نقد سریال
نقد و بررسی سریال Locke & Key: یک فانتزی تاریک و جذاب که از تمام پتانسیلش بهره نمیبرد

سریال Locke & Key «لاک و کی» یا «لاک و کلید» به معنای واقعی کلمه یک سریال نتفلیکسی است. البته این سریال از روی رمان گرافیکی تاریک و جذابی نوشته جو هیل (Joe Hill) و گابریل رودریگز (Gabriel Rodriguez) اقتباس شده، اما با تمام وجودش فریاد میزند: نتفلیکس! سریالهای این شبکه طوری طراحی شده که همیشه میخواهند شما را از اپیزودی به اپیزود بعدی بکشاند و مردم در گفتگوهای خود درباره آنها صحبت کنند. در مورد Locke & Key این ساختار بیشتر از اینکه مزیت باشد یک بار اضافی روی دوش سریال است. این سریال جنبه ماورایی خوب و طراحی تولید جذابی دارد، که با گروه بازیگرانی عالی تکمیل شده است. اما سازندگان سریال یعنی کارلتون کیوز (Carlton Cuse) و مردیث ایوریل (Meredith Averill) آنها را به شکلی نامناسب وارد یک داستان بیش از حد پیچیده کردهاند. در نقد و بررسی سریال Locke & Key با آریامووی همراه باشید …
تیتراژ ابتدایی جذاب Locke & Key نشان میدهد که داستان با یک قتل وحشتناک آغاز میشود. مشاوری به نام رندل لاک (با بازی بیل هک (Bill Heck)) به ضرب گلوله یک دانشآموز به نام سم لسر (با بازی توماس میچل بارنت (Thomas Mitchell Barnet)) کشته میشود که قبل از شلیک فریاد میزند: “تو باید چیزهایی که من میخوام درباره خونه لاک بدونم رو بهم بگی.” همسر رندل، نینا لاک (با بازی داربی استنچفیلد (Darby Stanchfield)) فرزندان لاک – بچههای دبیرستانی تایلر (با بازی کانر جسوپ (Connor Jessup)) و کینزی (با بازی امیلیا جونز (Emilia Jones)) و بچه کوچکتر بُود (با بازی جکسون رابرت اسکات (Jackson Robert Scott)) را برداشته و به عمارت کی در شهر متیسون ایالت ماساچوست که ردنل در آنجا بزرگ شده نقل مکان میکند. خیلی زود رازهای این خانه آشکار میشود که شامل دستهای از کلیدها برای باز کردن درهایی با قابلیتهای خاص است؛ یکی برای جابجایی به مکانهای دیگر، یکی برای کنترل مردم، یکی برای بالا رفتن از ذهن خود. اما در این خانه همچنین یک موجود شیطانی به نام داج (با بازی لایزلا دی الیویرا (Laysla De Oliveira)) حضور دارد که با گذشته غمانگیز رندل ارتباط داشته و تمایل زیادی برای به دست آوردن این کلیدها دارد.

Locke & Key از نظر بصری – مخصوصا طراحی تولید عمارت کی – واقعا شگفتانگیز است. نتفلیکس با آثاری مثل این، Haunting of Hill House «تسخیرشدگی خانه هیل» و The Umbrella Academy «آکادمی چتر» به خاستگاه عمارتهای گوتیک با راهروها و راهپلههای فراوان تبدیل شده است. در اپیزود ابتدایی توسط نماهایی از بالا که آزادراههای مستقیم احاطه شده با طبیعت وحشی را نشان میدهند با شهر متیسون آشنا میشویم، که نقاط حومه شهری ماساچوست را به عنوان بهترین هزارتوی آمریکا نشان میدهد که عمارت کی در مرکز آن قرار دارد. وقتی وارد خانه میشویم فیلمبرداران تیکو پولاکاکیس (Tico Poulakakis) و کالین هولت (Colin Hoult) خیلی خوب زوایای مختلف خانه را به تصویر میکشند و مخاطب را به یک روح سرگردان در این عمارت تبدیل میکنند.
ای کاش داستان هم به این خوبی در فضای خانه به پرواز درمیآمد. مشکل اصلی سریال ریشه در شخصیت منفی آن دارد. البته دی الیویرا نقش خودش را خیلی خوب بازی میکند، اما سریال در تلاش برای ایجاد یک معما، در تعریف این شخصیت، هدفش و دلیل کارهایش دچار مشکل میشود. در یک لحظه خندهدار از سریال شاهد اطمینان خاطر کینزی به برادرش هستیم که به او میگوید داج به آنها آسیبی نمیزند و تایلر جواب میدهد: “تو که این رو نمیدونی، تو واقعا هیچ چیزی نمیدونی.” این خندهدار است چون برای مخاطب هم صدق میکند و نتیجه این کار یک شخصیت منفی است که گاه و بیگاه در داستان ظاهر میشود، کلیدها را تقاضا میکند، کلیدها به او داده نمیشوند و سپس دوباره ناپدید میشود.

عدم وجود خطرات داستانی بقیه نقاط داستان را هم تحت تاثیر قرار داده، که بیشتر قصد دارد اطلاعات را از مخاطب مخفی کند تا اینکه یک معمای جذاب بسازد. در برخی اپیزودها، شخصیتها از دست هم عصبانی میشوند اما ناگهان یکدیگر را میبخشند. بسیاری از تصمیمات داستانی فقط برای راحتی کار نویسندگان در آن گنجانده شده، مثلا اینکه این کلیدهای جادویی گاهی اوقات بُود، کینزی و تایلر را صدا میزنند تا در لحظاتی که داستان نیاز دارد این کلیدها را پیدا کنند. به دلایلی نامشخص، بزرگسالان تجربه خودشان از جادو را به یاد نمیآورند – البته به جز برخی از آنها – که این هم فقط برای پیش بردن داستان در نظر گرفته شده است. سریالی درباره جادوی تاریک نباید اینقدر ساده به نظر بیاید.
در همین لحظات مسخره است که بار سریال روی دوش بازیگران مستعد آن میافتد، و آنها در این زمینه عملکرد خیلی خوبی دارند. تمام اعضای خانواده لاک در نمایش اشکال مختلف آسیب روحی عالی هستند، مخصوصا جسوپ و جونز که نقشآفرینی آنها اغلب درونی است و فقط گاهی اوقات اغراقآمیز میشود؛ وقتی تایلر و کینزی تصمیمی عجیب میگیرند شما آن را باور میکنید، چون این بازیگران خیلی خوب نشان میدهند در حال تجربه یک آسیب روحی و روانی سخت هستند. این سریال همچنین از بازیگران نقش مکمل جذابی بهره میبرد که قطعا مورد توجه مخاطبان قرار میگیرند، مخصوصا جنویو کانگ (Genevieve Kang) در نقش جکی دختر مورد علاقه تایلر و پتریس جونز (Petrice Jones) در نقش اسکات رهبر گروه ساوینیها، که آثار تام ساوینی خدای جلوههای ویژه را تحسین میکنند.

همچنین بهتر بود Locke & Key از توماس میچل بارنت در نقش سم لسر بیشتر استفاده میکرد که در مقایسه با داج شخصیت منفی خیلی بهتری است. هنرنمایی بارنت در نقش لسر به روشهایی وحشتناک است که کاملا غیرترسناک هستند. او این شخصیت را مثل یک بچه شدیدا آسیبدیده بازی میکند که به دلیل کمبود محبت شدید، دچار آسیب روانی شده و فقط چون یک اسلحه دارد احساس میکند قدرتمند است.
اما Locke & Key اغلب وارد جذابترین درهای خودش نمیشود. که باعث تاسف است چون همین درها هستند که بهترین سوالات را در خود دارند. مثلا اینکه یک خانواده آسیبدیده پس از یک تراژدی چطور خود را جمع و جور میکنند. یا کلید اصلی که به فرد این شانس را میدهد تا یک احساس خاص را از مغز خودش خارج کند. کلید اصلی همچنین باعث به وجود آمدن بهترین جلوههای بصری سریال میشود که قطعا بیننده را میخکوب خواهد کرد.
اما سریال تمایلی به بررسی این مفاهیم ندارد چون از آنها فقط برای رسیدن به نقطه داستانی بعدی استفاده میکند. البته این تاثیری است که نتفلیکسی بودن روی Locke & Key گذاشته، اما بهتر بود اپیزودهای این سریال به صورت هفتگی پخش میشدند تا بیننده بتواند بیشتر به اتفاقات هر اپیزود فکر کند. اما Locke & Key به خودی خود سریال خوبی است، اما یک فانتزی تاریک که نتوانسته از تمام پتانسیل خودش به خوبی بهره ببرد.


