انتخاب سردبیربررسی اپیزودی سریالها
بررسی اپیزودیک فصل سوم True Detective: قسمت هشتم – فقط ما حقیقت را می دانیم!

قطعا همگی بینندگان به شباهت فصل سوم True Detective (کارآگاه حقیقی) با فصل اول آن پی برده اند، و در اپیزود پایانی این فصل هم، نیک پیزولاتو (Nic Pizzolatto) سازنده و نویسندهی سریال با یک پایان عجیب و خوشبینانه اشارهی دیگری به فصل اول داشت. پس از تماشای اعماق تاریک درونی انسان ها در هفت اپیزود، فصل سوم هم مثل فصل اول با پایانی امیدوارکننده تمام شد. و سپس پایانی دیگر. و سپس پایانی دیگر. سپس پایانی دیگر، آن هم قبل از اینکه این فصل با اشاره ای تاریک به وین تنها در جنگل های ویتنام به پایان برسد، جایی که وین هرگز نتوانست از نظر روحی و روانی از آنجا خارج شود. انگار سریال می خواست بگوید این همان داستانی بوده که این فصل قصد داشته بیان کند: داستان کشف دوبارهی انسانیت یک مرد پس از گذراندن جوانیاش در جهنمی سبز که هرگز دوست نداشت دربارهی آن صحبت کند، حتی با کسانی که از همه به او نزدیکتر بودند. این لحظهی غیرمنتظره و شوکه کننده ای است که شاید همهی چیزهایی که قبل از آن دیده ایم را نامعتبر می کند – اما خیلی طول می کشد تا داستان به این لحظه برسد.
اپیزود هشتم پس از افشا کردن معمای اصلی خودش در نیمهی اپیزود، به معادل اقتباس پیتر جکسون (Peter Jackson) در فیلم Return of the King (بازگشت پادشاه) تبدیل می شود: انبوهی از پایان ها و پیش پایان ها که همینطور ادامه دارند. اینکه شما به این قضیه و کل اپیزود چطور واکنش نشان می دهید، شاید به این بستگی داشته باشد که از True Detective چه انتظاری دارید. اگر به دنبال معما هستید، این اپیزود مناسب شما نیست، مخصوصا با توجه به اینکه این قسمت فقط در حال پیوند دادن نقاطی است که در اپیزودهای قبلی به هر سمتی رفته بودند. اگر به دنبال چیزی هستید که این فصل با شخصیت هایش انجام داد – رابطه بین وین و آملیا، رابطه بین وین و رولند، کشمکش های وین با فراموشی و روشی که این فصل از آن استفاده کرد تا رابطه بین گذشته و حال را بررسی کند – شاید باز هم این اپیزود مناسب شما نباشد. این بهترین اپیزودی نبود که در این فصل True Detective شاهدش بودیم.

همچنین این اپیزود واقعا از جنبه های مختلفی راضی کننده نبود. در لحظات ابتدایی اپیزود متوجه شدیم قرار است شاهد آرامشی برای وین باشیم، که در آن شاهد لحظه ای سازگاری بین وین و آملیا پس از دعواهای بیشمارشان در سال ۱۹۹۰ بودیم. آملیا در حال آموزش دادن در دانشکده است. وین هم مدیر نگهبانی آنجاست. وقتی وین جلوی در کلاس آملیا ظاهر می شود، هردو از دیدن همدیگر خوشحال به نظر می رسند. این دو پس از آن همه سال دعوا بالاخره به آرامش رسیده اند.
دوباره به ۱۹۹۰ برمی گردیم، در صحنه ای که بالاخره مردی که مسئول اصلی همهی مشکلات است را می بینیم: آقای هویت با انتخاب بازیگری خوبی از طرف سازنده و با بازی مایکل روکر (Michael Rooker). او یک الکلی تمام عیار است، اما مهارت فکر کردن استراتژیک خودش که در جنگ کره به دست آورده را از دست نداده است. هویت در حالی که قصد دارد بفهمد چه بلایی سر هریس جیمز آمده و در عین حال می خواهد وین و خانواده اش را تهدید کند، به وین می گوید: “ما هردو سربازیم. تو مفهوم اولویت بندی رو درک می کنی.” با وجود همهی تنشی که از سفر این دو در جاده های فرعی آرکانزاس به وجود آمد، این صحنه همانطوری تمام شد که هردوی آن ها می دانستند: با یک بن بست.

در سال ۱۹۸۰، پس از اینکه آملیا با رسانه ها دربارهی تناقضاتی در پرونده پرسل صبحت می کند رولند از مافوق هایش برای وین درخواست یک شانس دوباره می کند. اما وین تصمیم می گیرد به خاطر خانواده اش این پرونده را ترک کند. این قضیه آنقدر برای رولند ناامیدکننده است که به یک بار رفته و با بزرگترین موتورسواری که می بیند دعوا راه می اندازد حتی با اینکه می داند شانسی در این مبارزه ندارد – البته تا حدودی در این مبارزه موفق هم می شود – سپس در پارکینگی می نشیند، سیگار می کشد، و گریه می کند تا اینکه با سگی دوست می شود و به آدم عجیبی همیشه مست که با سگ ها دوست است تبدیل می شود.
البته در این میان معمای اصلی این فصل True Detective را هم داریم: همانطور که از اپیزودهای قبلی مشخص شد، قسمت پایانی کاملا به سمت داستان های گوتیک جنوبی رفت و آشکار کرد جولی توسط دختر دیوانهی هویت یعنی ایزابل هویت ربوده شده، که پس از مرگ تصادفی شوهر و دخترش عقلش را از دست داده و پس از اینکه جولی را در پیک نیکی خانوادگی دیده از او خوشش آمده است. قضیهی به سرپرستی گرفتن جولی توسط ایزابل قبل از آنکه ویل، او و مرد یک چشم یا همان جونیوس واتس را در جنگل ملاقات کند مطرح شده بود – مرگی که تنش بیشتری به داستان اصلی اضافه کرد. با کمک جونیوس و مقدار زیادی لیتیوم، جولی در اتاق های صورتی مخصوص دختربچه ها زندگی کرده بود، تا اینکه به اندازه کافی بزرگ شده، و جونیوس به اندازه کافی احساس گناه کرده تا به او کمک کند از آنجا فرار کند.

در سال ۲۰۱۵، وین و رولند این قضیه را با ورود به املاک هویت و پیدا کردن اتاق های صورتی و ملاقات جونیوس متوجه می شوند، که پس از برملا کردن حقیقت او را به حال خودش رها کرده و سرنوشتی بدتر از مرگ را برای او در نظر می گیرند.
چون اگر قرار باشد کسی بداند گناهکار بودن طی سال ها چقدر می تواند فراموش شود، این وین و رولند هستند، دو مردی که توسط جرم هایی که انجام دادند نسبت به جرم هایی که نتوانستند حل کنند کمتر آسیب دیده اند. آن ها بالاخره معما را حل کرده اند. اما وین بیخیال نمی شود، مدرکی در یکی از صفحات کتاب آملیا پیدا می کند که توضیح می دهد چرا باید از ملاقات دختربچه ای به نام لوسی و پدرش، باغبان داوطلب کلیسایی که جولی زمانی در آنجا کار کرده و سپس در آنجا مرده شگفت زده شود. اما گویا جولی نمرده است. شاید وین باید خودش ببیند جولی هنوز زنده است، و به آدرسی که فکر می کند متعلق به جولی است می رود، اما وقتی به آنجا می رسد یادش می رود آنجا چکار می کند.

این لحظه ای عجیب، اما تلخ و شیرین و دوست داشتنی است. او به سختی تلاش کرده و کلی زجر کشیده، اما در لحظهی پایانی شکست می خورد. اما اگر می فهمید جولی زنده است چه می شد؟ اگر جولی پیدا می شد چه اتفاقی برای او می افتاد؟ البته این اپیزود کاملا مصمم است به وین آرامش وعده داده شده را بدهد، و در پایان او را در کنار دوستش و خانواده اش می بینیم – که شامل دخترش که فکر می کردیم با وین مشکل داشته اما اینطور نبوده هم می شد. به نظر می آید رولند تمام چیزی است که برای وین باقی مانده، و اتفاقا اعلام می کند دوست دارد چندشبی در هفته را پیش او بگذراند. این پایانی خیلی شاد است. یک لحظه به نظر آمد حرکت دوربین به سمت چشم وین ممکن است حقه ای بی رحمانه از فراموشی وین باشد. اما به جای آن شاهد صحنهی آشتی بین آملیا و وین در سال ۱۹۸۰ بودیم، تاییدی نهایی که نشان می دهد برخلاف همهی مشکلات، آن ها قرار بوده به یکدیگر برسند.
این به طرز عجیبی خوب است. حتی اگر می توانستید معمای فصل را با کنار هم قرار دادن قعطاتش متوجه شوید، چه کسی انتظار چنین چیزی را داشت؟ حتی اگر این فصل آشکارسازی اساسی و مهمی نداشته باشد، اما در آن شاهد نقش آفرینی عالی ماهرشالا علی (Mahershala Ali)، کارمن اجوگو (Carmen Ejogo) و استفن دورف (Stephen Dorff) بودیم. اتفاقی که برای نیمهی دوم این اپیزود افتاد برای کل فصل هم صدق می کرد، که قدرتمند آغاز کرد، در میانهی راه افت کرد، اما دوباره با اپیزودهایی برگشت که باارزش بودند، و باعث شدند آرزو کنیم لازم نباشد برای فصل چهارم True Detective اینقدر صبر کنیم.
نکات جالب قسمت هشتم:
۱. وقتی وین از خانه ای که ممکن است متعلق به جولی باشد یا نباشد برمی گردد، نمی داند با آدرس خانه چکار کند، پس آن را به هنری می دهد و او آن را در جیبش قرار می دهد و با آن چکار می کند؟ ما هرگز نمی فهمیم او با آن آدرس چکار خواهد کرد. این از آن دست اطلاعاتی است که می تواند پیامدهای مهمی داشته باشد یا کلا بتوان آن را فراموش کرد.
۲. مهم ترین نکته انحرافی فصل: جرالد کینت دادستان جاه طلب که به نظر می آمد نقش مهمی در معما داشته باشد اصلا اینطور نبود. او فقط شخصی تشنهی قدرت و بی تفاوت بود.
۳. اگرچه این اپیزود نخواست با تصویر نوه های وین در حال دوچرخه سواری به پایان برسد، اما این صحنه تقارن جالبی با تصویر بچه های پرسل در ابتدای فصل داشت. زمان مثل یک دایرهی مسطح است.


