انتخاب سردبیرنقد سریالکامیک
نقد و بررسی سریال Watchmen: نسخه مدرن و ادای احترامی به رمان گرافیکی نمادین
این نقد تا حدودی داستان سریال Watchmen محصول HBO را لو میدهد

سریال Watchmen «واچمن» ساخته دیمون لیندلوف (Damon Lindelof) از همان ابتدا مشخص میکند حرفهای مهمی برای گفتن دارد. روش جالبی برای فضاسازی که پیرامون وقایع رمان گرافیکی روایت میشود، و اگرچه شاید طرفداران سرسخت کامیک بوکی از آن راضی نباشند، بروزرسانی مهم و ادای احترامی به کامیکهای Watchmen است که بودجه زیاد شبکههای کابلی را با داستانی فلسفی، نقشآفرینی قابل تحسین و پیشرفتهای تکنیکی درجه یک ترکیب کرده است. سریال برای رسیدن به هدفش زمان زیادی را تلف نمیکند.
Watchmen داستان متفاوتش از نظر تاریخی را در میان یک اتفاق وحشتناک واقعی آغاز میکند. در سال ۱۹۲۱، طی ۱۸ ساعت هزاران سفیدپوست اهل اکلاهاما منطقه گرینوود که آفریقایی آمریکاییها در آن سکونت داشتند را به توپ بستند. هزاران خانه، موسسه و مرکز اجتماعی در حملهای نابود شدند که جان ۳۰۰ شهروند سیاهپوست را گرفت. این یکی از بدترین اعمال بیرحمانه و نژادپرستانه در تاریخ آمریکاست. البته این تاریخ برای بسیاری از آمریکاییها هم ناشناخته بود، تا اینکه سال ۲۰۰۰ وزارت آموزش و پرورش آن را به عنوان بخشی از درسهای تاریخ مدارس اجباری کرد.
دقیقا به همین دلیل است که لیندلوف و تیم نویسندگان تصمیم گرفتند Watchmen را با رها کردن مخاطبان در این واقعه وحشتناک شروع کنند – لحظهای کاملا فراموش شده در تاریخ آمریکا که قدرتمندان آن را از خاطر همگان پاک کرده و آمریکا را روی خون مردم بیگناه بنا کرده بودند. Watchmen از همین واقعیت داستان فوقالعاده خودش را آغاز میکند، که تمایل دارد دیدگاه مخاطبان را نسبت به ابرقهرمانان، جامعه و سیستم اعتقادی تغییر دهد؛ این سریال علاوه بر اینکه درباره یک پلیس ماسکدار است که مجرمان را شدیدا کتک میزند، درباره این است که چطور اطلاعات نادرست، میهنپرستی و جامعه را مسموم و آلوده میکند.

در اینجا منظور جامعه تولسا است، نقطه مهم تاریخی که لیندلوف داستانش را در آنجا روایت میکند. اولین اپیزود سریال با عنوان It’s Summer and We’re Running Out of Ice «تابستونه و یخ داره تموم میشه» اولین اشاره به نمایش Oklahoma ساخته راجرز و همراستاین است – داستان دیگری درباره عدالت و مجرمیت همگانی. اما اجازه ندهید هسته اصلی Watchmen شما را گول بزند، چون داستان سریال خیلی گسترده و نوآورانه است و توجه زیادی به شخصیتهای خودش دارد.
سریال Watchmen براساس رمان گرافیکی به همین نام نوشته آلن مور (Alan Moore)، دیو گیبنز (Dave Gibbons) و جان هیگینز (John Higgins) به وقایع داستان کامیک احترام گذاشته و آن را مقدس میشمارد در حالی که تمهای آن را برای مخاطبان نسل جدید بروزرسانی میکند. سری کامیکی Watchmen، قهرمانانش را در مقابل دشمنانی غیرقابل شکست به شکل پارانویای جنگ سرد و تهدید آخرالزمان هستهای قرار داد. سریال Watchmen با انتقال هوشمندانه آن دنیا به تمهای غالب و نگرانیهای فرهنگی امروزی، قهرمانان یاغی خودش را در مقابل بیماری اجتماعی برتری ژن سفید و تروریسم داخلی قرار میدهد. سریال هم مثل کامیکها موفق میشود با وجود موضوع کاملا تاریکش مهیج و سرگرم کننده باشد.

بیشتر لذت در تماشای Watchmen به دلیل رمز و رازهایی است که لیندلوف در داستان قرار داده، پس از لو دادن آنها صرف نظر میکنم اما به صورت خلاصه بگویم سریال در نسخه متفاوتی از آمریکای امروزی جریان دارد که از پایان رمان مور گسترش یافته است. رابرت ردفورد (Robert Redford) رئیس جمهور شده. هیچ اینترنت و گوشی هوشمندی وجود ندارد. ویتنام یک ایالت است. یاغیگری غیرقانونی است، اما ماموران پلیس همگی به دلیل پوشیدن ماسک برای پنهان کردن هویت خودشان خیلی شبیه هم هستند. آنها به این دلیل ماسک میپوشند که عملی تروریستی توسط یک گروه افراطی باعث کشته شدن چندین مامور پلیس و خانواده آنها شده است.
برای اینکه سوالی برایتان پیش نیاید، بله این گروه تروریستی ماسکهای رورشاخ به صورت دارند. اما Watchmen قصد ندارد بگوید رورشاخ یک تروریست نژادپرست بوده است. سریال Watchmen هم مثل کامیکش تمایل دارد ایدهها و اعتقادات، طریقه گسترش آنها، منشا آنها و تاثیرگذاری آنها بر دنیا را به هر شکلی بررسی کند. در سریال همچنین شاهد ماهیهای مرکب دیوانه هستیم، پس اگر Watchmen را فقط از فیلم زک اسنایدر میشناسید، بهتر است قبل از تماشای سریال نگاهی به کامیکهای Watchmen بیاندازید.
تمام این نکات موفق ظاهر میشوند چون لیندلوف فانتزی و فلسفه خودش را توسط گروهی غنی از شخصیتها ارائه میدهد. البته شاهد شخصیتهای آشنایی هم هستیم. جین اسمارت (Jean Smart) در نقش لوری بلیک واقعا عالی عمل میکند و جرمی آیرونز (Jeremy Irons) به نظر میآید نقش اوزیماندیس پیرتر را بازی میکند، اما Watchmen همچنین از شخصیتهای جدید و ممتازی بهره میبرد.

در مرکز داستان رجینا کینگ (Regina King) در نقش آنجلا ابار همان پلیس ماسکدار و بزن بهادر قرار دارد، که همچنین همسر و مادری مهربان و یکی از بازماندگان حمله تروریستی آن گروه افراطی به ماموران پلیس است. واقعا نمیتوان به اندازه کافی کینگ را در این نقش تحسین کرد، نقشی که قابلیت خارقالعاده او برای ابراز اعماق تجربیات انسانی را به ظریفترین شکل به نمایش میگذارد. هیچکس سرسختی و اراده پولادین را بهتر از او به نمایش نمیگذارد در حالی که طیف گستردهای از احساسات انسانی را هم ابراز میکند.
در کنار او هم شخصیتهای جذاب دیگری حضور دارند. تیم بلیک نلسون (Tim Blake Nelson) در نقش همکار آنجلا و دروغسنج انسانی ملقب به آینه، دان جانسون (Don Johnson) در نقش رئیس پلیس تولسا و لوئیس گاست جونیور (Louis Gosset Jr) در نقش شخصیت مرموزی که زندگی آنجلا را تهدید میکند همگی میدرخشند. هر شخصیتی به اندازه کافی زمان برای درخشیدن دارد و هر اپیزود جزئیات جدیدی از ارتباط بین آنها آشکار میکند که داستان را غنی و روشن میکند.
در واقع Watchmen آنقدر متراکم و آهسته است که به نظر میآید کمی طول بکشد تا به جایی که میخواهد برسد. سریال با یک پایلوت اکشن و محکم آغاز میشود، اما سپس ریتمش کند شده و ظرافت شخصیتها و دنیایش را بررسی میکند. اما این یکی از نقاط قوت سریال است. Watchmen مثل کامیکی که از روی آن ساخته شده، مقیاس جاهطلبی خودش را خیلی آهسته آشکار میکند، و اگرچه بخش میانی داستان کمی سنگین میشود، اما هر اپیزود موضوعات و داستان لیندلوف را بیشتر توضیح میدهد. شش اپیزودی که در اختیار منتقدان قرار گرفته مثل یک آزمایش چشم موثر به نظر میآیند، جایی که عبارات خیلی آرام از مبهم به شفاف تغییر شکل میدهند.

مهم نیست نظرتان درباره مسیری که لیندلوف برای دنیای Watchmen در نظر گرفته چیست، به هر حال نمیتوان انکار کرد این سریال با دقت خیلی زیادی ساخته شده است. لیندلوف هرگز عشق خودش به دنیای Watchmen را پنهان نکرده و همیشه گفته تمام آثارش ادای احترامی به این رمان گرافیکی محبوب هستند. الان میتوان فهمید منظور او چیست؛ آشکارسازی سرگذشت شخصیتها در فلش بکها و خطوط داستانی متقاطع با یکدیگر، مکانیکهای کوانتومی و معماهای بیپاسخ، جستجو به دنبال معنا و مفهوم هستی، و کلا عجیب و غریب بودن داستانهایش. قطعا کسی که کارائوکه در دنیای پس از مرگ را در سریال The Leftovers «بازماندگان» به نمایش گذاشت، عاشق این حماسه ابرقهرمانی اجتماعی سیاسی است که با یک ماهی مرکب ذهنخوان به پایان میرسد.
به نظر میآید Watchmen حاصل تلاش لیندلوف برای بیان داستانی است که همیشه دوست داشته آن را روایت کند. نامه سرگشاده او به طرفداران Watchmen، که به روش دکتر منهتن نوشته شده بود، نشانگر تعلق خاطر طولانی مدت او به این داستان است. تقلید از روش داستانگویی مور در سریال The Leftovers او کاملا مشهود بود، که آن را براساس رمانی نوشته تام پروتا (Tom Perrotta) درباره اعتقاد، مذهب، مرگ، حقیقت و مسائل الهی ساخته بود. رویکرد لیندلوف نسبت به سوالاتی درباره هستی و موجودیت انسان از همان دیدگاهی بیان شدند که مور در Watchmen به نمایش گذاشته بود.

سریال The Leftovers در بهترین لحظاتش توانست این سوالات سنگین درباره موجودیت انسان را با تبدیل آنها به درام بین شخصیتها قابل درک کند. همه لیندلوف را با نوآوری و دقت زیاد میشناسند. Watchmen هم میتواند رویکرد تاریخی و حقایق اجتماعی ما را با نمایش آمریکایی متفاوت تغییر دهد. تمرکز لیندلوف روی بار موجودیتی روبرو شدن با مسائل غیرقابل درک است – معضلات زندگی در حقیقت شرودینگر، جایی که ممکن و غیرممکن همزمان با هم وجود دارند، و دنیا اصلا آنطوری نیست که فکر میکردید اما حقایق انسانی همچنان پابرجا هستند.
با توجه به اینکه هنوز Watchmen را به صورت کامل تماشا نکردهام، هنوز نمیتوانم بگویم این سریال مثل The Leftovers موفق یا تحول پذیر خواهد بود یا خیر، اما به هر حال یک داستان شخصیت محور و با قابلیت ساخت دنیایی جذاب به سبک خودش است. Watchmen با کنایههای غنی، موسیقی متن جذاب ترنت رزنور (Trent Reznor) و اتیکوس راس (Atticus Ross) و تصاویر خیرهکننده، فقط یک موفقیت فنی در تلویزیون نیست.
این یک سریال محرک و چالش برانگیز است که سوالات سختی را بدون پاسخ بیان میکند و مکالمات درباره این سریال قطعا پرتنش خواهد شد. اما مهمترین ویژگی سریال عالی بودن چشماندازش، عمیق بودن انسانیتش و ریسکهای نوآورانه آن برای خلق داستانی است که کاملا با دنیای کامیکی Watchmen همخوانی دارد.



