انتخاب سردبیربررسی اپیزودی سریالها

بررسی اپیزودیک فصل سوم True Detective: قسمت اول و دوم – به سوی جنگل

وقتی پخش فصل دوم سریال True Detective (کارآگاه حقیقی) در ماه آگوست ۲۰۱۵ به پایان رسید، به نظر می آمد آخرین باری باشد که این سریال ساخته ی نیک پیزولاتو (Nic Pizzolatto) را می بینیم و با توجه به فصل دوم ضعیف این سریال، خیلی ها از چنین اتفاقی راضی بودند. فصل اول که سال ۲۰۱۴ پخش شد، از نکات مهمی بهره می برد: اینکه نشان می داد همچنان در عصر طلایی تلویزیون به سر می بریم و شبکه ی HBO بیشترین نقش را در ایجاد این دوران طلایی داشته است؛ حالتی خاص در روایت داستان که در آن قهرمان مشکل‌دار به تهی بودن وجودش پی می برد؛ بحث و گفتگوهای زیاد درباره ی این سریال در رسانه های اجتماعی؛ و علاقمندی شدید مخاطبان به متیو مک کانهی (Matthew McConaughey). این سریال همچنین از معمای آزاردهنده ی عالی و با تم ماورایی خودش با رگه هایی از سخنان فلسفی و کارگردانی فوق العاده ی کری فوکوناگا (Cary Fukunaga) بهره می برد. از طرفی،‌ فصل دوم دوران سختی داشت. داستان به هم پیچیده اش از خشونت، افسردگی و گانگسترهای درون گرا در کالیفرنیای جنوبی اصلا مورد توجه مخاطبان قرار نگرفت. آن موقع بود که به نظر می آمد True Detective فقط با دو فصل قرار است به کار خودش پایان دهد.

اما همانطور که در فصل های گذشته ی این سریال دیده اید، گذشته هرگز نمی میرد. حالا True Detective سه سال پس از پخش فصل دومش، دوباره به دنیای تلویزیون که خیلی هم تغییر کرده، برگشته است و به نظر می آید به ریشه های خودش هم برگشته باشد. این قضیه کاملا تصادفی نیست. فصل سوم خیلی شبیه فصل اول است، به جای لوئیزیانا به آرکانزاس آمده اما همچنان همان معمای آزاردهنده و با تم ماورایی را در چند خط زمانی روایت می کند. اگر فصل اول را آلبوم شاهکار ابتدایی یک هنرمند و فصل دوم را انحراف آن هنرمند از مسیر اصلی خودش بنامیم که اصلا مورد توجه قرار نگرفت، فصل سوم – حداقل در دو اپیزود ابتدایی خودش – مثل یک گروه موسیقی است که می خواهند به طرفداران خودشان یادآوری کنند چرا عاشق این گروه شده اند.

این استراتژی خیلی هم موفق عمل می کند. البته که حضور یک بازیگر عالی در مرکز این داستان به نام ماهرشالا علی (Mahershala Ali) هم خیلی به آن کمک کرده است. قسمت اول فصل سوم به نام «جنگ بزرگ و حافظه مدرن» شخصیت وین هیز با بازی علی را در سه مرحله از زندگی‌اش نشان می دهد: به عنوان یک پلیس بازنشسته ی آرکانزاس که در حال مصاحبه با تیم سازنده ی سریال تلویزیونی مستند True Criminal «جنایتکار حقیقی» در سال ۲۰۱۵ است؛ وقتی در حال بازجویی شدن در سال ۱۹۹۰ برای پرونده ای است که به نظرش باعث اعلام یک حکم اشتباه شده است؛ و به عنوان یک پلیس جوان ایالتی در سال ۱۹۸۰ که در حال بررسی همان پرونده است، آن هم با استفاده از مهارت هایی که به عنوان ردیاب در جنگ ویتنام کسب کرده است.

وین باهوش و احساساتی است. او در سکانسی ابتدایی در این فصل، همکارش رولند وست (با بازی استفن دورف (Stephen Dorff)) را از کشتن یک روباه منصرف می کند. اگر به خاطر نقش آفرینی عالی علی نبود، احتمالا وین آن‌طور که باید به دل مخاطب نمی نشست. اما علی مثل همیشه در نقشش پرقدرت و عالی ظاهر می شود. در اپیزود دوم، او بدون اینکه صدایش را بالا ببرد به مسئول بار به صورت دستوری می گوید صدای تلویزیون را زیاد کند. او همچنین در خط زمانی آخرش کاملا سردرگم به نظر می رسد، جایی که گذشته با آینده مخلوط می شود و مغز او نمی تواند تفاوت بین گذشته و آینده را درک کند، چون او در حال تجربه ی مجدد پرونده ای است که می دانیم کاملا زندگی او را تحت تاثیر قرار داده است – او حتی با زنی ازدواج کرده که کتابی به نام «زندگی و مرگ و ماه شب چهارده» درباره ی آن پرونده نوشته است – حتی با اینکه وین جوان هنوز این قضیه را نمی داند. وین سالخورده در قسمتی از داستان می گوید: «قبلا فکر می کردم زندگیم به دو بخش قبل از جنگ ویتنام و بعد از اون تقسیم میشه، اما حالا میگم به قبل از پرونده ی پرسل و بعد از اون تقسیم میشه».

پرونده ی پرسل واقعا چیست؟ این پرونده خیلی ساده آغاز می شود، اما چون با True Detective سروکار داریم، پس به همین سادگی نخواهد ماند. در یک بعدازظهر ابری در ۷ نوامبر ۱۹۸۰ در آرکانزاس، تام پرسل (با بازی اسکوت مک نری (Scoot McNairy)) به دو فرزندش ویل و جولی اجازه می دهد با دوچرخه به خانه ی دوستشان رفته و تا قبل از غروب آفتاب به خانه برگردند. آن ها برنمی گردند، و خیلی زود، وین و رولند وارد پرونده ای گیج کننده می شوند. آن ها خیلی زود متوجه می شوند تام و همسرش لوسی (با بازی میمی گامر (Mamie Gummer)) مشکلاتی دارند، پسرعموی لوسی مدتی در خانه ی آن ها بوده (و احتمالا سوراخی در کمد اتاق ویل زده تا اتاق جولی را دید بزند)، و بچه ها هم احتمالا در مسیرشان با نوجوان های قلدر محلی و یک آشغال جمع کن برخورد داشته اند.

در پایان اپیزود اول، وین سالخورده به دلیل یادآوری مجدد پرونده ی پرسل دچار مشکل شده و وین سال ۱۹۹۰ که می فهمد جولی ممکن است زنده باشد، آماده است تا دوباره حل این پرونده را از سر بگیرد. اما مهمترین بخش داستان در سال ۱۹۸۰ روایت می شود،‌ جایی که وین حین بازجویی از افراد درباره ی بچه های پرسل و کسانی که ممکن است مسئول ناپدید شدن آن ها باشند، وارد رابطه ای با آملیا (با بازی کارمن اجوگو (Carmen Ejogo)) می شود، معلم زبان انگلیسی که بعدا با وین ازدواج کرده و کتابی درباره ی این پرونده می نویسد. او در پایان اپیزود هم با استفاده از مهارت های ردیابی خودش مسیری از برج نگهبانی را دنبال می کند که در آن بچه های محلی به جشن می پردازند، جایی که او عروسک های عجیبی پیدا می کند که او را به سمت جسد ویل هدایت می کنند، جایی که ویل به صورتی نمایشی قرار گرفته و دستانش به شکلی که انگار در حال دعا کردن است کنار هم قرار گرفته اند. بنابراین ناپدید شدن آن ها اصلا ساده و عادی نبوده است. این از همان نوع پرونده هایی است که زندگی یک کارآگاه حقیقی را به قبل و بعد از خودش تبدیل می کند.

اما HBO تصمیم گرفته اپیزود جدیدی هم بلافاصله پس از اپیزود اول پخش کند تا مخاطبان کاملا جذب داستان این فصل شوند. اپیزود دوم با نام «با فردا خداحافظی کن» مثل قسمت قبلی، توسط جرمی سالنیر‌ (Jeremy Saulnier) کارگردانی شده است. البته قرار بود سالنیر اپیزودهای بیشتری را کارگردانی کند، اما اختلافش با نیک پیزولاتو باعث شد این همکاری ادامه نداشته باشد. حال باید دید جدایی او باعث افت فصل سوم می شود یا خیر.

پس از یک اپیزود تقریبا با ریتم تند، اپیزود «با فردا خداحافظی کن» به حالتی آرام و آشنا می رسد – کاری که در اینجا موفقیت آمیز است، اما قسمت های آینده نباید این‌طور باشند. در همین حین که وین و رولند تحقیقات خود را در سال ۱۹۸۰ گسترش می دهند، داستان سال ۱۹۹۰ و ۲۰۱۵ مدارکی از چیزهایی که در انتظار ماست را ارائه می کنند – همه ی این ها نشان می دهند چرا وین سالخورده به دلیل یادآوری خاطرات گذشته اش اینقدر سردرگم است.

دوباره در سال ۱۹۸۰، وین و رولند به بن بست های جدیدی در پرونده می رسند. اول از همه وودارد (با بازی مایکل گری آیز (Michael Greyeyes))، آشغال جمع کنی است که محلی ها او را به نام «مرد آشغالی» می شناسند. یک کهنه سرباز جنگ ویتنام که پس از اینکه همسر و فرزندانش او را ترک کرده اند تنها زندگی می کند، و یکی از مظنونین اصلی و واضح است. اما چون او بیش از حد مظنون واضحی است، وین و رولند مطمئند نقشی در این قضیه نداشته است. البته احتمالا دوباره او را در ادامه ی فصل خواهیم دید.

البته شهروندان هنوز هم به او مشکوک هستند، و همچنین پارانویای اهالی هم در این قسمت به داستان اضافه می شود. در اپیزود قبلی دیدیم که از یکی از نوجوان هایی که در مهمانی برج نگهبانی حضور داشتند درباره ی لباسش با آرم یک گروه موسیقی شیطان پرستانه به نام Black Sabbath «یکشنبه سیاه» سوال می شود. در این اپیزود، وجود عروسک های مرموز به اطلاع عموم می رسد، آن هم وقتی دادستان ناحیه ای جاه طلب منطقه،‌ جزئیات این پرونده را در اخبار اعلام می کند، و فضای شک و تردید بیشتر از گذشته بر داستان سایه می افکند. تفکر تاریک وارد این بخش از آرکانزاس شده، آن هم در آغاز دهه ای که در آن ترس از شیطان پرستی و بچه بازی بزرگسالان به یکی از معضلات اصلی جامعه تبدیل شده بود.

البته در این اپیزود هم به این قضیه اشاره می شود. وین و رولند از یک مجرم متجاوز – که یک بن بست دیگر در پرونده است – و پسرعموی مرموز لوسی یعنی دن بازجویی می کنند. اما این بازجویی ها به جایی نمی رسند، همچنین اطلاع رسانی دادستان ناحیه ای هم به جایی نمی رسد. سپس، در اواخر این اپیزود، یادداشتی برای آن ها فرستاده می شود که در آن گفته شده جولی هنوز زنده است. در همین حین، در سال ۱۹۹۰ وین اطلاعات جدیدی دریافت می کند که نشان می دهد جولی هنوز هم زنده، و در حال ارتکاب جرم است، اخباری که وین را شوکه می کند، و باعث می شود در حضور خانواده اش رفتار عجیبی از خود نشان دهد. همچنین این خبر برای آملیا مشکل‌ساز می شود، چون کتاب او درباره ی این پرونده حالا دیگر منتشر شده است. سپس در سال ۲۰۱۵، وین را می بینیم که به دلیل یادآوری این خاطرات سردرگم شده است. در سال ۱۹۹۰ اشاراتی به این نکته می شنویم که چه اتفاقی برای جولی و پدرش افتاد که نشان می دهند دلیل جدایی وین از دخترش بکا احتمالا با آن چیزی که او به خاطر دارد متفاوت است. اما او چیزهای دیگری هم به یاد می آورد، و با اینکه مشکلات مغزی او باعث می شود شب ها در خیابان سردرگم بچرخد، اما باز هم او را به جای خاصی می کشانند. با توجه به حالت چهره ی وین می توان فهمید اینجا جایی است که او هرگز دوست نداشته به آنجا برگردد.

نکات جالب قسمت های اول و دوم:

۱. تیتراژ ابتدایی فصل سوم همان حالت شوم و خاص دو فصل قبلی را دارد، که به شکل خاصی بازیگران را نشان می دهد که در چشم انداز خیره کننده ی آرکانزاس محو می شوند. ترانه تیتراژ ابتدایی این فصل توسط کاساندرا ویلسون (Cassandra Wilson) به عنوان کاور آلبومش New Moon Daughter در سال ۱۹۹۵ خوانده شده است. این ترانه درباره خبرهای بد، سوگواری غیرمنتظره و مسائل اخلاقی است. به عبارتی دیگر، یک تیتراژ کاملا مناسب برای این فصل.

۲. داستان سال ۱۹۸۰ از ۷ نوامبر ۱۹۸۰ آغاز می شود، همان روزی که در سریال هم اشاره می شود استیو مک کوئین (Steve McQueen) نماد بازیگران فیلم های بی قانون در سن ۵۰ سالگی به دلیل سرطان مرده است. این قضیه در سریال به مردان آسیب دیده ای اشاره می کند که می خواهند به آن مردانگی ایده آلی که برای خود انتخاب نکرده اند برسند. همچنین این تاریخ سه روز پس از انتخاب رونالد ریگان (بازیگر سابق) به عنوان رئیس جمهور آمریکاست. همچنین سال ۱۹۷۹ آخرین سالی بود که کمپانی فولکس واگن ماشین معروف خودش یعنی Beetle را ساخت – ماشینی که ممکن است نقش مهمی در داستان این فصل داشته باشد. این سال قطعا نشانگر دوران مهمی در تاریخ آمریکاست.

۳. نقش وین در ابتدا برای بازیگری سفیدپوست نوشته شده بود، اما علی توانست پیزولاتو را راضی کنند تغییراتی در آن بدهد. در اپیزود ابتدایی اشاره ی چندانی به نژاد او نمی شود، به جز در گفتگوی بین او و آملیا که در آن آملیا می گوید به عنوان یک معلم سیاهپوست در یک مدرسه ی سفیدپوست با مشکلاتی مواجه شده است. در اپیزود دوم بیشتر به این قضیه اشاره می شود، جایی که وین با سرزنش کردن رولند به او می گوید به اندازه ی کافی برای افشا نشدن خبر عروسک ها اصرار نکرده، چون مقامات سفیدپوست حرف کسانی که از نژاد خود باشند را بهتر قبول می کنند. البته به نظر نمی آید نژاد بخش مهمی از داستان این فصل باشد، اما پیزولاتو آن را نادیده هم نگرفته است. او همچنین اشاره می کند سیاهپوست بودن برای همه ی شخصیت هایش یک تجربه ی یکسان نیست. آملیا در سان فرانسیسکو یک فعال سیاسی چپ گرای افراطی بوده است. اما وین به جنگ ویتنام رفته و به نظر می آید جمهوری خواه است.

۴. وین همچنین مشکل درک مطلب دارد. اما او کامیک بوک ها مخصوصا با حضور بتمن، قهرمان بی قانون و متفکر و سیلور سرفر، یک تبعیدی کهکشانی تنها و احساساتی را دوست دارد. این ویژگی ها تقریبا همان چیزی هستند که در شخصیت وین دیده ایم.

۵. در اتاق ویل چیزهایی دیده می شود: دفترچه راهنمای پیشاهنگی و یک کتاب راهنمای بازی سیاه چال ها و اژدهایان پیشرفته. این بازی هم نقش مهمی در ترس های ناشی از مسائل شیطان پرستی در دهه ۸۰ داشت.

۶. نماهای هوایی عجیب و غریب هم اشاره ای به فصل های قبلی دارند. درست است فصل دوم واقعا ضعیف بود، اما نماهای هوایی دوربین در آن فصل که ترافیک کالیفرنیا را به تصویر می کشید فوق العاده بودند.

۷. تی شرت Black Sabbath «یکشنبه سیاه» کاملا مناسب یک نوجوان شکست خورده در دهه ۸۰ است. همچنین این قضیه نشان می دهد شاید این فصل، از پرونده ی West Memphis Three هم الهام گرفته باشد. این پرونده درباره ی سه نوجوان بوده که سه کودک هشت ساله را در سال ۱۹۹۳ در مراسمی خاص به قتل رساندند.

 

 

برچسب ها
نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن