتفاقی است چندین شخصیت دیگر را به ما معرفی کند.

دو سال بعد کارآگاهی به نام مالدون (با بازی آندرها ریسبرو (Andrea Riseborough)) پس از اینکه همسرش برک (با بازی جان هنسن (John Hansen)) به دلیل ابتلا به سرطان میمیرد مشغول کار جدیدی شده است. همکار جدیدش کارآگاه گودمن (با بازی دمیان بیچیر (Demian Bichir)) هم به تازگی مادرش فوت کرده؛ این دو با قتلی روبرو میشوند که به پروندهای مرتبط است که گودمن قبلا روی آن کار کرده است. نکته عجیب اینجاست که او بدون ورود به خانه این پرونده قتل-خودکشی را بازرسی کرده است.
اما ماجرا به اینجا ختم نمیشود، چون دو زوج دیگر هم با این خانه تسخیرشده مرتبط هستند، که ساکنان مرده سابقش مدام برای آزار و اذیت ساکنان جدیدش برمیگردند و فیلم احساس میکند ما هم تمایل زیادی به تماشای این گروه داریم. زوجی با بازی فرانکی فیسون (Frankie Faison) و لین شی (Lin Shaye) این خانه را پس از قتل عام ذکر شده خریداری کردهاند؛ زوج دیگری با بازی جان چو (John Cho) و بتی گیلپین (Betty Gilpin) به عنوان مشاور املاک فقط یک طرف از این معامله بودهاند.
شخصیت گیلپین باردار است و متوجه شده نوزادش احتمالا یک بیماری لاعلاج خواهد داشت. اگر به نظرتان این زمینه سازی زیادی برای یک فیلم ۹۰ دقیقهای با موضوع خانه تسخیرشده است، واقعا همینطور است. جاهطلبی فیلمنامه پشی کاملا آشکار است، که قصد دارد ارتباط احساسی عمیقی بین اعضای خانوادههای مختلف برقرار کند، سپس آنها را وارد فضای ماورایی و وحشتناکی کند، در حالی که کارآگاه مالدون تلاش میکند راز این اتفاقات را متوجه شود. اما ارتباط بین این شخصیتها خیلی بیش از حد به نظر میرسد. دقیقا وقتی کمکم به شخصیتهایی مثل فیسون و شی اهمیت میدهیم که با مشکلات زیادی روبرو هستند، دوباره داستان به چند ماه بعد میرود تا به ما یادآوری کند فقط شخصیتهای اصلی برای داستان اهمیت دارند.

این که بازیگران خوبی کاملا برای ایفای نقشهای خود تمام تلاششان را میکنند کمی به فیلم کمک میکند – مخصوصا ریسبرو که موفق میشود شخصیتی قابل قبول به نمایش بگذارد در حالی که تعادل خوبی بین پلیس، مادر، بیوه و قربانی برقرار میکند – اما کارگردانی پشی به خوبی تعهد بازیگران به نقشهای خودشان نیست. واقعا نمیتوان فیلمی جدید را نام برد که بیشتر لحظات ترسناکش در ترساندن مخاطب موفق عمل نکردهاند؛ گاهی اوقات یک شخصیت آنقدر معطل کرده و به چیزی نگاه میکند که کاملا لو میرود قرار است چیزی او را بترساند.
فقط در پایان فیلم است که بعضی عناصر داستان آنطور که باید و شاید در جای خود قرار میگیرند. در حالی که این باعث جذابیت نقطه اوج داستان میشود، اما باعث نمیشود مخاطب بخواهد دنباله این داستان هم ساخته شود. در ابتدای دهه گذشته فیلمهایی مثل Ju-On و Ring «حلقه» در عین حال جدید و کهنه به نظر میآمدند. حالا هر نسخه جدید از آنها از نسخه قبلی بدتر و ضعیفتر میشود.


