انتخاب سردبیرمعرفی فیلمنقد فیلم

نگاهی به فیلم Once Upon a Time in Hollywood

ضِد تارانتینویی ترین فیلم تارانتینو…!

به عنوان یک فیلمساز، کوئنتین تارانتینو در ایجاد سبک جدیدی از هنر فیلمسازی حکم یک پدر و پیشرو را دارد و یک حرفه ای کامل است، چرا که او را باید استاد شخصیت سازی مدرن و دیالوگ نویسی تند و آتشین دانست و باید او را به خاطر تولید b-movie هایی که دارای شخصیت های عمیق و جذاب است ستایس کرد. برای مثال گفت و گو و مکالمه بین دو آدمکش در Pulp Fiction پیرامون اختلافات اندکشان بین مک دونالد آمریکایی و فرانسوی، تنها یک صحنه آتشین و سرگرم کننده نبود، بلکه انقلابی در فیلم سازی و شخصیت پردازی بود. با این انقلاب تارانتینو انواع کاراکترهایی که قبلاً فقط برای ارائه یک نقشه‌ی توطئه آمیز وجود داشتند ، اکنون زندگی درونی کاملی پیدا کرده بودند، و مملو از احساسات جدی و بی پروایی بودند که قبلاً بیهوده شمرده می شدند، و حالا با این تغییرات و نوآوری تارانتینو آنها بیش از هر زمان دیگری “واقعی” بودند.

اما اگر بزرگترین مهارت تارانتینو افزودن عمق به شخصیت های داستانی است، آیا می شود این گونه استدلال کرد که، انجام مخالف این چنین سبکی برای تارانتینو مشکل است؟! روزی روزگاری در هالیوود افراد واقعی جذابی را انتخاب می کند، و سپس با بینشی نه چندان جالب افراد کمی خیالی را که در کنار آنها زندگی می کنند به عنوان انسان های شکست خورده و اصلی داستان آنالیز می کند. در واقع جدید ترین اثر تارانتینو، یک داستان در مورد صنعت فیلمسازی در دهه ۱۹۶۰ است، اما در مورد دوران یا افراد درون آن حرفی برای گفتن ندارد. این یک داستان نویسی مخصوص خواننده است، که در آن مردانی با افکاری مانند تارانتینو بسیار باورنکردنی عالی هستن، و زنان دقیقا زنانی هستند که تارانتینو از آنها می خواهد و تاریخ واقعی چیزی غیر از مجموعه ای از کاردستی و کشک نیست.

سال ۱۹۶۹ است و ریک دالتون ، ستاره تلویزیونی آثار وسترن (لئوناردو دی کاپریو) در یک دو راهی سخت و حرفه ای پیرامون ادامه فعالیتش قرار دارد. سریال او لغو شده و اکنون همه چیزی که او می تواند بدست آورد، نقش های کوتاه و مهمان در سریال ها به عنوان آدم بد هفته است. در همین بین یک ایجنت یا نماینده واسطه گر در صنعت سینما به نام ماروین شوارتز یا شوارز (آل پاچینو)، پیشنهاد رفتن ریک دالتون به رُم را می دهد، جایی که شخصی با استعداد های دالتون می تواند تبدیل به یکی از ستارگان ژانر وسترن اسپاگتی شود. اما پذیرش این پیشنهاد برای ریک چیزی جز قبول شکست در این حرفه نیست. او یک ستاره هالیوودی است، و هرچیزی کم تر از آن برای او به معنی شکست است.

کلیف بوث (برد پیت)، بدلکار دیرینه ریک به لطف رسوایی خشونت آمیز قتل همسرش بین همه زنان فعال در صنعت هالیوود منفور است، اما او نیز با دلایل خودش به دنبال حرفه جذاب بدلکاری است. با این حال، او یک آکروبات کار شکارچی و جذاب است که ( همانطور که در تریلر مشاهده کردیم) می تواند با نسخه غیر واقعی، تفاله و اغراق شده بروس لی بزرگ مبارزه کند و حتی او را به شکل خفنی به زمین بزند، و در واقع او به نوعی قهرمان فیلم است. او از سبک زندگی آدم های مشهور لذت می برد اما نمی خواهد مشهور باشد. همه اینها یعنی او به شدت شخصیتی خنک و خونسرد است.

به استثنای آن پشت پرده هولناک که می تواند او را به هر چیزی تبدیل کند و نمی کند، کلیف یک ابزار دست عادی در فیلم است. بعد از نمایش آن پشت پرده به ظاهر گُنگ من فکر کردم که احتمالا این سَر نخی برای ظهور و آشکار شدن اتفاقات بیشتری در ادامه قصه است، اما در عوض تارانتینو سعی می کند از این صحنه ناراحت کننده برای ایجاد همدلی برای کلیف استفاده کند. ما می بینیم که کلیف کار خود را از دست می دهد زیرا زنانی که در اطراف او احساس امنیت نمی کنند اعتراض می کنند ، تا آنجا که ممکن است با صدای بلند و شلوغ اعتراض کنند ، گرچه نگرانی های آنها به نوعی غیر منطقی است، یا شاید باید بگوییم برای من بیننده غیر منطقی است. زیرا در هر صحنه از روزی روزگاری هالیوود ما انتظار داریم کلیفِ به شدت سرد ظغیان کند، و زخم سنگین گذشته را برای من بیننده نیز واگو کند، ولی چنین اتفاقی صورت نمی پذیرد.

سخت نیست که بتوانید یک رابطه نزدیک بین شخصیت های مرد روزی روزگاری هالیوود تارانتینو و محیط فعلی هالیوود بیابید، جایی که سرانجام مردان به هر روشی و رفتاری سخت مورد تعقیب و حرف رسانه ها و همکارانشان قرار می گیرند. زمانی که کلیف آزادانه می گوید زندان همیشه به دنبال اوست و به همین منظور او برای چنین کار جنسی دم به تله نخواهد داد و زندان نخواهد رفت، عملاً فیلم در این صحنه با قاب بندی های جنسی پیش می رود، و کلیف را نماد یک ایستادگی غیرقابل تصور و مزاحم برای همه پسر هایی که فکر می کنند قهرمان هستند، اما در واقع خلاف آن ثابت می شود معرفی می کند.

اما نکته خوب ماجرا این است که برخورد تارانتینو با ریک بهتر از برخورد سطحی و عجیب او با شخصیت کلیف است. تارانتینو شخصیتی برای دیکاپریو خلق کرده است که از او یک بازیگر ترسو و الکلی ساخته که هر زمان دوربین را دور از دسترس خود می بیند، او را با مصرف سیگار و سرفه های پیاپی می بینیم. برای مثال در صحنه ای که در تریلر ها هم آن را دیده بودیم و مورد توجه نیز قرار گرفته بود، ریک دچار خرابی اعصاب شده و تهدید می کند که خودش را خواهد کشت. در این صحنه ما می فهمیم که او آسیب پذیر است و خود نیز آن را دریافته.

اما وقتی ریک در حال بازیگری است ، او همانند یک نیروگاه انرژی قوی است. تارانتینو به فیلم اجازه می دهد تا با روایت داستان سریال کابویی ریک دالتون در فیلم فرصتی برای درخشش بیشتر دی کاپریو فراهم کند. البته زیاده روی در این رویه باعث می شود بگوییم عظمت او ظاهراً از نظر تارانتینو غیرقابل انکار بوده است. اما در نهایت همه اینها به عنوان یک دست آورد بی نتیجه تلقی می شود. حتی هنگامی که ریک امنیت همبازی زن خود را به خطر می اندازد فقط به این دلیل که فکر می کند صحنه خوبی خواهد بود کسی به او خورده نمی گیرد که این هم نمایان گر دیدگاه در ظاهر مردسالار تارانتینو است. به هر حال شخصیت ریک دالتون یک بازیگر است و باید آماده اجرای مسئولیتش باشد و تحول و نگرش او به این کار چیزی فراتر از مسئولیت پذیری نیست. به هر حال تارانتینو با چنین صحنه هایی ذهن بیننده را به این سمت می کشاند که مرد ها بیشتر مورد توجه او قرار گرفته اند و همچنین اکنون مردها در فشار بی سابقه ای در هالیوود به سر می برند.

کوئنتین تارانتینو قبلاً در آثارش افراط زیاد کرده است. حتی ممکن است کسی بگوید که این یکی از ویژگیهای تعیین کننده فیلمهای اوست. تارانتیتو همواره با فیلم های خودش به آثار مورد علاقه اش ادای دین می کند، و با هوش نوشتاری اش متن های فریبنده جذابی خلق می کند. وی بیش از بیست سال است که به فیلم های گانگستری و فیلم های کونگ فویی و حتی وسترن های اسپاگتی ادای احترام می کند ، و دشوار است که استدلال کرد او کار خیلی خوبی در طی این زمان انجام نداده است. اما فیلم روزی روزگاری در هالیوود تارانتینو مانند دیگر آثار او نیست و حتی شارون تیت فیلم او چیزی از تاریخ و واقعیت این صنعت فیلمسازی نیست. این فیلم برای تارانتینو نیز در حکم یک غزل کوتاه با شخصیت های نه چندان زیاد است که تنها با آنها بازی کرده است. با وجود شخصیت های جالب با بازیگران تاپ و حتی گفت و گو های با ظرافت اما این فیلم نسخه ایده آل یا احساساتی تارانتینو نیست، بلکه یک نسخه کاملاً شخصی و تخیلی و نامه ای معمولی از تارانتینو به حرفه مورد علاقه اش است. در واقع تارانتینو مردم را در این دوره جدی نمی گیرد، و بیشتر علاقه مند است به جزئیات بیرونی و فضا سازی فیزیکی جامعه دهه شصت میلادی توجه کند. برای مثال تارانتینو در بازآفرینی خیابان های لس آنجلس در سال ۱۹۶۹ تمام تلاشش را انجام داده تا چیزی را از قلم نیندازد.

روزی روزگاری هالیوود خانواده مانسون را تنها برای یک بازی غیر منطقی هدف قرار می دهد، که واقعا از تارانتینو چنین چیزی بعید بود. تارانتینو محتوای جالبی را انتخاب می کند اما با پوشش دادن به زندگی نسبتاً بی معنی یک بازیگر تخیلی متوسط و بدلکارش دست به کار وحشتناک و مسخره ای می زند. تمرکز زیاد و بی معنی فیلمساز بر شخصیت های تخیلی کلیف و ریک چیز قابل فهمی نیست، چرا که در پایان حرفی برای گفتن ندارد. شخصیت شارون تیت با بازی مارگوت رابی که در کل فیلم می چرخد، هرگز به یک نکته مهم تبدیل نمی شود و همین جای سوال بزرگ دیگر برای این فیلم است. او در فیلمی که به منظور خود شارون تیت و در پنجاهمین سالگرد قتل خود و کودکش تولید شده است، تبدیل به یک پاورقی مسخره و بی معنی شده است.

کوئنتین تارانتینو بارها نشان داده است که به شدت علاقه مند به نمایش دادن تاریخ واقعی نیست. اما در فیلم هایی مانند Django Unchained و Inglourious Basterds مبالغه های او همه دارای بهترین خط داستانی و عمق شخصیتی هستند که به بهترین شکل پرورش داده شده اند و از جذابیت زیادی برخوردارند. در واقع مبالغه های تارانتینو در آن آثار از یک فیلتر و تصفیه کننده سرگرم کننده و جالب عبور می کردند که اینبار و در این فیلم تکرار نشده است. ما در این فیلم کمی بی عدالتی های حاکم بر هالیوود را می بینیم، و سپس به شکل عجیبی در پایان به روشی خشن و البته کمی رضایت بخش شاهد یک پایان تخیلی و تارانتینویی هستیم. البته از منظر مفهوم و منطق این پایان هم هیچ حرفی برای زدن ندارد. همه چیز مهم این فیلم این است که ریک و کلیف چیزهای دوست داشتنی هستند ، حتی اگر کارهایی انجام دهند که دوست داشتن آنها بسیار دشوار باشد.

روزی روزگاری در هالیوود این ایده را به چالش می کشد که باید هنر را از هنرمندان جدا کنیم. تارانتینو تقریباً در هر صحنه ای مخاطبان خود را دعوت می کند تا آشفتگی درونی را حتی در میان متوسط فیلمسازان در نظر بگیرند و کارهای خود را از طریق یک لنز همدلانه و انسانی ببینند. و در عین حال همان روایتی که از آن حمایت می کند ، فیلم روزی روزگاری را کاملاً غیرقابل تحمل می کند ، زیرا به نظر می رسد او فقط برای افرادی مانند خودش دلسوزی واقعی داشته است. با این که تارانتینو را دوست دارم ولی فیلم جدید او نژاد پرستانه و به شدت خودخواهانه است.

در نتیجه باید بگویم این فیلم سرگرم کننده نیست ، هوشمند نیست ، چالش برانگیز نیست و حتی روح دیگر آثار خاص تارانتینو را نیز ندارد. و البته چند تصویر و قاب عالی، اجرای عالی تیم بازیگری و مثل همه آثار تارانتینو انتخاب موسیقی درخشان هم نتوانسته فیلم را نجات دهد. روزی روزگاری هالیوود به معنی واقعی کلمه یکی از بدترین و شاید بدترین ساخته تارانتینو تا به امروز است. این بار تخیل تارانتینو کاملاً از دستش خارج شده و هیچ راهی برای دفاع از آن نیز وجود ندارد.

برچسب ها
نمایش بیشتر

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن