انتخاب سردبیربررسی اپیزودی سریالها
بررسی اپیزودیک فصل هشتم Game of Thrones: قسمت ششم – تخت آهنین

ای کاش کلاغها خبرهای بهتری برایمان داشتند. ای کاش کسی که لیاقتش را داشت حاکم شش قلمرو میشد. به جای آن، خبرهای بدی از وستروس شنیده شد و تنها کسی که به اندازهی کافی باهوش بود تا از آنجا بگریزد آریا بود، زنی که یک سال داوطلبانه به شستن مردهها مشغول بود اما حاضر نیست در کشوری زندگی کند که برادر خودش حاکم آنجاست.
قسمت پایانی Game of Thrones «بازی تاج و تخت» که باید انتظارات خیلیها را برطرف میکرد تا حدود کمی این کار را کرد. صفوف سربازان آنسالید و پرچم آویزان خاندان تارگرین یادآور حکمرانی هیتلر در آلمان بود: دکوری گسترده که روی این حقیقت که دنریس به ظالم بودن خودش متعهد شده تاکید میکرد. در بخش صمیمانه، صحنههای جان و تیریون در سیاهچاله، با اینکه برای سریالی که تیریون را قبلا به مدت یک فصل کامل زندانی کرده بود فشرده بودند، اما در آنها شاهد نقشآفرینیهای پراحساسی بودیم. تاج سانسا ظریف و جذاب بود، و خیلیها خوشحال شدند که او در نهایت به هیچ مردی تعظیم نکرد.
اما در پایان، کاملا مشخص بود که سریال جادوی کتابها را رها کرده چون نویسندگانش مهارتهای لازم برای به ثمر نشاندن آنها را نداشتند. (درست است که سریال و کتابها دو چیز کاملا مجزا هستند، اما واقعا نمیتوان آنها را جدا از هم تصور کرد.) التهاب و جذابیت کتابها و سریال تا این قسمت، در قسمت پایانی کاملا رها شده بودند. شاهزادهی وعده داده شده – به ملیساندر، به پیروان خداوند روشنایی و به ما – هرگز معرفی نشد. (آیا او آریا بود، که با کشتن شاه شب خودش را به یکی از نامزدهای این عنوان تبدیل کرد؟ یا شاید جان، که در صحنهی تخت آهنین، آتش و یخ را کنار هم آورد؟ هرگز این را متوجه نخواهیم شد و این دیوانهکننده است.) پیشگویی جادوگری که دروگو را کشت – که دنریس فقط زمانی بچهدار خواهد شد که خورشید از غرب طلوع و در شرق غروب کند. وقتی دریاها خشک شده و کوهها مثل برگ درختان در باد به حرکت درمیآیند – عملی نشد و توضیحی هم دربارهی آن داده نشد. تمام جنبههای ماورایی جذاب سریال – ارتباط برن با درخت ویروود، دلیل حضور کینوارا جادوگر سرخ – خیلی قبلتر از آنکه دروگون بیچاره از کینگزلندینگ خارج شود از سریال کنار گذاشته شده بودند. که ما را با یک بازی سیاسی رها کرد، سریالی که عنصر اصلیای که باعث شد هنگام پخشش در سال ۲۰۱۱ آنقدر به محبوبیت برسد را فراموش کرد.

اگر Game of Thrones همچنان ادامه داشت – یک فصل بیشتر یا حتی چند اپیزود بیشتر – شاید باز هم شرایط فرقی نمیکرد اما سوالات بیپاسخ بیشتری را جواب میداد، تا دلمان به آنها خوش باشد و کمتر از آن ایراد بگیریم. به جای آن، سریالی که مشکلات زیادی با زمان داشت (واریس که به سرعت طول دریای باریک را طی میکرد و …) مسائل زیادی را در قسمت پایانی مطرح کرد اما آنقدر بد آنها را زمانبندی کرد که تنها راه ما برای اینکه بفهمیم چقدر زمان گذشته، بلند شدن ریشهای جان و تیریون بود.
در نهایت، دو سوال مهم دربارهی پایان Game of Thrones وجود دارد. آیا کارهایی را کرد که طرفداران انتظار داشتند؟ و مهمتر از آن، آیا کارهایی را کرد که منطقی بودند؟ بله و خیر.
اگر هفتهی گذشته وقتی دنریس ملکهی دیوانه دندانهایش را بهم فشرد و شروع به آتش زدن مردم کینگزلندینگ کرد به سریال اعتراض کردید، هیچ چیزی قرار نبود شما را راضی کند. اما اگر به این فکر کرده بودید که طی چند فصل گذشته به چرخش دنی به سمت تاریکی اشاره شده بود، یک سوم ابتدایی اپیزود خیلی خوب کنار هم قرار داده شده بود، و یادآور جالبی از تعهد طولانیمدت جرج آر آر مارتین به نمایش این نکته بود که شکوه جنگ دروغی است که دولتها به خورد مردم میدهند.
شباهت بین کینگزلندینگ نابودشده و شهرهای بمباران شده در جنگ جهانی دوم کاملا مشخص است. سخنرانی دنریس (چطور صدای او به همهی سربازان و دوتراکیها میرسید؟!) کاملا فریبکارانه و اغفال کننده بود. (شما آزادکنندهها هستید… شما مردم کینگزلندینگ را از دست یک ظالم نجات دادهاید!) نمایش بالهای در حال بازشدن اژدها پشت سر دنی کاملا نشان میداد او تسلیم ذات حیوانی خودش شده است. حتی لباس او، که شباهت زیادی به لباس جنگی سرسی داشت، نشانگر حرص او برای قدرت بود.

البته که شرافتمندی تیریون باعث شد او به این نابودگر فریبکار پشت کند. از مدتها پیش حدس میزدیم او آن نشان مشاور ملکه را به زودی از روی لباسش جدا خواهد کرد. خیلی جالب بود که تیریون، مردی که شخصیت کاملا بااخلاقی نیست اما همه دوستش داریم دوباره وارد فضای محاکمه شود و همچنین تشابه جالبی بین مکالمهی او با واریس که قصد داشت او را متقاعد کند دنی را رها کند و تلاش تیریون برای متقاعد کردن جان به این کار وجود داشت. شاید بعضی معتقد باشند قرار دادن آن همه قدرت در اختیار جان اسنو و در نتیجه قرار دادن سرنوشت قاره در دستان او نشانگر داستانسرایی ضعیف میبود.
اما در نهایت جان به جای مناسبی میرود. شاید از نظر برخی این درست نباشد، اما او باید بین زنی که عاشقش است و کاری که میداند درست است یکی را انتخاب کند. بار دیگر، زنی که او با دلایل خوبی به او خیانت کرده در آغوشش میمیرد. در آن لحظهی پایانی، وقتی دنریس از این هیجانزده میشود که چطور او و جان در کنار هم حکمرانی خواهند کرد، قبل از اینکه جان چاقو را در قلبش فرو کند، ترس جان به داوری برای اخلاقیاتش تبدیل میشود. او همیشه تصمیمات خودش را زیرسوال برده، و به این فکر کرده که آیا کشتن کورین هلفهند، و خیانت به ایگریت، و اجازه دادن به وحشیها برای عبور از دیوار، و تبدیل شدن به شاه شمال کارهای درستی بودهاند یا خیر. همین عدم اعتماد به نفس اوست که باعث میشد گاهی خیلی آزاردهنده باشد، اما همچنین نشان میداد او رهبر خوبی است، کسی که هرگز از کشته شدگان در جنگ برای فریب سربازان استفاده نمیکند. دنریس خیلی وقت پیش و در میرین این شرافت را از دست داده بود. و حالا از منطق تمام دیکتاتورها استفاده میکند: اینکه باید یک کار خیلی خیلی بد بکند تا بتواند یک دنیای خوب بسازد. پس انتخاب جان کاملا واضح است.
و ناگهان… دموکراسی وارد میشود. دومین ملاقات سالانه در دراگونپیت – که در واقع محاکمهای برای تیریون است، البته بدون حضور جان و با حضور غیرجذابترین شخصیتهایی که در کل سریال حضور داشتهاند – یک گَند داستانی است. منطق کاملا در این سکانس از بین رفته، جایی که به نظر میرسد صرفا آخرین تلاش بنیاف و وایس برای قرار دادن تمام بازیگران درجه یکشان در یک صحنه باشد.

قبل از اینکه این ملاقات را بررسی کنیم، بگذارید این نکته را فراموش نکنیم که نشان ندادن واکنشها به مرگ دنریس چقدر تصمیم اشتباهی از طرف سازندگان بود. یا اینکه چطور جان تمام اطلاعات دربارهی مرگ او را برای دیگران تعریف کرد. (آیا او کمی برف روی خون به جا مانده از دنریس پاشیده و وانمود کرده هیچ اتفاقی نیفتاده؟ من بودم این کار را میکردم!) یا اینکه چطور کشته شدن ملکه به دست جان باعث نشده جنگی بین آنسالیدها/دوتراکیها و شمالیها شکل بگیرد. در وستروس بر سر چیزهای خیلی بیاهمیت جنگهای بزرگی صورت گرفته، و با این حال کشتن حاکم باعث میشود عدهای به صورت خیلی معقول با هم ملاقات کنند.
خب این آدمها در دراگون پیت چه کسانی هستند؟ شاید من اطلاعات دقیقی از تمام شخصیتهای سابق Game of Thrones نداشته باشم، اما مطمئنم ما هرگز کسی که کنار ادمور تالی نشسته را نمیشناسیم. شاهزادهی جدید دورن لباسی شبیه اوبرین پوشیده، اما هیچکس او را معرفی نکرده و توضیح نمیدهد چه نسبتی با شاهزاده دوران دارد. مردان خاندان ویل، با حضور رابین آرین حالا بالغ یک مرد ناشناس دیگر را همراه خود آوردهاند تا تعداد ناشناسهای ملاقات به سه نفر برسد.
در این ملاقات فاجعهآمیز بزرگان، Game of Thrones تمام اعتباری که به عنوان یک سریال درام قوی برای خودش کسب کرده بود را نابود میکند، آن هم با کنار هم قرار دادن افرادی که خواستهها و نقاط ضعف کاملا متضادی دارند، اما پس از سخنرانی تیریون دربارهی شکوه داستانهای کهن، همگی به اتفاق آرا یک نیمهخدا با کمبود مهارتهای اجتماعی که اصلا حاکم بودن بلد نیست را به عنوان فرمانروا انتخاب میکنند.

بخشی از مشکل در اینجا به دلیل روشی است که کارگردانان اجازه دادهاند آیزاک همپستد رایت نقش برن را طی چند فصل گذشته آنطور بازی کند. کلاغ سه چشمی که برن اولین بار او را آنسوی دیوار ملاقات میکند شخصیتی معنوی بود، اما صمیمی و خوش برخورد هم بود. اما وقتی برن کلاغ سه چشم شد تمام آن انسانیت را از دست داد و همیشه او را در حال خیره شدن به دیگر شخصیتها میدیدیم. این ویژگیها قرار بوده او را برای ما به گزینهی مناسبی برای حکومت تبدیل کند – کسی که هرگز از قدرتش سوء استفاده نمیکند چون همانطور که خودش گفت واقعا آن را نمیخواهد. به جای آن، بیروح بودن او این پیام را میدهد که کتاب سخنگوی حقایق وستروس بودن ویژگی مهمتری در یک شاه یا ملکه نسبت به داشتن تجربه در رهبری است.
نکتهی دیگر اینکه شورانرها هرگز این مشکل را حل نکردند که برن میتواند همهی اتفاقاتی که در سراسر دنیا میافتد را ببیند و هرگز به سربازان شمال هیچ هشداری نداد و آنها را راهنمایی نکرد.
خب، حالا بازماندهها کجای وستروس به سر میبرند؟
آنسالیدها راهی ناث شدند، جایی که گریورم احتمالا مشغول آزاد کردن بردهها خواهد شد. تیریون محکوم شد تا اشتباهات خودش را به عنوان مشاور شاه جبران کند. در کنار او، استاد سم را داریم، که شاید دوستدخترش، پسرش، و نوزادش را رها کرده باشد یا شاید هم نه، اما سریال به جای اینکه بگوید گیلی و سم کوچولو کجا هستند مشغول گفتن جوکهایی دربارهی فاحشهخانه بود. بران ارباب سکه شد، ترفیع درجهای مسخره که از طریق باجگیری به دست آمد. داووس ارباب کشتیها، هنوز موفق نشده با کشتی پیش همسرش برگردد. پاد شوالیه شده، اما همچنین خدمتکار برن هم هست چون شاه به جز خیره شدن به دیگران کاری بلد نیست.

آریا به سمت غرب میرود و ای کاش یک اسپینآف دربارهی او ساخته شود. سانسا خودش را ملکهی شمال معرفی کرده است تا نویسندگان به او هم لطفی کرده باشند. تاج ظریف او بهترین نمونه از هر نوع نشان سلطنتی است که تاکنون در سریال دیده بودیم. برین فرماندهی گارد سلطنتی شده، که کاملا مناسب و شایستهی اوست. لیست او از افتخارات جیمی در آن کتاب قطور خیلی دلگرم کننده و جالب بود. او عاشق جیمی بود و میدانست او دوست نداشت از عنوانی که برای کشتن یک مرد دیوانه به او نسبت داده بودند استفاده شود. اما زمانی که برین این فرصت را دارد تا داستان خودش را بنویسد، باز هم به تعهد جیمی به سرسی اشاره میکند که کار اشتباهی است.
در نهایت جان را داریم که دوباره به نایتز واچ تبعید شده، جامعهای که دیگر وجود ندارد چون پس از نابودی شاه شب و ارتشش وجود چنین جامعهای لازم نیست. تعجبی ندارد که او با مردم آزاد و تورمند و گوست همراه میشود و شروع به حرکت میکند تا با ماجراهای جدیدی روبرو شود.
و تقریبا داستان همان جایی تمام میشود که شروع شده بود، جایی که جان از عزیزانش خداحافظی کرده و به لبهی دنیا میرود. آن هم وقتی گروهی ناکارآمد برای رسیدگی به امور مردم انتخاب شدهاند. با حضور مردی وستروسی که ریاست وستروس را برعهده گرفته است. آیا چیزی تغییر کرده است؟

در نهایت حق با سرسی لنیستر نبود. منطق دودویی او دقیق نبود: در بازی تاج و تخت نمیبری یا نمیمیری. البته آدمهای زیادی مردهاند، اما هیچکس هیچ چیزی برده نشد و حالا با چیزی بیش از آدم خوبها و آدم بدها طرف هستیم. برخی شخصیتها بدون هیچ آیندهی آشکاری در هوا شناور ماندند. دیگران مثل جان و تیریون، به قطعات عاطفی کوچکی تقسیم شدند. برخی تاج به سر گذاشتند، اما فقط پس از اینکه تمام انسانیت خود را از دست دادند.
سروسامان دادن به تمام خطهای داستانی، به کشتن یا قرار دادن شخصیتها در سراسر قاره محرک قدرتمندی است. مهم نیست چقدر عاشق و شیفتهی روش Game of Thrones برای کشتن شخصیتهای مهم یا مسموم کردن یک شاه در مراسم عروسیاش شده باشیم، همچنان میخواستیم معتقد باشیم در پایان با قهرمانانی روبرو میشویم تا برای آنها شادی کنیم. اما در فصل پایانی شاهد سورپرایزهای خیلی کم و جلوههای ویژهی خیلی زیادی بودیم که فرصتی برای تمرکز بیشتر روی جذابیتهای وستروس باقی نگذاشت.
اما اوضاع میتوانست از این هم بدتر باشد. هر پایانی ممکن بود درست به نظر نیاید. هر نوع پایان برای چیزی که ما عاشقانه آن را دنبال میکردیم ممکن بود ما را راضی نکند. Game of Thrones تمام شده است. احتمالا دیگر شبیه آن را نخواهیم دید.
نکات جالب قسمت ششم:
۱. در همین حین که دنریس در اتاق تخت آهنین قدم میزند، و تصور برن از اتاقی تخریب شده پر از برف را عملی میکند، یکی از دستههای صندلی را لمس میکند. اما هرگز موفق نمیشود روی تخت آهنین بنشیند.
۲. گریورم بیچاره به خاطر دنریس وارد سیاهچال بیشرافتی شد. زیاد از این تصمیم راضی نبودم.
۳. اسب سفید آریا کجا رفت؟ آخرین باری که او را دیدیم سوار بر آن اسب در حال تاختن به سمت دیوارهای شهر بود، اما در این قسمت او دوباره پیاده بود.
۴. طراحی موی این اپیزود جالب بود: دنریس با موهای بافته شدهی متفاوتی به نشانهی پیروزیاش دیده میشود؛ سپس سانسا با دو گلابتون بلند در ملاقات سران در دراگون پیت حاضر میشود؛ و آریا ظاهر شبیه پدرش و جان را رها کرده و موهایش را دم خرگوشی میبندد، ظاهری کاملا خاص خودش که مناسب شمشیربازی هم هست.

۵. با وجود عجیب و مسخره بودن پرسه زدن تیریون در رد کیپ تخریب شده، و اینکه دقیقا به همان جایی میرود که برادر و خواهرش مردهاند، و دست طلایی جیمی را پیدا میکند، اما آن صحنهای حیاتی بود. خانوادهی لنیستر و کشمکشهای بین آنها یکی از نکات مهم طی تمام فصول این سریال بود.
۶. تیریون در مسیر رسیدن به رد کیپ وارد اتاق نقشهی سرسی میشود و دقیقا روی خط بین شمال و جنوب حرکت میکند، از زادگاهش در کسترلی راک تا دراگون استون، جایی که برای آخرین بار کنار دنریس ایستاد.
۷. اگر به این فکر میکردید که چرا شورانرها در اپیزود وینترفل اینقدر وقت برای سواری کردن جان و دنریس روی اژدها اختصاص دادند دلیلش این بود: تا دروگون اجازه دهد جان – به عنوان یک تارگرین و کسی که عاشق دنریس است – تنها وارد اتاق تخت آهنین شود.
۸. چرا برن در صحنهی پایانی مثل پاپ لباس پوشیده است؟
۹. صحنهی شوخی با عنوان کتابهای مارتین یعنی Song of Ice and Fire «نغمهی یخ و آتش» صحنهی جالبی بود.
۱۰. یک نکتهی خیلی مهم که هنوز برای من سوال است: چرا ملیساندر وستروس را ترک کرد و به اسوس رفت، و دوباره در نبرد وینترفل به وستروس برگشت؟ آیا زمانی که در اسوس بود کار خاصی کرد؟ پیروانی برای خداوند روشنایی جمع کرد؟




بهترین پایان ممکن بود به نظرم. چرخه حکومت نابود شد و دیگه قرار نیست جان تارگرین پادشاه بشه، برن بهترین گزینه بود، تقریبا همه رو خوب جمع کرد و شاید بهترین اپیزود کل فصل هشتم بود
درمورد افراد جدید در جلسه وقت پرداخت نبود و همین قدر نشون داد که میبایست. اینده اریا موافقم میشه اسپین اف بشه و برگشت جان پیش مردمان ازاد هممنطقی و هم جذاب بود، تقریبا همه شخصیت ها جمع شدند،
برن میتونه خیلی چیزهارو ببینه ولی دلیل نمیشه همه چیز دیده باشه مثل ازدواج والدین جان که وقتی سموئل بهش گفت رفت دید
مشخصه که گیلی و سم کوچولو پیش سموئل هستند دیگه اینم شد ایزاد خداییش؟
ولی صد در صد باهات موافقم دیگه مدت ها سریالی مثل اسن نمیاد و حیف که تموم شد
گند زدن به سریال، کاری با پایانش ندارم، شاید بهترین پایان ممکن بود، ولی واقعا خط روایت سریال رو نابود کردن، همه چیز به شکل مضحکی پیش رفت، تمام خطوط داستانی که میتونستن بهش بال و پر بدن و به شکل مناسبی تمومش کنن رو به شکل بچه گانه ای فقط حذف کردن، یک کلام:آب بستن به بزرگترین سریال تاریخ و نابودش کردن
تموم شد
در نهایت این قصه که معلوم نشد چطور بهش علاقه پیدا کردیم
حالا باید تو خاطره هامون خاکش کنیم
گهگاهی بهش سر بزنیم و بگیم واقعا یه زمانی چنین سریالی پخش میشد و دلخوش باشیم
ما که شخصا راضی نشدیم از فصل هشت ولی تموم شد شاید اسپین آف حرفهای برای گفتن داشته باشه ولی مو از ماست کشیدنه یا حق
برن که کلا پوکر و بی احساس بود بعد از اینکه پادشاه شد انگار خوشحال بود لبخند میزد:|||
اونجایی که تیریون گفت:کارامون بهتر میشه بعد برن گفت مطمعنا میشه(با یه لبخند مذخرف)
خیلی چرت بود پایانش واقعا!!
اونجا که برن قبل اینکه نایت کینگ بیاد پیشش وارگ کرد کجا رفت اصن؟
نفهمیدیم برن دِ بیلدر برن خودمون بود یا نه!
نایت کینگ واسه چی میخواست برن رو بکشه اصن؟
نفهمیدیم او مرد که بچه های جنگل تبدیل به نایت کینگ کردن کیبود؟!!
دروگون کجا رفت ؟!چرا دنریسو برد؟!
و…
و..
و.
امیدوارم تو یکی از اسپین آف ها فقط فلش بکهای برن رو نشون بدن:(
فقط یه چیز عجیب ک فکر کنم بزرگترین ایراد و ضربه به این سریال بود اینه که شخصیتی مثل جان اسنو رو کلی تووی قسمتهای مختلف مجهول و خاص نشون دادن و دربارش جریاناتی درست کردن ک همه بیننده ها جا خوردن و اخرش گذاشتنش همون جاییی که هیچکس نمیشناختش ومجهول بود…. پس چرا برن میگفت پادشاه بر حق جان هست؟ چرا به سمول تالی گفت باید بهش بگیم پادشاه بر حقه و پسر ریگار هست و اسمش ایگون هست؟ بنظرم تمام داستان سرایی های جذابی که درباره ی جان اسنو از اول سریال بود و با هیجان دنبال شد به پووچی کامل رسید و کاملا رها شد.. کاش حداقل کشته میشد..