نقد سریال
نقد و بررسی سریال Hunters: داستانی بیش از حد دقیق درباره کشتن نازیها به دست آل پاچینو

در اولین اپیزود سریال Hunters «شکارچیان» در فضای سال ۱۹۷۷ میلادی، جونا هایدلبام (با بازی لوگان لرمن (Logan Lerman)) و دوستانش بوتیهول و چیکس (با بازی کیلب امری (Caleb Emery) و هنری هانتر هال (Henry Hunter Hall)) پس از تماشای فیلم Star Wars «جنگ ستارگان» در حال گفتگو درباره آن هستند. آیا میتوان گفت دارث ویدر هیتلری فضایی است که رهبری نازیهای فضایی را برعهده دارد؟ آیا چون جرج لوکاس (George Lucas) هیتلر فضایی خودش را به عنوان یک مرد سیاه در نظر گرفته نژادپرست است؟ یا دلایل این تنفر خیلی پیچیدهتر هستند؟ در نقد و بررسی سریال Hunters با آریامووی همراه باشید …
Hunters سریالی محصول آمازون درباره کشتن نازیهای واقعی، مدام دیدگاه خودش از عدالت یاغیانه را توسط افسانههای مدرن Star Wars و ابرقهرمانان فیلتر میکند. شخصیتهای این سریال معتقدند در حال انجام اعمالی عادلانه هستند و سریال با جلوههای خاصش ترکیب خوبی از واقعیت و فانتری را به ما نشان میدهد. با اینکه Hunters را برای ایجاد چنین بحثهایی درباره نفرت در چنین دورانی تحسین میکنم، گاهی اوقات به سریالی بیش از حد دقیق، ناراحت کننده و نامتعادل تبدیل میشود – هم از نظر داستانی و هم از نظر زیرداستانی، هم عمدا و هم سهوا.
جونا همراه با مادربزرگش روث (با بازی جینی برلین (Jeannie Berlin)) بازمانده هولوکاست در نیویورک زندگی میکند. او در یک فروشگاه کامیک بوکی کار میکند و هر زمانی بتواند مواد مخدر هم میفروشد. او با دوستانش وقت میگذراند، به دختری به نام کارول (با بازی ابونی آبسیدین (Ebony Obsidian)) علاقه دارد، و تا جایی که میتواند زورگوهای ضدیهودی را تحمل میکند. یک شب، مادربزرگش در نیمه شب کشته میشود و دنیای جونا دگرگون میشود. او طی مراسم خاکسپاری مادربزرگش با مهیر آفرمن (با بازی آل پاچینو (Al Pacino)) مرد مرموز و ثروتمندی آشنا میشود که قول میدهد عدالت را نه تنها برای روث بلکه برای همه یهودیانی که آزار دیدهاند اجرا کند. شاید جنگ جهانی دوم تمام شده باشد، اما نازیها در تمام نقاط آمریکا نفوذ کردهاند – حتی در کاخ سفید، آن هم طبق گفته کارمند دولتی بیف سیمپسون (با بازی دیلان بیکر (Dylan Baker)). مهیر جونا را با گروهی از شکارچیان آشنا میکند که مصمم هستند نازیهای مخفی را کشته و عدالت را اجرا کنند. آیا این گروه از شخصیتهای جذاب میتوانند این اشتباهات وحشتناک را اصلاح کنند؟ آیا جونا قادر است کارهای ناخوشایندی که باید انجام دهد را انجام بدهد؟ آیا کارآگاهی (با بازی جریکا هینتون (Jerrika Hinton)) که هویت خودش را مخفی کرده میتواند جلوی این گروه را بگیرد؟

برای طرفداران داستانسرایی ژانری، مخصوصا کسانی که به سینمای سودجو علاقه دارند، این سریال خیلی جذاب است. لحظاتی در پنج اپیزود ابتدایی سریال که در اختیار منتقدان قرار گرفته وجود دارند که این روش داستانسرایی موفق عمل میکند، و عدالت بامزه پاپکورنی مشکل کارتونی بودن شروران نازی را جبران میکند. وقتی تیفانی بون (Tiffany Boone) سر یک نازی فریاد میزند «بیدار شو عوضی» خیلی لذت میبریم. تماشای مهارتهای پاچینو با یک چاقوی مخفی همیشه جذاب است. معرفی شکارچیان داستان با عنوانهای خاص خودشان جذابیت خاصی دارد. این سریال شاید نابترین شکل داستانسرایی به عنوان راهی برای تحقیق آسیبهای روانی باشد، جایی که شخصیتهای سریال مدام مبارزات خود را به نبردی بین خیر و شر تشبیه میکنند. من کاملا مشتاقم وارد دنیایی متفاوت شوم، جایی که ابرقهرمانان واقعی مردم را نجات میدهند، جایی که ابرشروران واقعی به سزای اعمال خودشان میرسند – من خیلی مشتاقم ببینم این دیدگاه در زندگی واقعی چطور عملی میشود.
اما این روشهای داستانسرایی در کنار به تصویر کشیدن کاملا وحشتناک، ناخوشایند و ناراحتکننده از آسیبهای روحی، شکنجه و خشونت قرار گرفتهاند. فلشبکهای اردوگاههای کار اجباری مدام به تصویر کشیده میشوند (سکانس شطرنج انسانی مرا به شدت شوکه کرد)، و صحنههای شکنجه در خط زمانی ۱۹۷۷ در سکانسهای بیرحمانه و طولانی نمایش داده میشوند. آیا من متظاهر هستم؟ آیا من به تاریخ استفاده سینمای سودجو از تصاویر آزاردهنده توجهی ندارم، و اینکه سوء استفاده نازیها از مردم از زمان جنگ جهانی دوم وجود داشته را نادیده میگیرم؟ آیا من با دیدگاه اصلی سریال مشکل دارم؟ – اینکه بازنویسی آسیبهای قدیمی جذاب و ضروری است، اما وقتی در دنیای واقعی به تصویر کشیده میشود خیلی شکل خوبی ندارد؟ (دقیقا وقتی جونا درباره روشهای اجرای عدالت این گروه شکارچی دچار تردید میشود چنین نکاتی به ذهنش میرسند.) آیا من اصلا نباید این سریال را تماشا کنم؟ آیا این تصمیم بدی نیست؟ آیا همه ما مجبوریم این آسیبهای قدیمی را دوباره تجربه کنیم، اینکه ببینیم بشریت قادر است چه کارهای ناخوشایندی انجام دهد، اینکه این وقایع را به اتفاقات دنیای امروزی ربط دهیم و تصمیم بگیریم در مقابل آن بایستیم؟

واقعا تحسین برانگیز است که سریالی با عنوان تبلیغی «آل پاچینو و دوستانش نازیها را میکشند» میتواند مرا اینقدر تحت تاثیر قرار دهد. من همیشه از داستانهای رستگارانه و تحقیقی توسط اقلیتهای جامعه حمایت میکنم. اما دیدگاه دیوید ویل (David Weil) سازنده سریال خیلی بیش از حد نوسان دارد. دیالوگهای سریال گاهی بیش از حد باشکوه هستند. صحنههای شکستن دیوار چهارم گاهی اوقات به انسجام سریال ضربه میزنند – انگار این لحظات از یک سریال دیگر کپی شده، آن هم بدون اینکه تلاشی برای منسجم کردن آنها انجام شود. همه بازیگران نقشآفرینی خیلی خوبی دارند (احتمال اینکه پاچینو برای بازی در این سریال برنده امی شود خیلی زیاد است)، اما ویل گاهی اوقات نتیجه تلاش بازیگران را بیاثر میکند – تماشای دیوانهبازی جاش ردنر (Josh Radnor) جذاب است، اما اینکه به او لقب استاد تغییر چهره بدهید در حالی که اصلا از این قابلیت برای حل مشکلاتش استفاده نمیکند خیلی جالب نیست.
گاهی اوقات عدم تعادل Hunters مرا یاد Watchmen «واچمن» میاندازد، سریال دیگری که از روش داستانسرایی ژانری به عنوان ابزاری برای کنار آمدن با آسیبهای روحی در یک تاریخ متناوب استفاده کرد. آن سریال تکنیکهای خودش را مورد آزمایش قرار داد، خشونتهای شدیدی به تصویر کشید، و همه چیز را به حس شوخطبعی خاصی آغشته کرده بود – اما به هر حال یک داستان منسجم، دقیق و خوشساخت بود. استفاده Hunters از همان تکنیکها گاهی اوقات آشفته و بیدقت به نظر میرسد، بارشی از ایدهها بدون اینکه انسجامی در کار باشد. البته این سریال هنوز ارزش وقت گذاشتن و فکر کردن دارد – و اپیزود پنجم با پیچشی داستانی به پایان میرسد که باعث میشود قطعا ادامه سریال را تماشا کنم. دوران خشن امروزی نیازمند داستانهای خشن است – و این داستان مایل است به هر شکلی تاثیرات شدیدی روی مخاطبانش بگذارد.


