نقد فیلم

نقد و بررسی ۳ فیلم The Irishman

بازگشت اسکورسیزی بزرگ به ریشه ها

مارتین اسکورسیزی (Martin Scorsese) کارگردان و استادی بزرگ و کار بلد در ساخت فیلم‌ هایی با موضوع ، مافیا و تبهکاران است . رفقای خوب ، کازینو ، رفتگان و… از بهترین آثار او در این زمینه هستند که میتوان به آنها اشاره کرد.اسکورسیزی به راحتی میتواند ، زندگی مافیا و تبهکاران شرور را به بهترین نحوه ممکن به طرزی شگفت انگیز و با دقت تمام به تصویر بکشد.این امر شاید به سبب این باشد که اسکورسیزی در نیویورک بدنیا آمده و در همان جا هم بزرگ شده است.به همین دلیل فرهنگ گروه های تبهکاری و مافیا را از نزدیک دیده است و کاملا با آن آشناست. در فیلم The Irishman «مرد ایرلندی» ،  نیز اسکورسیزی کوشیده است ، تا دوران طلایی مافیا در آمریکا ( در دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی ) و همچنین نحوه زایش و آموزش یک قاتل در یکی از باندهای تبهکارانه را برای مخاطب مجسم کند و در این بین نگاهی ژرفندیشانه به آمریکای پس از جنگ دارد.و جالب است او همچنان توانایی خارق العاده خودش در این ژانر مخصوص به خودش را همچنان از دست نداده است.

اسکورسیزی در این فیلم همچون بیشتر فیلم هایش ، نگاهی عمیق به موضوعات مختلف دارد و طرز این نگاه را در فضایی شخصی و با حس و حال مخصوص به خودش به وجود آورده است.اسکورسیزی در انتخاب تصاویر و قاب بندی و صحنه ها  مانند همیشه به شکلی دقیق و خارق العاده عمل کرده است ، و البته او در زمینه کارگردانی و گرفتن بهترین بازی ممکن از بازیگران این فیلم نیز نشان می دهد او از بهترین های این حرفه است. نتیجه انتخاب های درست و صحیح اسکورسیزی فیلمی را ارائه می دهد که واقعا چیزی را از شاهکار کم ندارد و در بین بهترین آثار اسکورسیزی قرار میگیرد‌.اسکورسیزی به مدت یک دهه علاقه زیادی داشت تا مرد ایرلندی را بسازد.اما هیچ استودیویی فیلمسازی ، ریسک سرمایه گذاری روی چنین پروژه ای را نکرد تا اینکه سرانجام نتفلیکس سیاست مدار ، بودجه عظیم نزدیک به ۱۶۰ میلیون دلاری را در اختیار اسکورسیزی قرار داد ، و در طی ساخت این فیلم به دلیل شرط اسکورسیزی که عدم دخالت کسی در نحوه فیلمسازی اش بود ، را کاملا رعایت کرد.

 

 

اسکورسیزی در انتخاب بازیگران ، رفقای خوب و قدیمی اش را که دیگر سنی از آنها گذشته جلوی دوربین برده است.همانطور که گفته شد این فیلم بودجه عظیمی داشته و بخش عمده آن صرف به کار گرفتن تکنولوژی‌ های مدرن کامپیوتری شده تا بازیگران پا به سن گذاشته فیلم یعنی رابرت دنیرو (Robert De Niro) ، آل پاچینو (Al Pacino) و جو پشی (Joe Pesci) را به سال‌های جوانی باز گرداند. استفاده از این تکنولوژی جدید نمی تواند متناسب با مقتضیات یک بستر محدود طبیعی باشد ، البته در مواقعی به شدت موفق و چشمگیر است ولی در مواقعی اصلاً جالب نیست و حواس بیننده رو کاملا پرت میکند مثلا در بعضی صحنه ها یک بافت لاستیکی و گمراه کننده را به چهره بازیگر وام می دهد.اولین ملاقات رابرت دنیرو و جو پشی در این فیلم‌ چنین حالتی دارد.جیمی هوفا درواقع رئیس اتحادیه کامیون داران دیترویت بوده. او این اتحادیه را به سطح ملی رساند و آنچنان آن را رونق بخشید که به یکی از قوی‌ترین اتحادیه‌های کامیون‌دارها تبدیل شده بود. هوفا از اتحادیه‌شان در برابر اتحادیه‌های دیگر محافظت می‌کرد و روز به روز به قدرتش افزوده می‌شد.

در سال ۱۹۵۷ هوفا متهم به ارتکاب جنایت شد اما کسی نتوانست اتهاماتش را ثابت کند، اما سه سال بعد توسط رابرت اف کندی، برادر جان اف کندی رئیس‌جمهور وقت آمریکا تحت تعقیب قرار گرفت تا سرانجام سال ۱۹۶۴ به جرم دادن رشوه به قاضی شهر تنسی، کلاهبرداری و سوءاستفاده مالی از بودجه اتحادیه متهم شد و به این ترتیب ۵ سال به حبس محکوم شد. سپس در زمان ریاست‌جمهوری نیکسون، از زندان بیرون آمد. نیکسون او را از هر نوع فعالیتی در اتحادیه منع کرده بود ولی او خیلی تلاش کرد تا قدرت از دست‌رفته‌اش را مجدداً باز یابد اما نتوانست کاری از پیش ببرد.داستان‌های بسیاری درباره‌ی چگونگی مرگ او وجود دارد ولی هیچکس از واقعیت آن آگاه نیست. اما در این بین فرانک شیرن داستانی را در قالب کتابی درآورد که تا حدود زیادی مطابق با واقعیت است و ادعا کرده است که جیمی هوفا را او کشته است‌. چارلز برنادت این کتاب را با عنوان « شنیدم خونه‌ها رو رنگ می‌کنی » ( I Heard You Paint Houses ) منتشر کرد. مرد ایرلندی ساخته مارتین اسکورسیزی اقتباسی از روی این کتاب می باشد.

 

 

عنوان این کتاب درواقع اولین جمله ایست که جیمی هوفا به فرانک گفته است.رابرت دنیرو درواقع این کتاب را از ابتدا خوانده بود و ساختنش را به اسکورسیزی پیشنهاد کرد. داستان فیلم درباره سرباز خانواده دوستی به نام فرانک شیران ( رابرت دنیرو ) است که پس از جنگ به راننده کامیونی مشغول شده است.او به دلیل تجربه در جنگ و کشتن ، به فردی بی احساس تبدیل شده است. او به صورت تصادفی با یکی از مافوق های  قدرتمند مافیا به نام راسل بوفالینو ( جو پشی )  آشنا می شود. فرانک فعالیت خود را به عنوان راننده برای مافیا شروع می کند اما پیوسته به دلیل تجربه های او در جنگ و کشتن باعث می شود ، توجه های زیادی رو جلب خود کند به یکی از افراد نزدیک راسل شود.راسل همچنین ، فرانک را به یکی از رهبران اتحادیه به نام جیمی هافا ( آل پاچینو ) معرفی میکند ، فرانک با جیمی هم رابطه نزدیکی میدا میکند. و‌…هاروی کیتل ، ری رومانو و استفن گراهام و نیز از جمله دیگر بازیگران فیلم مرد ایرلندی هستند که بازی‌ های قابل قبولی از فیلم ارائه دادند.فیلم از زندگی فرانک در آسایشگاه سالمندان شروع میشود که در آستانه ۸۰ سالگی است.

پیرمردی ناتوان که مونولوگ اعترافی او، به روایت زندگی‌اش همراه با غرور و پشیمانی تبدیل می‌شود. دنیرو ما را به تماشای گذشته پر خشونت فرانک دعوت می‌کند. بخش اعظم داستان زمانی روایت می‌شود که شیرن و بوفالینو در سال ۱۹۷۵ و به همراه همسرانشان قصد دارند در یک سفر جاده‌ای از پنسیلوانیا به میشیگان بروند. آنها ظاهراً برای یک عروسی دعوت شده‌اند اما واقعیت چیز دیگری است. هدف راسل از این سفر، برقراری صلح میان روسای گروه‌های مافیایی است. او اجازه کشیدن سیگار در خودرو را به همسرش نمی‌دهد و به همین دلیل، سفر آنها مرتباً متوقف می‌شود تا زن‌ها سیگار بکشند. ما در میان این توقف‌ها از طریق چند فلش‌بک، اتفاقات گذشته را تماشا می‌کنیم. خط های زمانی مختلف در نهایت دقیقا در زمانی که جیمی هوفا کشته میشود به یکدیگر میرسند. اسکورسیزی این کار را بشکلی شگفت انگیز و با حفظ پیوستگی آن انجام داده است بحدی که در ۲۰۸ دقیقه فیلم حس خستگی یا پیچیدگی ایجاد نمی گردد. آن هم با این حجم از داستانک های فرعی مختلف و این حجم از کاراکترهای فرعی با شخصیت پردازی ها و لوکیشن های مختلف.

 

 

این همکاری بین تدوین، فیلمنامه نویسی و کارگردانی لایق تحسین است و از بزرگترین نکات قوت مرد ایرلندی محسوب میشود. فیلم مرد ایرلندی نزدیک به ۳ ساعت و نیم است اما اسکورسیزی و تدوینگر خوب و همیشگیش یعنی تلما شونمیکر به روشی کاملا درست داستان فیلم را پیش ببرند ، به طرزی که به جای تماشای  وقایع مافیایی تکراری که قبلا در کازینو و رفقای خوب دیده بودیم ، در اینجا شاهد خلق صحنه های نو و جدیدی هستیم که نظیر آنها رو ندیده بودیم.مثلا گانگستر ها در این فیلم  انسانهای آرام تری هستند که به خانواده خود بسیار اهمیت میدهند و حتی در جنگ قدرت ها نیز انگیزهشان به طور زیادی دچار تغییر شده است ( بر خلاف چیزی که در رفقای خوب و کازینو دیده بودیم ).اما فیلمبرداری نرم و بدون لکنت در سکانس های مختلف، میزانسن یکدست در ۲۰۸ دقیقه فیلم، طراحی صحنه و لباس چشمگیر در کنار فیلمنامه کم نقص اثر هم دربین نکات مثبت فیلم قرار میگیرد.

برای مثال در نیم ساعت پایانی، پس از مرگ جیمی هوفا،  این رنگ بندی و طراحی صحنه بنوعی تغییر میکند و فضای فیلم را سرد و غم انگیز میکند. اسکورسیزی در به تصویر کشیدن برهه های زمانی مختلف عملکرد خوبی داشته. البته که تکنولوژی جوان سازی با استفاده از CGI کمک زیادی به این مقوله کرده است؛ بطوری که یکی از بهترین موارد آن در طول تاریخ سینما را ارائه داده است. قطعا فیلمنامه دقیق اسکورسیزی فرصت فکر کردن به این موضوع را از بیننده میگیرد. با این حال در بعضی صحنه ها میتوان مصنوعی بودن آن را تشخیص داد ولی در ۸۰ درصد سکانسها بشکل بی نقصی انجام شده است.البته مرد ایرلندی فیلمی خشن و بی رحم است اما به طرزی بی جنب و جوش و ساکت ، یعنی بدون آنکه شاهد دیدن صحنه های خشنی باشیم میتوانیم از فضا و اتمسفر فیلم ، بی رحمی فیلم را احساس کنیم.پختگی شخصیت ها و پرداخت استادانه و پرجزئیات آنها هم تحسین برانگیز است. فرانک شیرن با بازی قدرتمند رابرت دنیرو را میتوان یک گنگستر بیرحم درنظر گرفت که البته جایگاهش بعنوان یک زیردست را قبول دارد. او با اینکه میتواند افراد بلندمرتبه تر از خود را از راه بردارد اما علاقه ای به آن نشان نمی دهد. او کامیون را می راند اما اهمیتی به آنچه در کامیون است نمیدهد.

برای فرانک خانواده در درجه اول قرار دارد اما این اهمیت تنها به تامین مالی و امنیتی خلاصه میشود.فرانک شیران حتی برای پول و افتخار این کارها را نمیکند . او هیچ هدف و آرزویی جز داشتن کمی پول و ابراز خشونت‌های خودش نظیر کشتن را ندارد . فرانک شیران بی سروصدا کارش را انجام می‌دهد ، برای خانواده اش ، پول در میاورد می‌کند و کاری را که مافیا به او دستور بدهد را انجام میدهد. به نظر می رسد کلمه پیشرفت هیچوقت در زندگی برای او تعریف نشده و او نیاموخته که به چه روشی پیشرفت کند . او ترجیح میدهد سربازی وفادار باشد تا یک رهبر و مدیر. نگاه های نگران دخترش همواره باعث حس تاسف در بیننده میشود ولی فرانک از آن غافل است. او با وفاداری شغلش (کشتار مردم) را ادامه میدهد. با این حال فرانک با کشتن این همه انسان (گناهکار یا بی گناه) کنار می آید و تاثیر خاصی بر رفتار یا ذهن او ندارد. این مسئله در جایی که او باید تصمیم بگیرد که جیمی را بکشد یا نه بیشتر به چشم می آید. در واقع بعد مهمی از شخصیت فرانک برای ما ناشناخته است و این باعث میشود تصمیمش مبنی بر کشتن جیمی هوفا را مورد قضاوت قرار دهیم. البته خود کارگردان هم به این حفره در شخصیت پردازی فرانک آگاه است. در سکانس پایانی کشیش میپرسد ”آیا چیزی حس نمی کنید؟” در واقع این مسئله برای خود فرانک هم ناشناخته است.

 

 

برای مثال بعد از کشتن جیمی، درحالی که پشت تلفن با همسر جیمی صحبت میکند شدیدا دچار لکنت زبان شده و بریده بریده و با ترس حرفهایی میزند که خودش خیلی خوب میداند اشتباه هستند. این صحنه با بازی بی نظیر رابرت دنیرو از بهترین لحظات فیلم محسوب میشود. فرانک بعد از کشتن جیمی با سرعت زیاد سقوط میکند و در نهایت در خانه سالمندان رها میشود. نه خانواده ای دارد و نه حتی کسی که دوران شکوهش را به یاد بیاورد. کسی تصاویر داخل عکس هایش را به یاد نمی آورد. دنیای او به معنای واقعی تمام شده. مجازاتش این است در این دنیا زنده بماند. تنها چیزی که برایش مانده خاطراتش هستند. اسکورسیزی از ابتدای فیلم بارها و بارها با نوشتن کپشن‌هایی روی تصویر فیلم کاراکترهای واقعی دنیای فیلم را معرفی می‌کند و مشخصا در مورد «چگونگی قتل» یا حتی «مرگِ طبیعی»ِ کاراکترها اطلاع‌رسانی می‌کند. تا انتهای فیلم درست نمی‌دانیم دلیل این تاکید بر چگونگی مردن کاراکترها برای چیست. اما وقتی رفته‌رفته به دورانِ پیری و فترت فرانک و راسل در زندان و بعد آسایشگاه سالمندان می‌رسیم کم‌کم به حکمت آن زیرنویس‌ها پی‌ می‌بریم.

جو پشی در نقش راسل بوفالینو ظاهر شده. یک مافیای کهنه کار و پایبند به اخلاق. او با ظاهری دلسوز همیشه سعی دارد از هرکسی که با او متحد است تا جایی که میتواند حمایت کند اما وقتش که برسد به هیچیک رحم نمیکند. رفتارِ نفوذناپذیرِ هافا در نهایت بوفالینو و دیگر سران مافیایی را به این نتیجه می‌رساند که به هر نحو ممکن که شده باید او را از سر راه خود بردارند. و طراحی بوفالینو برای این حذف فیزیکی بطرز منجزرکننده‌ای نبوغ‌آمیز و غیرقابل پیش‌بینی است. از نگاه مافیایی‌اش به حل مسئله گرفته تا دیدگاهی که در مورد نکشیدن سیگار و انجام شدن کارها دارد، همگی با کاراکتر کم‌حرف او همخوانی دارد. او به عنوان یک رئیس مافیا ویژگی‌های مشخصی مثل خونسرد بودن، کم‌حرفی، نظم و ظاهری آراسته را دارد که او را از سایر رئیس‌های مافیا که در فیلم‌های اسکورسیزی دیده بودیم متمایز می‌کند. جیمی هوفا شخصیتی کاریزماتیک، پرخاشگر، پر از هیجان و جاه طلب است و چه کسی بهتر از آل پاچینو برای این نقش مناسب است.

 

 

او از لحظه ای که وارد فیلم میشود این هیجانات را به فیلم می افزاید و رابطه عمیق او با فرانک و خانواده او، یکی از بزرگترین نکات قوت فیلم را شکل می میدهد. رابرت دنیرو و آل پاچینو نیز این رابطه‌ی ساخته و پرداخته شده را بیش از پیش تقویت میکند تا یکی از بهترین زوجهای سینمای جهان را در این فیلم ببینیم. دختر فرانک خیلی خوب با جیمی می سازد و او را بیشتر از راسل دوست دارد.اسکورسیزی بخوبی با تاریخ آمریکا آشناست و علاقه زیادی به آوردن آن به فیلمش نشان داده است. در طول فیلم اشارات، کنایه ها و مسائل سیاسی زیاد از حد وارد موضوع اصلی فیلم میشود. ظهور فیدل کاسترو در کوبا، انتخاب شدن جان‌اف‌کندی، جنگ خلیج خوک‌ها، بحران موشکی کوبا، قتل کندی، ماجرای انتخاب نیکسون و واترگیت و استعفای او… همه و همه اتفاقاتی است که تماشاگر ایرانی و یا حتی نسل جدید در خود آمریکا درموردشان نمیدانند و مسلما ارتباط چندانی هم برقرار نخواهند کرد. اما این مسئله ضربه چندانی به فیلم وارد نخواهد کرد چرا که در نهایت پرستار فرانک را میبینیم که هیچکدام از آنها را به یاد ندارد و بنوعی این موضوع با روایت اصلی و پایان فیلم هم مرتبط است چرا که تنها کسی که آن حوادث را دیده و زنده مانده خود فرانک است.بزرگترین نکته منفی در مرد ایرلندی، حجم انبوه کاراکترهای فرعی است.

قطعا فضای واقعی گنگستری و مافیا همینقدر شلوغ است اما به هرحال بیننده با حجم زیادی از اطلاعات مواجه میشود و نمی داند آیا این ها در ادامه فیلم نقش پررنگ تری پیدا میکنند یا نه و تاحدودی این موضوع آزاردهنده میشود. اما حجم زیاد شخصیتهای فرعی درحالی اتفاق افتاده است که کارگردان علاقه ای به پرداخت بیشتر خانواده فرانک یا دیگر زنهای داخل فیلم نشان نداده است. به احتمال زیاد حضور پررنگ تر زن ها در جریان داستان به جذابیت آن اضافه می کرد.مرد ایرلندی ، فیلمی مانند جوکر نیست که شما بخواهید با شخصیت هایش ارتباط برقرار کرده و همزاد پنداری کنید.فرانک شیران ، راسل بوفالینو و جیمی هافا در طول فیلم میکشوند خود را فردی خوب جلوه دهند اما در واقع آنها اصلا  انسان های خوب و درستکاری نیستند.وفاداری فرانک بین راسل و جیمی تقسیم می‌شود و ما در آن شاهد تصمیمات درست و غلط این افراد روی به وجود آمدن کشور ایالت آمریکا متحده امروزه را میبینیم .

به قلم آرین شجاعی و امیرحسین شریعتی، ۹ از ۱۰

 

به قلم آرین و امیرحسین

9

9
برچسب ها
نمایش بیشتر

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن