معرفی فیلمنقد فیلم

نگاهی به فیلم The Irishman

اسکورسیزی، خانواده، مافیا، جنایت…! ژانری که او استاد مسلم آن است!

قبل از گفتن هر چیزی و در ابتدای کلام، باید بگویم که هرچیزی را که در مورد مرد ایرلندی شنیده اید کاملاً درست است. این فیلم یک اثر کلاسیک و یک فیلم سازی شاخص در قاب هنر هفتم و یکی از قوی ترین تلاش های کارگردان مارتین اسکورسیزی است. علیرغم وجود عناصر واضح بسیاری که می توانست به یک آشفتگی شلوغ در فیلم منجر شود، مرد ایرلندی اسکورسیزی به یک شاهکار جنایی سرگرم کننده تبدیل شده است. طبیعتاً این فیلم یکی اصلی ترین گزینه های اسکار ۲۰۲۰ در اکثر شاخه های رقابتی است. اما بیایید با یک نقد کوچک به فیلم مطلب را ادامه دهیم؛ نقد مورد نظر نقص قابل مشاهده در تاثیرات دیجیتالی بر روی چهره رابرت دنیرو است. عیب یابی و شکایت از این فیلم چیز دشواری است، اما اگر یک ایراد شاخص در مرد ایرلندی باشد، آن همین جوان کردن دیجیتال بحث برانگیز است که در طول فیلم برای رابرت دنیرو ، آل پاچینو و جو پشی اعمال شده است. اگرچه این اثر در بیشتر قسمت ها به طرز حیرت انگیزی چشمگیر است، ولی در بعضی صحنه ها یک بافت لاستیکی و منحرف کننده را به چهره بازیگر وام می دهد. خوشبختانه اسکورسیزی در بیشتر فیلم از افکت به روشهای ظریف تر استفاده می کند ، اما لحظه های فردی بسیاری وجود دارد که چشم پوشی از حرکات بد چشم یا دهان بازیگر کار سختی است.

فیلم مرد ایرلندی اساساً ضد فیلم رفقای خوب اسکورسیزی است، اما چرا؟ فراموش نکنید که برای اسکورسیزی آسان بود که با فرمول امثال آثار جنایی چون رفقای خوب بازی کند، و یک کار جالب، اما تکراری دیگر به هواداران خود بدهد، اما بنابر اعتبار عظیم کارگردان مرد ایرلندی در بسیاری از جهات بازتاب مخالفی از فیلم رفقای خوب است. شاید بگویید که این فیلم نیز چه از منظر سبک و لحن و چه از منظر هویت و فضا سازی مدیون اثری چون رفقای خوب است، اما در اصل و درون مایه مرد ایرلندی تصویری به مراتب کمتر عاشقانه از زندگی اوباش و مافیا را ارائه کرده است، و با نرمی و سردی خاصی در راه نمادین کردن خودش قدم برداشته است. مرد ایرلندی به جای تمرکز بر روی زندگی شخصی چنین افرادی و نمایش زندگی هیجان انگیز و گاهاً س ک س ی آنها، بر روی چگونگی کثیف شدن روح چنین افرادی و به نوعی بر کلیت تمدن و فرهنگ حاکم بر آنها تمرکز کرده است. گذر زمان یک موضوع اصلی در فیلم است که شخصیت های بی شماری به همراه متن به ما معرفی می شوند که زمان و روش مرگ بعدی آنها را نشان می دهد، خوب چنین حرکتی خود گویای سرنوشت تاریک پیش روی آنهاست. برای بهتر معنی کردن این فیلم باید بگویم یک سکه را در نظر بگیرد، چرا که آن دو روی دارد، در نتیجه مرد ایرلندی و رفقای خوب هرکدام نمایشی از یک طرف سکه هستند که هر دو به یک سمت که جهنم است ختم می شوند.

حالا بیایید کمی از بازی جناب آل پاچینو حرف بزنیم، زیرا آل پاچینو یکی از بهترین عملکرد های سالیان اخیرش را اینجا انجام داده است. باورنکردنی است که این اولین باری است که آل پاچینو تاکنون توسط مارتین اسکورسیزی کارگردانی شده است، اما همانطور که همه انتظارش را داشتند، این دو یک جفت فوق العاده هماهنگ را رقم زده اند. پاچینو به عنوان رهبر بَدنام سندیکای کارگری آمریکا یعنی جیمی هافا، به شدت تماشایی، قدرتمند و غیر قابل پیش بینی و هیجان انگیز عمل کرده است. هواداران او می توانند از اجراهای عصبانی و گاهاً دارای طنز سیاه و تلخ او در این فیلم لذت ببرند. البته طنز آگاهانه آل پاچینو به نقش جیمی هافا یک حالت کارتونی نداده است و او کاملاً حس سرسختانه مردانگی و قدرت را در این شخصیت بروز داده است. این نمایشی است که برای آن بازیگر بدون شک نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد خواهد بود و صادقانه بگویم، حتی ممکن است آن را برنده شود.

اما حالا وقت آن است تا از درس کارگردانی عالی اسکورسیزی در این فیلم حرف بزنیم؛ در کمال تعجب هیچکس(بله هیچکس انتظار خراب کردن فیلم توسط اسکورسیزی را نداشت و البته کار عالیه او نیز شوکه کننده نیست) مارتین اسکورسیزی یک جهنم مطلق از جذابیت را از این فیلم بیرون کشیده و اثبات می کند که در سن ۷۶ سالگی نیز او هنوز هم قدرت و سرزندگی یک فیلمساز جوان و گرسنه را دارد. اسکورسیزی خودآگاهانه و با برنامه به نمایش سبک زندی و منش اوباش برگشته، و انتخاب تصاویر و قاب بندی به همراه مدیریت صحنه بازهم مثل همیشه توسط او به شکل شگفت انگیزی دقیق و زیبا هستند، و البته او در بخش کارگردانی و هدایت بازیگران نیز نشان می دهد از بهترین های این حرفه است. او اساساً تمام انتخاب های صحیح را انجام می دهد ، و نتیجه آن فیلمی است که نه تنها خط برنده بی سابقه اسکورسیزی را گسترش می دهد، بلکه فیلمی را ارائه می دهد که می تواند در بین بهترین های خود او قد بلند کرده و خودنمایی کند. حتی سرسخت ترین هواداران اسکورسیزی نیز وقتی نتفلیکس زمان فیلم مرد ایرلندی را ۲۰۹ دقیقه اعلام کرد، ابرو های خود را به نشانه تعجب بالا بردند، اما اسکورسیزی با اجرایی خون سرد و عالی توانسته کلیت این اثر را تبدیل به یک غذای خوشمزه کند که لایق دریافت لقب یک حماسه جنایی است. به واقع لحظه ای در این فیلم نیست که شما شاهد خودنمایی کارگردان یا رویکرد خودنمایی غیر قابل توصیف باشید. هدایت چنین فیلمی با این میزان آمد و شد و شخصیت های واقعی که در بازه زمانی نزدیک به نیم قرن روایت می شود، و در مدت سه ساعت و نیم گاهاً فرصت نفس کشیدن به بیننده را نمی دهد، کار واقعا دشواری است.

اما یکی دیگر از نقاط برجسته این فیلم عملکرد درخشان رابرت دنیرو و جو پشی است. وقتی آل پاچینو عملکرد اسیدی، جوشان و پر انرژی را در فیلم پیش گرفته، دو ستاره دیگر فیلم تصمیم گرفته اند در وادی دیگر و سبکی آرام تر با چرخش های شخصیتی محدودتر و کم تحرک تر به ایفای نقش بپردازند. رابرت دنیرو تلاش شگفت انگیز دیگری را به عنوان شخصیت اصلی در کالبد نقش فرانک شیران انجام داده است، نقشی که دنیرو با اغراق و نکات اضطراب آمیزی در پردازش و اجرای شخصیت توانسته بیننده را جذب خود کند. برای مثال بازی او در لحظاتی که او عصبی یا نگران می شود، و آن هم برخلاف پاچینو با آرامش خاص عالی است. و دیگر اینکه او نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد است ، ناگفته نماند. اما ستاره درخشان دیگر این فیلم کسی نیست جز جو پشی، فردی که اسکورسیزی او را برای ایفای این نقش از بازنشستگی به کار بازگرداند، اما آیا این انتخاب ارزش این کار را داشت؟ بله کاملاً بله اجرای بی نقص، سرد و عالی جو پشی در نقش راسل یکی از آن تهدید های کلیدی در چنین آثاری است که نبض ماجرا را در دست دارد. اجرای حیرت انگیز، آرام و دلپذیر جو پشی یک جواهر گران قیمت در فیلم مرد ایرلندی است. بدون شک عملکرد جو پشی در نقش راسل بوفالینو نامزد اسکار نقش مکمل مرد خواهد شد، و چه زیبا رقابت احتمالی خواهد بود بین آل پاچینو، جو پشی و حتی آن پسر کماکان جذاب یعنی برد پیت.

نمی خواهم خیلی مطلب را کِش بدهم اما چه کنم که این فیلم حرف برای زدن زیاد دارد، برای مثال شوخ طبعی و لحن خنده دار فیلمنامه و فیلم…! با وجود لحن به شدت غمگین و گاهاً افسرده و مالیخولیایی چنین فیلم هایی، مرد ایرلندی توانسته به لطف فیلمنامه آتشین استیون زایلیان یکی از جالب ترین و دلپذیرترین فیلم های سال باشد. برای مثال سکانس رویارویی جیمی هافا و آنتونی پروانزانو در رستوران را به یاد بیاورید که در آن هافا به خاطر حضور و تاخیر آنتونی با او درگیر شد، احتمالاً این یکی از خنده دارترین صحنه های آثار اسکورسیزی است که به لطف فیلمنامه جالب به اجرا در آمده است. نمی دانم که آیا استیون زایلیان می تواند نامزد یا برنده اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی سال باشد، اما این را خوب می دانم که نوشته ماهرانه و پر از تعادل او گفت و گو های زیبا، انسانی و پر از هیجان شدیدی را به بازیگران تزریق کرده است. یکی از هوشمندی های فیلم و فیلمنامه درگیری فوق العاده معنادار و زیرکانه فیلم به وقایع تاریخی است. این امر به ویژه زمانی به چشم می آید که شاهد درگیری و اشاره به خانواده کِنِدی هستیم. نتیجه چنین فیلمنامه ای اثری با سواد با جزئیات زیاد و جالب است.

اما حرف آخر، اسکورسیزی بهترین عملکرد ممکن را در مرد ایرلندی انجام داده است، و با اطمینان می توانم بگویم که اگر اهل سینما و فیلم باشید احترام خاصی برای این فیلم در نظر خواهید گرفت. این ممکن است احساسی ترین کاری باشد که Scorsese تاکنون انجام داده است، صادقانه بگویم؛ تحمل یک واقعیت سرد و سخت به نام مرگ چیزی است که فیلمساز در پایان به آن اشاره دارد، که شاید بیراه و دشوار نیست، اگر آن را به موازات سن شتاب خود فیلمساز و سه عضو اصلی بازیگرانش به سمت کهن سالی مربوط بدانیم. اما به هر حال مرد ایرلندی یا به گفته تصویر پایانی فیلم من شنیده ام که شما خانه ها را نقاشی می کنید! یک شاهکار استادانه و به شدت درست است.

برچسب ها
نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن