بررسی اپیزودی سریالها

بررسی اپیزودیک فصل سوم True Detective: قسمت چهارم – ناهنجاری شناختی عمده

ماهرشالا علی (Mahershala Ali) در فصل سوم True Detective (کارآگاه حقیقی)، که در این قسمت به نیمه ی راه خودش رسیده بیشتر عمل می کند و کمتر حرف می زند، حتی با اینکه به نظر می آید قرار نیست به این زودی این معما حل شود. وین و رولند با به دست آوردن سرنخی از کشیش کلیسای خانواده ی پرسل، به سراغ پتی فیبر سازنده ی عروسک هایی می روند که به نظر نقش مهمی در ناپدیدی بچه ها داشته اند. او به یاد می آورد که این عروسک ها را به مردی سیاهپوست با یک چشم نابینا فروخته اما یادش نمی آید او خوش قیافه بوده یا زشت. وین با نگاهی به رولند ناراحتی خودش را از حرف های پیرزن نشان می دهد، اما این نگاه در مقابل نگاهی که وین در پایان بازجویی به پتی می اندازد چیزی نیست. به نظر نمی آید پتی نقش زیادی در پرونده ی پرسل داشته باشد، پس چون وین قرار نیست دوباره او را ببیند، نگاهی ناخوشایند به پتی می کند تا احساسش را نسبت به حرف های او نشان دهد.

این صحنه کمی ترسناک است، اما نه به ترسناکی لحظه ای که وین می خواهد از فردی برنز سردسته ی نوجوانان قلدر محله که دوچرخه ی ویل را دزدیده و او را تا جنگل تعقیب کرده بازجویی کند. وین با لبخندی وارد اتاق بازجویی می شود که کاملا مشخص است برای القای ترس روی صورتش نقش بسته است و در این کار موفق هم می شود. البته این کار او باعث نمی شود فردی به چیز زیادی اعتراف کند. فردی به قلدری کردن اعتراف می کند، اما نه به آدم ربایی یا قتل، و با وجود اینکه سایه ی پرونده ی West Memphis Three کاملا روی داستان حس می شود، اما به نظر می آید فردی و رفقایش نقشی در کشته شدن ویل و ناپدید شدن جولی ندارند.

علی آنقدر خوب نقشش را بازی می کند که وقتی فیلمنامه قوی ظاهر نمی شود کاملا در بازی او مشخص است. همچنین علی و کارمن اجوگو (Carmen Ejogo) در سکانس های سال ۱۹۸۰ آنقدر شیمی خوبی دارند که خیلی ناامیدکننده است که در سکانس های سال ۱۹۹۰ این ارتباط متقابل دیده نمی شود. در اولین قرار آن ها در سال ۱۹۸۰، او عشق ورزی می کند اما همچنان محتاط هم هست، جمله ای بیان می کند اما سریعا به خاطر آن عذرخواهی می کند. او در قرارهای عاشقانه خوب ظاهر نمی شود، اما همچنین مشخص می شود آدم رمانتیکی است که قصدش فقط رابطه ای یک شبه نیست. او به آملیا می گوید: «من یه مشکلی دارم، اون چیز دیگه بدون عشق برای من معنی نداره.» بنابراین او احتمالا می داند که عاشق آملیا شده است.

در سال ۱۹۹۰ وین و آملیا همیشه در حال دعوا کردن هستند. به نظر وین، آملیا به اندازه کافی از برگشتن وین به نیروی ویژه ی پرونده ی پرسل خوشحال نیست، و هنوز از پافشاری آملیا برای جمع آوری اطلاعات درباره ی این پرونده برای نوشتن کتابش ناراحت است. وین به آملیا می گوید: «خیلی متاسفم که بهتر از این نتونستم نشون بدم شرایط باعث شده من چقدر بی فایده به نظر بیام»، و مثل اپیزود قبلی، خشم مردانه ی وین در سال ۱۹۹۰ خیلی ساختگی به نظر می آید. ما هنوز نمی دانیم چه چیزی باعث شده وین و آملیا از نقطه ی A (عاشق شدن و توجه بیش از حد به پرونده ی پرسل) به نقطه ی B (زندگی زناشویی تلخی که تحت تاثیر همان پرونده قرار گرفته) رسیده اند، و فاصله ی بین آن ها خیلی زیاد و غیرمنطقی به نظر می آید. وین در همین حین که دعوای آن ها به عشقبازی می انجامد به آملیا می گوید: «تو ناهنجاری شناختی عمده ای داری!»

حداقل این سکانس بهتر از سکانس توهم وین در سال ۲۰۱۵ است، جایی که وین نگاهی به بیرون خانه می اندازد، فکر می کند کسی او را زیرنظر دارد، کمی زمزمه می کند، و خودش را بین سربازان ویتنامی از زمان حضورش در جنگ پیدا می کند. این سکانس به نظر نقطه اوج این بخش از داستان باشد، اما اصلا جالب و خلاقانه به نظر نمی آید.

همه ی این ها باعث ایجاد این سوال می شود: شرح وقایع شکسته و نامنظم این فصل True Detective به نفع آن است یا به ضررش؟ اشاراتی که در سال های ۱۹۹۰ و ۲۰۱۵ به وقایع گذشته می شود باعث شده معمای داستان پیچیده تر شود. اگرچه جالب است بدانیم که وین نمی داند رولند در سال ۲۰۱۵ زنده است یا خیر، اما نمایش برخی از روابط به خاطر چیزهایی که از داستان نمی دانیم ضربه می خورد. وین و آملیا از چه زمانی با هم به مشکل خوردند و چرا این اتفاق افتاد؟ چرا بچه های وین نسبت به او احساس مشخصی ندارند؟ کم کم به نظر می آید بیشتر داستان فقط برای اینکه مخاطب از آن بی خبر باشد گفته نمی شود، نه به این خاطر که داستان برای جذاب شدنش به آن نیاز دارد.

این قضیه طی این چند هفته به نکته ای ناامیدکننده تبدیل شده، آن هم برای فصلی که در ابتدا به نظر می آمد خیلی جذاب و درگیرکننده باشد، اما شاید نباید نگران باشیم چون پایان این اپیزود با یک انفجار واقعی همراه بود. در همین حین که وین و رولند در حال بازجویی از فردی هستند، که وقتی توصیف وین از زندان را می شنود به گریه می افتد، گروه خلافکاری محلی تصمیم می گیرند شخصا برت وودارد یا همان مرد آشغالی را به دلیل گفتگویی دوستانه با چندبچه تنبیه کنند. اما وقتی وارد خانه ی او می شوند با چیزی که اصلا انتظارش را نداشتند روبرو می شوند، یک مین ضدنفر که با سیم به در خانه وصل شده و به محض ورود سردسته ی گروه به خانه ی وودارد منفجر می شود. به نظر می آید وودارد خودش را کاملا برای چنین شرایطی آماده کرده است. نفرت محلی ها از او کاملا بی اساس است، اما پارانویایی که او پس از بازگشت از جنگ ویتنام با خودش آورده کاملا منطقی به نظر می رسد.

به نظر نمی آید زیرداستان وودارد قرار باشد به جایی برسد، حداقل نه به شکلی که به معمای اصلی مربوط باشد، اما بن بست های داستانی بخش مهمی از ذات True Detective هستند. رولند به کشیش مشکوک می شود، اما او به همه ی کشیش ها مشکوک است. این کشیش همچنین دلیلی برای مرتکب نشدن این جرم دارد. مکالمه ی آن ها با آقای وایتهد، که با توصیف پتی فیبر از خریدار عروسک ها تطابق دارد، هم تنش زاست و هم باعث ایجاد بحثی  ضد نژادپرستانه می شود.

این باعث می شود رولند حالتی تدافعی به خود بگیرد. از نظر او، با اینکه اتهامات وایتهد درباره ی نژادپرستی خیلی افراطی هستند، اما رولند این قضیه را خیلی خوب کنترل می کند. شاید حق با وایتهد باشد، اما این فصل ترسی از بیان این نکته ندارد که سفیدپوست بودن حتی برای کسانی که نژادپرست نیستند مزایایی دارد. در سال ‍۱۹۹۰ رولند پیشرفت کرده اما وین به جایی نرسیده است. به وین با حالتی تمسخرآمیز گفته می شود این شانس به او داده شده تا اشتباهات گذشته ی خودش در این شغل را جبران کند، اما مشخص نیست این دیالوگ خوبی است یا نه چون نمی دانیم چه چیزی باعث آن اشتباهات شده است. اما حالا رولند رییس است و می خواهد همه این را بدانند. حتی اگر خودش نژادپرست نباشد، اما تمایلی هم به بحث در این باره ندارد که آیا به خاطر سیستم نژادپرستانه به این این مقام رسیده یا خیر.

وین مامور می شود فیلم دوربین های مداربسته ی داروخانه را بررسی کند، اما همین مصمم بودن اوست که باعث می شود جولی پرسل را در فیلم امنیتی داروخانه ببیند. این یک بن بست نیست. همچنین غریزه ی وین در سال ۱۹۸۰ که معتقد است ویل یک قربانی تصادفی برای کسی بوده که قربانی اصلی‌اش جولی بوده است. در همین حین، آملیا و رولند با کنجکاوی در زندگی خانواده ی پرسل سرنخ هایی جداگانه به دست می آورند. آملیا با لوسی صحبت می کند که طبق معمول مست است، و از اینکه روح یک زن هرزه را دارد خودش را سرزنش می کند و از آملیا می پرسد: «چه زنی از تنها چیزی که به اون ابراز عشق کرده متنفره؟» در همین حین، رولند تام را در حالی که کتک خورده از یک بار بیرون می برد و تام هم می گوید لوسی با رییسش رابطه ی عاشقانه داشته است. در سال ۲۰۱۵، وین با الایسا مونتگامری تهیه کننده ی مستند True Criminal صحبت می کند که کشفیات خودش را با او در میان می گذارد: اینکه جسد دن اوبرایان پسرعموی مرموز لوسی در یک معدن پیدا شده است. وین و اطرافیانش طی سه برهه ی زمانی در حال نزدیک شدن به حقیقت هستند. اما مثل همان گروه خلافکاری که قصد تنبیه وودارد را داشتند، به نظر می آید پشت هر دری که باز می شود ممکن است چیزی خطرناک در انتظار باشد.

اگرچه این اپیزود به شکلی تمام می شود که ما را مشتاق می کند بدانیم در ادامه چه اتفاقی خواهد افتاد، اما نمی توان از دیگر صحنه های این اپیزود ایراد نگرفت. شاید در آینده سکانسی که لوسی در آن گفت روح یک زن هرزه را دارد لحظه ی مهمی باشد، اما دلیل نمی شود سکانس خوبی باشد. و سکانس نجات تام توسط رولند و گفتگوی بعدی آن ها درباره ی مسائل نژادپرستانه برای اپیزودی که پر از گفتگو درباره ی مسائل نژادپرستانه بود خیلی بیهوده و اضافی به نظر می آمد. آیا همه ی این ها به نتیجه ی خوبی منتهی خواهند شد یا خیر؟ این سوال خیلی مهمی است، سوالی که وقتی پاسخش مشخص شود سرنوشت این فصل را هم مشخص می کند.

نکات جالب قسمت چهارم:

۱.  True Detective کلا در اختیار نیک پیزولاتو (Nic Pizzolatto) است،‌ همانطور که با اخراج ناگهانی جرمی سالنیر کارگردان دو اپیزود اول مشخص شده بود. پس از خروج او گفته شد بقیه ی این فصل توسط دنیل سکهایم (Daniel Sackheim) کارگردانی خواهد شد. اما این اپیزود توسط یک کارگردان تازه کار یعنی خود نیک پیزولاتو ساخته شده است. او کارش را خوب انجام می دهد، اما این اپیزود باز هم آن خیره کنندگی اپیزودهای سالنیر را ندارد، و سکانسی که در خانه ی وودارد روایت می شود اصلا جذاب به نظر نمی آید.

۲.   از طرفی این اولین اپیزود در این فصل است که پیزولاتو در کنار شخصی دیگر یعنی دیوید میلچ (David Milch) نویسندگی آن را برعهده دارد. نمی توان حدس زد کدام بخش این اپیزود توسط پیزولاتو و کدام بخش توسط میلچ نوشته شده، اما سکانس گفتگوی آملیا و لوسی به نظر یکی از آن بخش هاست که با دیگر سکانس ها کاملا تفاوت دارد.

۳. مکالمه ی کوتاه رولند با یکی از حاضران در کلیسا به نام لوری شاید به نظر فقط یک گفتگوی ساده باشد، اما اینطور نیست. این بازیگر کسی نیست جز جودی بالفور (Jodi Balfour) بازیگر سریال Quarry. او نقش ثابتی در ادامه ی فصل دارد که زن مورد علاقه ی رولند توصیف شده است.

۴. یک نکته ی مهم دیگر از اولین قرار وین و آملیا: وین بیشتر از آملیا که یک معلم است می داند افراد متجاوز چه رفتاری با بچه ها دارند. شاید امروزه اینطور نباشد، اما این قضیه در مورد سال ۱۹۸۰ منطقی است. این فصل از True Detective از چیزهایی که ما طی چند دهه ی گذشته درباره ی قاتلان سریالی و متجاوزان یاد گرفته ایم بهره می برد.

 

برچسب ها
نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن