انتخاب سردبیربررسی اپیزودی سریالها
بررسی اپیزودیک فصل سوم True Detective: قسمت سوم – نقشه ها و افسانه ها

پس از پخش سه اپیزود از فصل سوم سریال True Detective (کارآگاه حقیقی) مشخص شد که این فصل همزمان در حال بیان دو داستان در هم آمیخته است. اولین داستان، معمای اصلی این فصل درباره ی اتفاقی است که برای بچه های پرسل افتاده که در ۷ نوامبر ۱۹۸۰ ربوده شده اند، معمایی که در این فصل در سه خط زمانی مختلف آشکار می شود. دومین داستان درباره ی این است که مراحل مختلف وسواس و عقده ی روحی به چه شکل است.
پرونده ی پرسل مثل هر پرونده ی دیگری در سال ۱۹۸۰ برای وین آغاز می شود. تا سال ۱۹۹۰ این پرونده زندگی او را دگرگون کرده و او را به شخصی بداخلاق تبدیل کرده است. این پرونده او را رها نمی کند. حتی اگر این پرونده باعث نوشتن کتابی درباره ی آن توسط آملیا نمی شد، وقتی سرنخ جدیدی درباره ی زنده بودن جولی پرسل پیدا شد دوباره به جریان می افتاد. وین جلوی در داروخانه ای که اثر انگشت جولی در آن پیدا شده به آملیا می گوید: «از اینکه این پرونده اینقد توی زندگیمونه خسته شدم». وقتی آملیا به او پیشنهاد می دهد به مسافرخانه ای رفته و خوش بگذرانند، وین به سختی می گوید: «این عالی میشه» و سپس دوباره بحث پرونده ی پرسل را پیش می کشد. این پرونده در سال ۲۰۱۵ هم به سراغ او آمده و در رویا و توهماتش او را رها نمی کند. مخوف بودن این پرونده باعث شده کسانی که با آن در ارتباط هستند را هرگز به حال خود رها نکند.
مشکل این نوع رویکرد – حداقل در این اپیزود به نام «هرگز بزرگ» – این است که یکی از داستان ها از دیگری جذاب تر است. تا سال ۱۹۹۰ و طی سال های پس از ظهور پرونده ی پرسل، وین در هیچ پرونده ای به موفقیت نرسیده است. او در حال کاری پشت میزی است، و آملیا به عنوان یک نویسنده موفق می شود درباره ی پرونده ی پرسل تحقیق کند. او این کار را با ایجاد رابطه ی دوستانه با یک پلیس محلی انجام می دهد تا جزییات بیشتری درباره ی زنده بودن جولی به دست بیاورد. وین از این قضیه بیزار است، حتی با اینکه نمی تواند این عصبانیت را به صورت کامل ابراز کند. به جای آن، پس از اینکه از ناپدید شدن موقت دخترش در فروشگاه به شدت وحشت زده می شود، مشغول نوشیدن و تفکر می شود و از اینکه وقتی آملیا در حال تحقیق درباره ی پرونده است، او باید مشغول خرید کردن باشد خیلی ناراحت است.

ماهرشالا علی (Mahershala Ali) و کارمن اجوگو (Carmen Ejogo) در نمایش این لحظات خیلی عالی عمل می کنند، اما هنوز هم به نظر می آید نیازی به این بخش داستان نبود، گویی نیک پیزولاتو (Nic Pizzolatto) فقط می خواسته مردانگی شکست خورده ی وین را به این شکل نشان دهد. همچنین اگر این صحنه ها به نظر غیرضروری بیایند، ممکن است به این دلیل باشد که هنوز بخش زیادی از داستان را نمی دانیم. مثل وین سالخورده، ما هم فقط بخش هایی از داستان را می بینیم. آیا وقتی بدانیم چرا وین حرفه ی موفق خودش را کنار گذاشته، این عصبانیش از دست آملیا منطقی به نظر می آید؟ آیا دیالوگ هایی مثل «آیا واکنش نشون دادن رو با احساس داشتن اشتباه گرفتی؟ آیا اجبار رو با آزادی اشتباه گرفتی؟» که توسط شبح آملیا در سال ۲۰۱۵ بیان می شود، منطقی و عمیق به نظر خواهند آمد؟ شاید، اما این خواسته ی زیادی است که سریال از مخاطبانش دارد.
شاید هم این قضیه به این دلیل باشد که به زمانی رسیده ایم که در آن هر سریالی پس از فضاسازی عجولانه در اپیزودهای ابتدایی، به جایی می رسد که می خواهد داستان خود را کش بدهد. حتی با وجود هشت اپیزود فشرده، True Detective هنوز هم فضای زیادی برای پر کردن دارد. فعلا، بخش هایی که داستان را به جلو نمی برند جذابیت کمتری از بخش هایی دارند که داستان را پیش می برند، اگرچه ممکن است این شرایط تغییر کند.

خوشبختانه داستان اصلی هنوز هم جذاب و درگیر کننده است. وین و رولند در حال گشتن اتاق بچه ها در سال ۱۹۸۰ برای پیدا کردن سرنخ، مدارک مهمی را پیدا می کنند، که شامل یک نقشه، چند یادداشت قدیمی و کیسه ای با لوگوی کارخانه ی Hoyt Foods می شود. این باعث می شود آن ها به فکر علاقه ی ویل به بازی سیاه چال ها و اژدهایان بیفتند و اینکه بچه ها زمانی که ادعا می کرده اند در خانه ی یکی از دوستانشان بوده اند را جای دیگری گذرانده اند. این سرنخ همچنین باعث می شود نظر آن ها به کارخانه ی Hoyt Foods – که لوسی زمانی در آن کار می کرده و حالا برای هر کسی که مدرک جدیدی درباره ی ناپدید شدن پرسل ها ارائه کند جایزه گذاشته است – جلب شود. آیا این نگرانی کمپانی به دلیل نوع دوستی آن هاست، یا Hoyt نقشی شیطانی در این قضیه دارد؟
وین و رولند احتمالا صحنه وقوع جرم را پیدا کرده اند، و همچنین چند تاس بازی، چند عروسک که والدین بچه ها آن ها را نمی شناسند، خانه ای نزدیک به محل وقوع جرم که صاحبش خوشش نمی آید بدون حکم بررسی شود (که البته حق اوست و احتمالا قصد مخفی کردن رازی را ندارد) و اولین اشاره به ماشینی قهوه ای که یک مرد سیاهپوست و یک زن سفیدپوست در آن بوده اند را هم پیدا کرده اند. در سال ۲۰۱۵ هم تهیه کننده ی مستند True Criminal از وین درباره ی شاهدانی احتمالی سوال می کند که در سال ۱۹۸۰ مورد بازجویی قرار نگرفته اند، که برخی از آن ها هم به ماشین قهوه ای اشاره کرده اند.
در همین حین، در خط زمانی ۱۹۹۰ بیشتر وقت این اپیزود با رولند گذشت، که به نظر می آید در اداره پلیس ایالتی آرکانزاس به موفقیت بالایی رسیده است. او به درجات بالایی ترفیع پیدا کرده، به تام پرسل کمک کرده مشروبات الکلی را ترک کند، و حالا هم مشتاق است دوباره پرونده ی پرسل را به جریان انداخته و وین را هم وارد پرونده کند. این اپیزود با تجدید دیدار آن ها به پایان می رسد، آن هم پس از اینکه وین به این نکته اشاره می کند که دلیل ترفیع گرفتن رولند سفیدپوست بودن او بوده است.

نکات جالب قسمت سوم:
۱. یک نکته که مدام تکرار می شود: تمام روایت داستانی نامعتبر به خاطر فراموشی وین نیست. در صحنه ی بازجویی ابتدایی این اپیزود می بینیم که رولند به کتک زدن آن متجاوز به همراه وین اشاره ای نمی کند. آیا عدم بازجویی شاهدانی که به ماشین قهوه ای اشاره کرده اند یک اشتباه غیرعمدی از طرف آن هاست یا یکی از جزییاتی است که خودشان آن را حذف کرده اند؟ بازجوهای رولند درخواست می کنند کل ماجرا بیان شود، اما چه کسی مسئول کامل نبودن تحقیقات اولیه در سال ۱۹۸۰ است؟
۲. ری فیشر (Ray Fisher) در نقش پسر وین هنوز فرصت خودنمایی نداشته است. اما او بازیگر برجسته ای است – او در فیلم های DC نقش سایبورگ را بازی می کند – پس احتمالا در اپیزودهای بعدی نقش او بیشتر می شود.
۳. پس از کنار رفتن جرمی سالنیر (Jeremy Saulnier) از مقام کارگردانی به دلیل اختلاف با پیزولاتو سازنده ی سریال، دنیل سکهایم (Daniel Sackheim) کارگردانی این اپیزود را برعهده گرفته است. او هم کارش را خوب انجام می دهد. اگرچه مثل دو اپیزود اول شاهد لحظات خاطره انگیزی نبودیم، اما او تنشی آزاردهنده به این اپیزود وارد کرده، مخصوصا در سکانسی که در آن وین و رولند در حال گشتن خانه ی پرسل هستند. در این اپیزود یک نما از لوسی در آینه می بینیم که در حال نگاه کردن به وین است و وقتی وین سرش را برمی گرداند، لوسی هم وانمود می کند در حال نگاه کردن به او نبوده، که این صحنه ممکن است سرنخی برای اتفاقات پیش رو باشد. لحظه ای که در آن وین عکس اولین عشای ربانی ویل را پیدا می کند و متوجه شباهت حالت دست های او به حالتش در زمان مرگ می شود هم لحظه ی جالبی است. این اپیزود خیلی روی عکس تمرکز نمی کند، بلکه آن را به یک موضوع آزاردهنده در ذهن مخاطب تبدیل کرده و سپس آن را رها می کند.


