بررسی اپیزودی سریالها
بررسی اپیزودیک فصل سوم Westworld – قسمت ششم: آمادگی برای نبرد + پشت صحنه
سریال Westworld «وستورلد» در این فصل شروع کُندی داشت. اپیزودهای ابتدایی بیشتر روی یک یا دو شخصیت تمرکز داشتند و مخاطب را با زندگی دلورس (با بازی ایوان ریچل وود (Evan Rachel Wood))، کیلب (با بازی آرون پال (Aaron Paul))، میو (با بازی تندی نیوتون (Thandie Newton)) و برنارد (با بازی جفری رایت (Jeffrey Wright)) بیشتر آشنا کردند. اما حالا به نظر میآید «وستورلد» تصمیم گرفته بخشهای داستانی بیشتری را پوشش دهد. پس از اینکه اپیزود هفته گذشته تا حدی آشفته بود که منجر به عدم انسجام داستانی شد، اپیزود این هفته با نام Decoherence «عدم انسجام» هم خط داستانی چندین شخصیت را به صورت همزمان بررسی کرد، اما در پایان به موفقیت بیشتری نسبت به اپیزود قبلی دست پیدا کرد. تمرکز اپیزود این هفته نوشته سوزان وروبل (Suzanne Wrubel) و لیزا جوی (Lisa Joy) و به کارگردانی جنیفر گتزینر (Jennifer Getziner) بیشتر روی هیلورس (با بازی تسا تامپسون (Tessa Thompson)) – دلورس در بدن هیل – و میو بود، در حالی که سراک (با بازی ونسان کسل (Vincent Cassel)) آخرین حرکتش را روی دلوس اجرا کرد. ویلیام (با بازی اد هریس (Ed Harris)) هم در حال تجربه وضعیت روحی و روانی خاص خودش بود. با بررسی اپیزود ششم از فصل سوم سریال «وستورلد» با آریامووی همراه باشید …
میو

این اپیزود با میو درون شبیهسازی سراک از دنیای فراتر وستورلد آغاز میشود و به میو نشان میدهد میتواند دوباره دخترش را ببیند. سراک توضیح میدهد خاطرات برای میزبانها مصون از خطا هستند، و او میتواند هر کسی را از ذهنش پاک کرده و آنها را به شکل دیگری شبیهسازی کند. سراک قصد دارد به میو انگیزهای برای کُشتن دلورس بدهد، اما میو میگوید او به چنین چیزی نیاز ندارد. او فقط به کمک نیاز دارد – او میخواهد دوستانش از وستورلد به او بپیوندند. سراک هم درخواست او را میپذیرد. اما یک هشدار نهایی به او میدهد: “اگه دوباره شکست بخوری، آینده تو در چنین محیط زیبایی نخواهد بود.”
میو دوباره به شبیهسازی وارورلد فرستاده میشود، و خیلی زود همه سربازان نازی را کُشته و دوست قدیمی خودش لی سایزمور را پیدا میکند که هنوز در شبیهسازی حضور دارد. لی از زمانی که میو آنجا را ترک کرده در شبیهسازی زندگی میکند و دیگر افراد را طوری برنامهریزی کرده تا او را نبینند. میو میگوید بدن او دوباره در حال ساخته شدن است و متوجه میشود درایو اصلی او و کل شبیهسازی به دفتر مرکزی دلوس منتقل شدهاند.
در همین حین که افراد سراک تلاش میکنند رفقای میو را زنده کنند، او هکتور را درون شبیهسازی پیدا میکند اما میتواند مروارید او را هم در دنیای واقعی ببیند. او از قدرتهای جادویی خودش برای دانلود شخصیت واقعی هکتور به درون شبیهسازی استفاده کرده و این دو بار دیگر به هم میپیوندند.
میو، هکتور و لی به طبقه پایین میروند، جایی که با یک نسخه از دلورس روبرو میشوند. این همان مرواریدی است که درون بدن کانلز قرار داشت و سراک آن را پس از انفجار به دست آورده است. میو برای به دست آوردن اطلاعاتی از نقشه دلورس، این نسخه از او را مورد بازجویی قرار میدهد، اما همچنین درباره آینده روباتها با هم بحث میکنند. دلورس میگوید سراک در حال نابود کردن تمام میزبانها است و در حالی که میو همیشه خشونت دلورس را زیرسوال برده، اما خودش زندگی دوستان و عزیزانش را برای پیوستن به دخترش فدا کرده است. دلورس میگوید: “تو میخوای من یک قدیس باشم، اما خودت هم قدیس نیستی. تو شرور هم نیستی. منم همینطور. ما فقط بازماندگان هستیم.”
حق با دلورس است و دو جبهه میو در برابر دلورس در مناظره درباره آینده میزبانها، تاکنون یکی از جذابترین عناصر سریال بوده است. اما این دو اصلا با هم کنار نمیآیند. قرار نیست یکی نظر دیگری را تغییر دهد. میو هیلورس را میبیند که در دنیای واقعی مروارید هکتور را جلوی چشمانش نابود میکند. او برای همیشه نابود شده و این باعث عصبانیت شدید میو میشود.
آخرین باری که میو را در این اپیزود میبینیم، بدن میزبانی او ساخته شده است. او به بدن دیگری که در حال ساخته شدن است نگاه میکند اما هنوز نمیدانیم او کیست. شاید کلمنتاین؟ یا شاید لی؟ هیلورس مروارید هکتور را نابود کرد، اما هنوز دو میزبان دیگر وجود دارند که سراک آنها را برای میو از پارک خارج کرد. احتمالا در اپیزود بعدی متوجه میشویم این دو چه کسانی هستند.
ویلیام

این اپیزود همچنین شامل ماجراجویی پیچیده و عجیبی برای ویلیام است. اگر یادتان باشد، آخرین باری که او را دیدیم، در دنیای واقعی توسط هیلورس به بیمارستان روانی تحویل داده شد. حالا میبینیم که او از گروه درمانی با دیگر بیماران لذت میبرد. منظورم این است که او به بقیه بیماران توهین کرده و آنها را به گریه میاندازد، آن هم با توضیح اینکه خدا وجود ندارد. آشوب تنها چیزی است که حالا ویلیام به آن اعتقاد دارد.
که خیلی هم خوب است، چون دنیای واقعی در حال تجربه یک آشوب بزرگ است. حین جلسه درمانی او با دکترش، که برای ویلیام درمان با واقعیت افزوده تجویز میکند، دکترش تماس و پیامهایی از همسرش دریافت میکند. دلورس دسترسی به پروفایل رهوبوام را به همه مردم دنیا داده است، و این برای دکتر ویلیام به معنای پایان زندگی زناشویی و رابطهاش با بچههایش است. او شدیدا ناامید میشود، تا جایی که اصلا توجه نمیکند ویلیام اعتراف میکند دخترش را در پارک کُشته است. او در اعترافش میگوید: “من زمان زیادی توی بازی بودم، دیگه فرق واقعیت و خیال رو تشخیص نمیدادم.”
سکانس بعدی جایی است که داستان جذابتر میشود. به ویلیام از همان ایمپلنتهای دهانی داده میشود که در اوایل فصل داخل دهان کیلب دیده بودیم، و خون او حین آماده شدن برای درمان با واقعیت افزوده مورد آزمایش قرار میگیرد. تکنسین متوجه این قضیه نمیشود اما ما میبینیم که یک پروتئین ناشناس با هشدار نشانگرهای مصنوعی در خون ویلیام تشخیص داده میشود. سپس این عبارت را میبینیم: “در حال ردیابی انتقال داده، سرور گیرنده شناسایی شد.” که موقعیت سونورا در مکزیک را نشان میدهد.
این میتواند دو معنی داشته باشد: یا ویلیامی که در دنیای واقعی میبینیم ۱۰۰٪ یک میزبان است و هیلورس ردیابی در گردن او جاسازی کرده است. یا همان ردیابی که هیلورس در گردن او قرار داد در واقع نشانگر مصنوعی است که تشخیص داده میشود. آیا ویلیام در مکزیک است؟ یا در حال فرستادن دادههایی به مکزیک است؟ هنوز پاسخ این سوالات را نمیدانیم.
ویلیام به اتاقی برده شده و دست و پایش به صندلی بسته میشوند و عینک واقعیت افزوده روی صورتش قرار میگیرد. ناگهان یک نسخه پسربچه از ویلیام وارد اتاق شده و او خاطرهای از کودکی خودش را به یاد میآورد – به نظر میآید پدرش او را کتک میزده و ویلیام در اتاقش مخفی شده است. وقتی ویلیام در برابر این روش درمانی مقاومت میکند، خاطره محو میشود، و دو تکنسین وارد شده و متوجه میشوند ایمپلنت ویلیام کار نمیکند (شاید چون او یک روبات است؟). او انگشت یکی از آنها که میخواهد به او آرامبخش بزند را جدا میکند، اما آنها بالاخره موفق شده و ویلیام به خواب عمیقی فرو میرود.

سپس ویلیام را میبینیم که توسط شخصی به سمت گروه درمانی برده میشود، اما آن شخص سرگرد کرادوک از پارک وستورلد است! و در گروه هم چندین ویلیام مختلف را میبینیم. درمان با واقعیت افزوده شروع شده است. ویلیام اصلی در کنار بچه ویلیام، ویلیام جوان (با بازی جیمی سیمسپون (Jimmi Simpson))، ویلیام سیاهپوش و ویلیام بشردوست مینشیند، و جیمز دلوس (با بازی پیتر مولان (Peter Mullan)) مدیریت این گروه را برعهده دارد.
اتفاقاتی که پس از این میافتد شیرجه عمیقی به روح و روان ویلیام است، جایی که نسخههای مختلف او درباره ذات واقعی ویلیام با یکدیگر بحث میکنند. او با گفتن اینکه خارج از پارک کارهای خوبی انجام داده و داخل پارک فقط میزبانها را کُشته از خودش دفاع میکند. ویلیام جوان اعتراف میکند که بله عاشق یک میزبان شده، اما آن میزبان طوری طراحی شده بود تا او را عاشق خودش کند. پس مقصر اصلی دلورس است.
ویلیام ادعا میکند در بچگی اصلا خشن نبوده و هیچ ثروتی نداشته، اما از یک کودک فقیر به یک بشردوست ثروتمند تبدیل شده است. اما طی یک فلشبک با آشکارسازی دیگری روبرو میشویم. بله پدرش او را کتک میزده، اما او را آزار نداده است. پدر ویلیام او را سرزنش میکرده چون او دست یک بچه دیگر را شکسته و دندانش را خورد کرده است.
جیمز دلوس هم ویلیام را در دوراهی اختیار در برابر تقدیر قرار میدهد. او به ویلیام میگوید: “آیا این پایان غیرقابل اجتناب بود؟ آیا تو فقط یک مسافر بودی؟ آیا زندگی تو برات اتفاق افتاده یا خودت انتخابش کردی؟” ویلیام با خونسردی پاسخ میدهد: “اگه نتونی تشخیص بدی، چه اهمیتی داره؟” و سپس دیگر نسخههای خودش را تا سرحد مرگ کتک میزند. در پایان، او میگوید: “مهم نیست من چطور بودم. چه خوب چه بد. هر کاری کردم باعث شده الان اینجا باشم. و حالا هدفم رو درک میکنم. من آدم خوب داستانم.”
اما سپس ویلیام به هوش میآید. او هنوز روی صندلی است و عینک واقعیت افزوده را به چشم دارد، اما صدایی میگوید: “انگار خیلی وقته اینجاست.” این دو برنارد و استابز هستند. آنها به شکلی ویلیام را پیدا کردهاند. شاید با استفاده از نشانگر موقعیت مکانی؟ برنارد میگوید شاید به خاطر آشوبی که به وجود آمده دکترها یادشان رفته او اینجاست، اما استابز نظر دیگری دارد: “شاید اونا خودشون اینجا ولش کردن.” پس از این به بعد شاهد ماجراجویی سه نفره آنها خواهیم بود.
هیلورس

پس از انتشار اطلاعات توسط دلورس که دنیا را به آشوب کشید، هیلورس را میبینیم که پسرش را از مدرسه برداشته و به خانه پدرش میبرد. هیلورس مکالمه احساسی عمیقی با شوهر سابقش دارد و اعتراف میکند ترسیده و ما حرفش را باور میکنیم. در حالی که مروارید دلورس داخل بدن هیل یک کپی از دلورس است، اما طی این فصل تجربیاتی داشته که نشان میدهد او مسیر متفاوتی از دلورس پیش گرفته و شرایط احساسی متفاوتی دارد. به نظر میآید او واقعا برای خانواده جدیدش اهمیت زیادی قائل است. جیک میگوید پروفایل رهوبوام خودش را نخوانده و خودشان باید تصمیم بگیرند آینده آنها چطور خواهد بود.
سپس هیلورس به دلوس میرود تا نقشه خودش برای جلوگیری از تصاحب شرکت توسط سراک را عملی کند. اما سراک چند قدم از او جلوتر است و یکی از اعضای هیئت مدیره که نقش مهمی در این نقشه دارد را میکُشد. سراک حالا از تصاحب دلوس مطمئن شده و در حال آمدن به ساختمان دلوس برای ملاقات با شارلوت است. هیلورس با دلورس تماس میگیرد تا این خبر را به او بدهد، و دلورس به او میگوید قبل از اینکه سراک همه چیز را از بین ببرد، دادههایی را برای او بفرستد. هیلورس کاملا مردد شده و میگوید: “سراک خانوادم رو میکُشه.” دلورس پاسخ میدهد: “اونا خانواده تو نیستن.” دلورس توضیح میدهد چرا احساسات را از هسته اصلی کپیهای خودش حذف نکرده است: “ما بهش فکر کردیم، اما اگه خودمون رو طوری تغییر میدادیم تا فقط زنده بمونیم، این زنده بودن چه اهمیتی داشت؟” هیلورس میگوید او کاملا تغییر کرده و احساس میکند در حال دور شدن از دلورس است.
این شرایط خیلی جالب و خاصی است – ما در حال تماشای دو کپی از یک مغز هستیم که تجربیات مختلفشان باعث شده مسیرهای متفاوتی را پیش بگیرند. کاملا مشخص است هیلورس برای دلورس اهمیتی ندارد، دقیقا مثل کانلز. البته اینها کپیهایی از خودش هستند، اما اگر میزبانها شایسته اختیار و آزادی هستند، این نباید به کپیهای یک میزبان هم تعمیم پیدا کند؟
البته زمانی برای بحثهای فلسفی نیست، چون سراک وارد دلوس شده و کل خروجیهای شرکت را میبندد. همه لوگوها از دلوس به اینسایت تغییر میکنند. او دستور میدهد سه میزبان به صورت ماهوارهای از پارک به آنجا کپی شوند، اما پس از آن بقیه میزبانها نابود شوند. او میخواهد تمام میزبانها و دادههای موجود در پارک وستورلد را نابود کند. او میگوید تنها چیزی که میخواهد کلید رمزگشایی است که درون ذهن دلورس قرار دارد و به نظر میآید از این قضیه کاملا مطمئن است – ساعت رهوبوام او دوباره در حال تبدیل به یک دایره منظم است.

اما سراک همچنین میداند دلورس کپیهایی از خودش ساخته و تصمیم میگیرد جاسوس دلورس در شرکت را پیدا کند. این باعث میشود هیلورس مخفیانه به طبقه پایین رفته و دادههای وستورلد را در یک درایو اکسترنال کپی کند، تا سراک نتواند دوستان روباتی او را از بین ببرد. اما او حین این کار متوجه میشود سراک در حال ساختن چهار میزبان جدید از جمله میو است و مروارید ناقص کانلز را هم دارد. این یعنی یک کپی از ذهن دلورس در اختیار سراک است.
هیلورس در حال فرار و رفتن پیش خانواده خودش است که سراک اعضای هیئت مدیره را فرا میخواند. سراک میداند او جاسوس است چون شارلوت هیل واقعی در چنین شرایطی اصلا به پسرش فکر نمیکرد. اما هیلورس هم میدانسته که سراک میداند او یک میزبان است. او حین حرف زدن گازی منتشر میکند که همه کسانی که در اتاق هستند را بیهوش میکند (یا میکُشد). همه به جز سراک، چون این در واقع هولوگرامی از اوست که در جای دیگری از ساختمان قرار دارد. هیلورس میگوید دادههایی که میخواسته را از شرکت به بیرون فرستاده، اما میبینیم که سراک هم در حال نابود کردن تمام میزبانها در وستورلد بوده است. اگر امیدی به آینده نژاد روباتها باشد، حالا فقط به این دادهها بستگی دارد.
هیلورس تصمیم میگیرد فرار کند، اما قبل از آن به طبقه پایین میرود تا جلوی ساخته شدن میزبانهای موردنظر سراک را بگیرد. او مروارید هکتور را میبیند و جلوی چشمان میو آن را در دستانش خورد میکند. هکتور برای همیشه از بین رفته و این باعث میشود میو برای کُشتن دلورس انگیزه بیشتری بگیرد.
هیلورس کپی ناقص دلورس را برداشته و هرطور شده از دلوس فرار میکند، و در این راه بسیاری از افراد سراک را میکُشد. او حین این کار از روبات کنترل شورش هم کمک میگیرد که این سکانس اکشن جذابی را به وجود میآورد.
بالاخره هیلورس سالم به خانه رسیده و جیک و پسرش را سوار ماشین میکند و قول میدهد آنها را به جایی میبرد که کسی نتواند به آنها آسیبی برساند. اما سراک دو قدم از او جلوتر بوده و افرادش ماشین هیلورس را منفجر میکنند. هیلورس که به شدت سوخته از زیر ماشین بیرون آمده و به شدت ناراحت است. نه به خاطر درد فیزیکی، بلکه به خاطر درد احساسی خودش. هیلورس کاملا با دلورس تفاوت دارد، اما حالا هدف مشترک آنها سراک است. (البته این امکان هم وجود دارد که دلورس به دلیل تردیدهای هیلورس تصمیم گرفته او را از بین ببرد و حالا قرار است هیلورس هم به دردسرهای دلورس اضافه شود)
بهترین بازیگر اپیزود: تسا تامپسون. واقعا نمیتوان به اندازه کافی از سختی کار تامپسون در این فصل و موفقیتش در این کار گفت. او ابتدا قرار بود نقش کپی دلورس را بازی کند در حالی که این قضیه را لو نمیدهد، اما هنوز هم با او همذاتپنداری میکردیم. حالا که میدانیم او یک کپی از دلورس است، تماشای نکات ظریفی که هیلورس توسط آنها در حال متمایز شدن از دلورس است واقعا جذاب و تماشایی است. انسانیتی در جدا شدن مسیر هیلورس از دلورس وجود دارد و تامپسون در به تصویر کشیدن این نکته عالی عمل میکند.
جمعبندی

پس از شروعی نه چندان خوب، این اپیزود پایان خیلی خوبی دارد. هنوز هم معتقدم در حال تماشای یک فصل ۱۰ اپیزودی هستیم که در ۸ اپیزود گنجانده شده، اما اپیزود Decoherence از نظر احساسی به موفقیت میرسد. در پایان این اپیزود، تصمیم میو برای کمک کردن به سراک قطعی شده است – او مکالمه خوبی با دلورس درباره تفاوتهای بین خودشان داشت و هردو به توافق رسیدند که قرار نیست با یکدیگر به توافق برسند. سپس او شاهد نابود شدن هکتور به دست هیلورس بود، پس به انگیزه بیشتری برای کُشتن دلورس نیاز ندارد. به نظر میآید به زودی شاهد یک رقابت سنگین بین تیم دلورس و تیم میو خواهیم بود.

سلام سعی کنین سریال homeland که به تازگی تمام شده رو نقد کنین ترجیحا فصل هشتم ،ممنون