نقد سریال

نقد و بررسی کامل فصل دوم سریال Mindhunter

فصل دوم شکارچی ذهن (Mindhunter) با نمایش سکانسی مرموز و پرتعلیق کار خود را آغاز میکند تا این سریال درخشان شبکه نتفلیکس باز هم نویدگر اپیزودهای شومی برای مخاطبان خود باشد. سکانس ورود همسر دنیس ریدر به خانه و حرکتش به سمت اتاق خواب را به یاد آورید: دوربین در نمایی مدیوم پشت سر سوژه به حرکت در آمده و او را در راهرو تعقیب میکند. نما بعدی از زاویه دید سوژه به نمایش در می آید و درحالیکه شاهد تاکید دوربین بر فاصله بین درب اتاق و لولا آن هستیم (عدم اطلاع از حادثه در حال وقوع در اتاق) حس  تعلیق و تنش را به اوج میرساند… سرانجام درب باز شده و دنیس ریدر را با ماسکی بر صورت و مقداری طناب در اتاق مشاهده میکنیم . گویا مشغول تمرین و آماده سازی خود شده و از حضور ناگهانی همسرش غافلگیر میشود. سکانس با خروج همسر از خانه به پایان میرسد اما آنچه در ذهن و قلب مخاطب ماندگار میشود دلهره و تعلیقی است که از نمایش سکانس حاصل شده. ریدر و امثال او همچون ویروسی در جامعه درحال رشد و تکثیر هستند و هرلحظه میتوانند خطر آفرین باشند.
در نمایی از فصل دوم سریال Mindhunter دوربین ابتدا جمعیت حاضر در یک کلیسا را تصویر سازی میکند .  سپس به آرامی خود را عقب میکشد و زمانی که به چهره برایان (فرزند خوانده بیل تنچ) میرسد حرکت خود را متوقف میکند و نما درحالت ایستا قرار میگیرد. این نما به نمایی از مجسمه مسیح به صلیب کشیده شده کات میخورد تا فصل دوم از همان ابتدا به مخاطب هشدار دهد برایان به عنوان یکی از شخصیتهای فرعی سریال و همچنین به عنوان نماینده قشر ضعیف و آسیب پذیر جامعه میتواند ایفاگر نقش مهمی در این فصل باشد .
Mindhunter در فصل اول با اشاره هایی به حضور برایان در خانواده تنچ و همچنین رابطه نه چندان صمیمی خانوادگی میان آنها به مخاطب یاد آور شده بود که برایان به عنوان فردی گوشه گیر و کم حرف و غیر اجتماعی به لحاظ شخصیتی  میتواند به نوعی مشابه دوران  کودکی قاتلان و جامعه ستیزان مورد کنکاش نیرو پلیس هم باشد. این مقدمه و کات خوردن نما از چهره برایان به مجسمه مسیح نشان از آغاز  قوس شخصیتی او و تبعات حضورش درسریال دارد.
 در نمایی از سریال در حالیکه تصویر تمام قدی از تنچ را درقاب داریم او را تنها و در راهرو خانه و درست مابین اتاق خواب خود و اتاق خواب برایان مشاهده میکنیم. نمایی که خبر از نگرانی تنچ در مورد وضعیت روحی و اجتماعی برایان دارد. در این نما مخاطب نوعی نگرانی و دوگانگی را از طرف تنچ نسبت به فرزند خوانده خود برداشت میکند. نگرانی که در ادامه بیشتر به آن خواهیم پرداخت.
Mindhunter در فصل جدید همچنین با اضافه کردن شخصیتی جدید بنام ( تد گان) در حوزه کاری خود تغییراتی را به همراه می آورد. تد گان به عنوان مافوق اداره تفاوتهایی با نفر قبلی خود دارد. آشکارا بر خلاف نفر قبل علاقه بیشتری به حضور در میان  ماموران زیر دست خود دارد. به دنبال نو آوری درکار است. از کم کاری و سهل انگاری بیزار است و از همه مهمتر در راستا پیشرفت کاری سعی دارد تا خود را به سه ضلع اصلی گروه تجسس نزدیک کند. تد گان جداگانه با تنچ. فورد و کار جلسه گذاشته و در تلاش است با شناخت جزییات روحی آنان بیشترین بهره را از آنان ببرد. در این میان بارزترین نکته تاکید او به بیل تنچ برای کنترل غریزه و میل ذاتی فورد برای پیشرفت و ارتقا است. تد گان به نوعی به تجربه و سابقه تنچ اعتماد ورزیده و درنظر دارد تا با کمک تجربه او عطش و تنشهای بعضا احساسی و کم خردانه فورد را کنترل کند. به واقع تدگان از آن مافوقهایی است که تجربه را بسیار مهم قلمداد میکند پس به همین دلیل تنچ طبیعتا از نظر فشار کاری در شرایط دشوارتری قرار میگیرد : همچون نمایی تمام قد از او در دفتر کار (پرونده به دست)  که در آن دوربین به آرامی از او دور میشود تا تنهایی و موضع ضعف او بیشتر و بهتر برای مخاطب تداعی شود.
 در  راستا تفهیم رابطه او با فورد نیز  نمایی هوشمندانه را به یاد آورید که  آشکارا به نوع رابطه این دو  در این فصل اشاره میکند: نما داخل هواپیما مسافرتی که در آن قاب به دو قسمت مساوی تقسیم شده است. تنچ در سمت چپ قاب و فورد در سمت راست نمایان هستند. راهرو باریک محیط داخلی نشان از فاصله میان آنها را میدهد و جالب آنجاست که دیالوگهایی که از زبان آنها میشنویم در راستا تحکیم و عمیقتر نمودن رابطه کاری آنهاست! تضاد میان وجه بصری و شنیداری در این نما خود را به رخ میکشد تا نتوانیم با خیال راحت از بهبود شرایط شغلی آنها مطمئن باشیم. هولدن فورد نیز شرایط چندان ایده آلی ندارد(آشکارا ملاقات هولناکش با ادکمپر در واپسین اپیزود فصل قبل) و دچار گشتن به حمله عصبی او را هم آشفته و دگرگون نموده است. حمله ای که با سرگیجه. ضعف بینایی و عدم توانایی بدن در کنترل اکسیژن همراه بوده و او را از حالت اقتدار فصل قبل به دور کرده است. بهترین مثال برای شرایط وخیم جسمانی فورد زمانی است که او درحین برگذاری مجمعی رسمی دچار حمله عصبی شده و کنترل خود را از دست میدهد: نمایی مدیوم شات که درآن فورد نفس نفس زنان به یک ماشین پارک شده تکیه داده ودر پس زمینه قاب نیز تصویری مات و غیر شفاف از حضور جمعیت حاضر در مراسم داریم بخوبی نشان از اوضاع وخامت بار فورد دارد. بواقع او در راستا دستیابی به ایده آل شغلی خود جسم و روح خویش را خدشه دار نموده و تاوان رویارویی با اهریمن را پرداخت کرده است.
سریال در این فصل با رونمایی از مراحل جستجو برای یافتن BTK (مخفف واژه های : بستن. شکنجه.کشتن) خود را وارد چالش جدید و طاقت فرسایی میکند. فرد مذکور جزییات جالب و ویژه ای هم دارد همچون عدم تعرض به قربانیان. نوشتن نامه برای پلیس(گاها شعر نیز برای پلیس مینویسد) دزدی از قربانیان و انجام اعمال وحشیانه در فواصل زمانی و مکانی مختلف. به واقع همانطور که حضور ادکمپر در فصل نخست و کشمکش های دیالوگ محور میان او و فورد خون ویژه ای در رگ های سریال تزریق نمود حضور مخوفی همچون BTK نیز بخوبی موتور محرک فصل دوم را روشن میکند . او همان هیولایی است که ذهن جستجو گر و فعال تیم تحقیقاتی را مشغول میکند و سوژه مناسبی برای افرادی است که کلنجار رفتن با اذهان بیمار و ترسناک را در اولویت خود قرار میدهند.
در مراحل تحقیق و جمع آوری اطلاعات از اعمال دهشتناک BTK باز هم همچون فصل قبل دقت در جزییات در دکوپاژ و‌میزانسن خود را به رخ میکشند. همچون زمانی که تنچ و افسر پلیس وارد محل رخداد قتلی دلخراش میشوند:  به طبع و با توجه به داخلی بودن نماها اندازه قاب مابین مدیوم و مدیوم لانگ در نوسان هستند. زاویه دوربین نیز گهگاه تنچ را از زاویه پایین به تصویر میکشد تا موضع برتری او در نماها و همچنین آماده سازی ذهن مخاطب برای پذیرش پیشرفت او در حل پرونده تکمیل شود. همچنین در راستا فضا سازی مناسب سکانس نور پردازی خفیفی شکل میگیرد به شکلی که تنها نورهایی که از پنجره به داخل محیط میتابند صفحه را تا حدودی روشن میکنند و بخش اعظم تصویر تاریک است.
 مثال دیگر سکانس دلهره آور گفتگو سه نفره ای است که در آن تنچ و افسر پرونده با یکی از شاهدان پرونده قتل (داخل ماشین) مشغول صحبت میشوند: در نمایی سه نفره کوین به عنوان شاهد درست در مرکز قاب قرار میگیرد و تنچ و افسر پرونده نیز به ترتیب در سمت چپ و راست قاب نمایان هستند. حضور یک شاتگان در پیشزمینه و به شکلی که کل عرض قاب را گرفته خبر از خلق دقایقی ملتهب و خفقان آور را میدهد. همانگونه که انتظار میرود گفتگو آنها رفته رفته یادآور لحظات تلخ و عذاب آوری برای کوین گشته و بحث را از حالت عادی خارح میکند. در این بخش سریال با بیرحمی خاصی مراحل قتل و شکنجه ای هولناک را بازسازی میکند تا Mindhunter همچون گذشته تنها با اکتفا به دیالوگ و مخدوش نمودن ذهن مخاطب بوسیله عدم نمایش جنایات خود را تاریک .خشن  و تکان دهنده تثبیت کند.
اگر فصل نخست Mindhunter درمورد سقوط هولدن فورد به سیاهچال تباهی و تاریکی بود فصل دوم تمرکز خود را بر تزلزل زندگی شخصی بیل تنچ و دکتر کار میگذارد. همانگونه که در ابتدا پست قبلی نیز اشاره شد Mindhunter در فصل دوم با اشاره به شخصیت برایان به عنوان فرزند خوانده تنچ ابعاد دیگری از زندگی او را مورد بررسی قرار میدهد. برایان اگرچه مدتی است عضوی از خانواده تنچ و همسرش گشته اما رابطه چندان گرمی با آنها ندارد. مشکل در کلام و عدم توانایی برقراری ارتباط با دیگر کودکان از او پسری منزوی و گوشه گیر ساخته که میتواند مشابه با دوران کودکی برخی قاتلان و جامعه ستیزان معرفی شده در سریال نیز باشد . حضور مستقیم برایان   در پرونده قتل یکی از کودکان شهر سریال را وارد بعد پیچیده تری هم میکند. تنچ از یک طرف بعنوان ماموری سختکوش.وظیفه شناس و پایبند به قانون طبیعتا از اشخاص خشن و تبهکار بیزار است اما از طرفی وظیفه پدر خواندگی و حس عاطفه ای که میان او و برایان برقرار است نیز همچون باری مضاعف بر شانه هایش سنگینی میکنند. پس بدین ترتیب مطلع شدن او از حضور برایان در پرونده جنایت او را بر سر دوراهی چالش برانگیزی قرار میدهد: تنچ به شکل همزمان هم مایل به خلاص شدن از شر کودکی پردردسر است و هم از آن ترس دارد که با از دست دادن او رابطه اش با همسر خود دچار تنش و التهاب گردد. نما دونفره ای که در آن تنچ و همسرش روبرو یگدیگر نشسته اند را به یاد آورید. هردو ساکت و مبهوت از عمل ننگین برایان چشم در چشم یکدیگر نشسته و نمیتوانند حس خشم خود را در کلام جاری کنند.
حضور برایان در پرونده قتل موجب تغییر در نگرش و رفتار تنچ نیز میشود : چنانچه پس از مطلع گشتن او در برخورد با یکی از قاتلان زندانی به نوعی از او دفاع کرده و او را هم در نقش یک قربانی اجتماع میبیند و نه یک تبهکار خطرناک. بواقع از زمان نمایش سریال برای نخستین مرتبه تنچ در قضاوت با مجرمان دچار شک و تردید میشود . او نا خودآگاه تصویر برایان را در مجرمان مشاهده میکند و در ذهن خود آینده ای شوم را برای او تصور میکند. در نمایی تکنفره از تنچ دوربین از زاویه بالا و عمود بر سوژه او را شکار میکند .درحالیکه چندین عکس مربوط به پرونده های قتل هم  روی میز قرار دارند.این نما به درستی مخاطب را با اوضاع کلی تنچ در این فصل آشنا میکند: گیج و مضطرب و بدور از شرایط آرمانی فصل قبل. تنچ در این نما (همچون شرایط کلی فصل) در تنگنا و تنهایی قرار میگیرد. گویی درمیان وضعیت سخت شغلی/خانوادگی گرفتار شده و نیازمند یک نیرو امدادی از عالم غیب است. Mindhunter در فصل دوم برخلاف روال سابق خود دکتر کار رانیز وارد امور اجرایی و مصاحبه با قاتلان میکند. به منظور مقدمه سازی این امر نما سه نفره ای در آسانسور گرفته شده که میزانسن در این نما اینگونه شکل میگیرد: تنچ و فورد در پیش زمینه قاب حضور دارند(به شکل واضح)  و‌دکتر کار نیز در پس زمینه قاب (به شکل مات و غیر قابل تشخیص) حضور دارد. دوربین عقب آمده و کم کم تصویر دکتر کار به شکل واضح در قاب نقش میبندد. تمهیدی بصری که نشان از اهمیت حضور کار در ادامه سریال دارد.
همانگونه که در پست قبل هم اشاره شد حضور تدگان به عنوان مافوق جدید اداره تغییراتی را در نحوه کار تیم تحقیقاتی ایجاد کرده است.  گان به منظور افزایش اعتماد بنفس دکتر کار او را به همراه گرگ به برخی مصاحبه ها در زندان فرستاده تا در زمان رسیدگی فورد و تنچ به پرونده های اجرایی دیگر بحث تحقیق میدانی تعطیل نگردد. دکتر کار نیز همچون فورد در برخورد با روانپریشان جامعه ستیز بعضا غریزی عمل نموده و هنگامی که روال ماموریت را گره خورده میبیند با اعتماد بنفس هدایت امور را به عهده گرفته و کار را تکمیل میکند. نکته جالب در یکی از مصاحبه ها مبحث همجنسگرایی است. قاتل مورد نظر در خلال صحبتهای خود آشکارا مسئله همجنسگرایی را متهم میکند. برخلاف دکتر کار که گرایش به جنس موافق خود داشته و به دنبال رابطه عاطفی/ جنسی با زنان یا دختران است قاتل مذکور این امر را نکوهش میکند. سریال با پیش کشیدن چنین بحثی لایه های درونی کار را نیز معرفی میکند. مسئله همجنسگرایی به نوعی راز زندگی کار به حساب می آید. اشاره قاتل به این امر بواقع زشتی و قباحت این عمل را برای کار یادآوری میکند و به او برای ترک این عمل تلنگر میزند.  رابطه دوستانه و جنسی دکتر کار با یک خانم متصدی بار نیز در این فصل حضور پررنگی دارد. قبل از هم کلام شدن این دو با یکدیگر نمایی تکنفره از کار را داریم درحالیکه در وان حمام دراز کشیده و شیشه مشروب و شمعی کوچک نیز در قاب خودنمایی میکنند.  پناه بردن  به مشروب نشان از موضع ضعف و تنهایی او دارد  و حضور شمع و اندک نوری که از آن متصاعد میشود نیز در راستا تفهیم اندک روشنایی و امید در زیست او درنظر گرفته شده اند.
هنگام نمایش ملاقات دکتر کار و متصدی بار نیز نما دونفره ای درنظر گرفته میشود که در آن قاب به دو قسمت مساوی  تقسیم شده و بازهم شیشه مشروبی (این مرتبه بین دو سوژه) تعبیه شده تا مخاطب نسبت به ادامه این رابطه و‌کیفیت آن دچار تردید باشد . معشوقه جدید دکتر کار به لحاظ شخصیتی در تضاد با او قرار میگیرد. اگر دکتر کار یک تحصیلکرده و ایده آل گرا و جستجوگر پیشرفت کاری است در نقطه مقابل معشوقه او یک انسان کاملا عادی و از نظر اعتبار شغلی و اجتماعی در جایگاه پائینی است. کار اگر چه به این امر واقف است اما به منظور پر کردن خلا زندگی خود از این مسئله چشم پوشیده و شرایط را تحمل میکند. نمایی تمام قد از کار در جلو آپارتمان معشوقه جدید را به یاد آورید: کار تنها و  در تاریکی جلو آپارتمان ایستاده است. حضور پله های آهنی خانه های اطراف و صدا سگهای همسایه نشان از تضاد و غریبگی دکتر کار با شخص و محیط تازه دارند. مثال دیگر نمایی است که دوربین تصویر سازی خود را با اندازه بسته از دکتر  کار بر روی تخت آغاز میکند. با حرکت به سمت عقب قاب را از بسته به نمایی مدیوم لانگ تبدیل میکند و در این قاب بهم ریختگی خانه و سطح پایین زندگی معشوقه او نمایان میشود. نمایی که بازهم نشان از تضاد سطح زندگی این دو شخص دارد.
Mindhunter در فصل دوم با ترتیب دادن ملاقاتی میان فورد و تنچ با یکی از مهیب ترین اشرار تاریخ آمریکا (چارلز منسون) موفق میشود بخشی از ملتهب ترین دقایق خود را پیش چشم مخاطب قرار دهد. چارلز منسون همچون شخصیت ادکمپر از عجیبترین و متفاوت ترین و درعین حال کنجکاو برانگیزترین سوژه های سریال برای دیالوگ برقرار کردن و هم صحبتی است. منسون درست به مانند کمپر با اعتماد بنفس و خونسرد است. منسون به عنوان رهبر یک فرقه دهشتناک و شیطانی به واقع چیزی برای از دست دادن ندارد. همانگونه که کمپر در واپسین اپیزود فصل قبل در چشم بهم زدنی میتوانست با دستانش فورد را خفه کند و در عرض چند ثانیه او را به عالم دیگر بفرستد منسون نیز چنان روح تباه و پلیدی دارد که اگر اراده کند میتواند هرلحظه  با حرکتی غیر قابل پیش بینی حیات دیگران را بگیرد اما نکته جالب در مورد منسون در آن است که این دست نشانده اهریمن تنها وظیفه تحریک و تهییج زیر دستان خود را دارد. منسون با جمع آوری تعدادی از جوانان تنها و بدون هدف و انگیزه .با آلوده کردن آنها به انواع مخدر و مشروبات الکلی و با شستشوی مغزی بیرحمانه موفق میشود از افراد زیر دست ماشینهای کشتاری مهیب و بی وجدان خلق کند.
منسون در خلال گفتگو با فورد و تنچ ثابت میکند قدرت کلام تا چه حد میتواند گسترده و تاثیر گذار باشد. منسون اعتقاد دارد که زندان در ذهن مردم است. او بواقع سرزنشگر ذهن محتاط است. منسون به رهایی و بی پروایی کامل اعتقاد دارد. ایده آل گرا و تمامیت خواه است و همچنین مدام سعی دارد گناه و اعمال ننگین زیر دستان خود را به کم کاری جامعه و بی مسئولیتی دیگر شهروندان نسبت دهد. همین امر نیز نشان از هوش بالا و زیرک منسون دارد. منسون آشکارا خود را در نقش رهبر و پدر معنوی گروه شیطانیش میپندارد. از نظر منسون افراد گروه همچون کودکانی تنها،ضعیف. بی اعتماد بنفس و در جستجو ناجی هستند . منسون با هدایت آنها به سمت تاریکی و سقوط  بواقع در حال کمک به آنهاست. منسون خدمت به اهریمن را به آنها ارائه داده و کوچکترین نشانی از پشیمانی و شرمساری نیز در کلام و رفتارش به چشم نمیخورد.
میزانسن سکانس گفتگو خود بخوبی بیانگر شرایط حاکم بر دوطرف است : منسون برای پوشش دادن ضعف کوتاهی قد بر یک صندلی مینشیند تا این امر را برطرف سازد. غرور و خود بزرگ بینی او اجازه نمیدهد از نظر ظاهری نیز در مقابل طرف دیگر صحبت در موضع پایین تر قرار گیرد. منسون با بهره گیری از صندلی در موضع برابر قرار گرفته و همچنین با خنده های اعصاب خورد کن گاه و بیگاه و بلند نمودن حجم صدا سعی در اثبات برتری خویش دارد. منسون همانطور که از قبل انتظار میرفت موفق میشود به کل کنترل زمان مصاحبه را به دست گرفته و تنچ و فورد را در گوشه رینگ انداخته و با ضربات ویرانگرش آنها را حسابی خسته و کلافه کند. منسون مدام سعی در تبرئه کردن خود دارد.( از نظر منسون جامعه و رسانه از او تصویری هیولاگونه خلق نموده داند!)  نکته ای که چندان هم بیراه نشان نمیدهد زیرا خانواده به عنوان ابتدایی ترین نهاد جامعه با غفلت و کم کاری در رسیدگی به امور فرزندان خود راه را برای اشراری همچون منسون باز میگذارد. جوانان تحصیلکرده از هر سن و جنسیت سعی میکنند خلا زندگی خود را با پیوستن به گروه منسون پر کنند . اشاره به بی مسئولیتی خانواده  بدل به چاشنی انفجاری بیل تنچ نیز میشود. بواقع در حین مکالمه با منسون تصویر برایان مدام جلو چشمان تنچ رژه میروند. تنچ در افکار روزانه اش همواره آینده ترسناک و تباهی را برای برایان متصور میشود. تنچ و همسرش نیز همچون خانواده افراد گروه منسون با کم توجهی به فرزند خوانده خود مسیر سقوط او را فراهم آورده اند.
تنچ در دقایق پایانی این سکانس تصویری متفاوت با آنچه از پیش در ذهن داشتیم را از خود بروز میدهد. تنچ بر خلاف سکانسهای مشابه که همواره در آنها با آرامش و خونسردی و اعتماد بنفس کار را به اتمام میرساند در این بخش طاقت از کف میدهد و پرخاشگرانه سعی در پاسخ دادن به منسون را دارد. در طرف مقابل منسون اوضاع را تحت کنترل داشته و با حفظ رشته کلام جلسه را پیش میبرد.اعمال پلید منسون شامل تشویق به جنگ های نژادی و تشکیل جلسات گروهی نیز میشود. در سکانس گفتگو فورد با یکی از اعضا گروه به موارد تکان دهنده و عجیبی نیز اشاره میشود: تشکیل حلقه ای با حضور صندلی ها. قرار گرفتن منسون در مرکز حلقه و تلاش برای تحریک ذهن مخاطبان جلسه. منسون با تصویر سازی و اشاره به جزییات قتلها سعی در آماده نمودن و اشراف کامل زیر دستان خود دارد. همچنین ورود مخفیانه به خانه مقتولین وتشریح مراحل شکنجه و کشتن سوژه های مورد نظر و… از دیگر موارد این نوع جلسه ها بشمار میروند. منسون همواره در تلاش است تا بزرگترین عامل محدودیت زیر دستانش (ترس) را کنار بزند و روح و جسم آنها را تمام و کمال در اختیاربگیرد. منسون تسلط بر دیگران را مهمترین چالش و آرمان خود میپندارد. برای او تفاوتی ندارد در جمع جوانان گروهش سخنرانی کند یا در محضر دادگاه و درمقابل رسانه یا در مصاحبه ای با ماموران FBI . منسون تحت هرشرایطی سعی در پیروزی و غلبه بر طرف مقابل را دارد. نکته خطرناک منسون در آنجاست که در صورت حذف فیزیکی نیز راه و ایده های شوم او میتوانند ادامه پیدا کنند. منسون با نفوذ در ذهن و قلب افراد گروهش همچون ویروسی مرگبار خود را تکثیر میکند و چنان آنها را مطیع خود و افکار پلیدش میسازد که پس از مرگ هم بواقع زنده و ماندگار باقی میماند.

Mindhunter در این فصل  با مطرح کردن پرونده تاریخی و جنجال آفرین (ربوده شدن و قتل کودکان آتلانتا) به نوعی فورد و تنچ را با سخت ترین و چالشی ترین پرونده اجرایی سریال روبرو میکند. همانگونه که در نقد فصل نخست نیز اشاره شد خالقان Mindhunter به منظور تنوع بخشی به حوادث و همچنین نمایش نتایج تحقیقات بر ذهن جنایتکاران خورده پیرنگهایی را مبتنی بر حل پرونده های جنایی را مطرح میکنند . پرونده کودکان ربوده شده آتلانتا میتواند نقطه اوجی برای امور اجرایی و عملیاتی سریال باشد. در این پرونده بر خلاف روال معمول سریال شخص جنایتکار .انگیزه ها و کنشهای او .واکنش جامعه و اصحاب رسانه و از همه مهمتر تبعات اجتماعی آن از اهمیت بیشتری برخوردار است پس به همین دلیل اپیزودهای بیشتری به این موضوع اختصاص یافته است. پرونده آتلانتا جدا از عناصر آشنا همیشگی سریال (همچون انگیزه های جنسی قاتلان. جدا افتادگی آنها از روال عادی زندگی و تاثیر کمبودهای عاطفی و روابط خدشه دار خانوادگی و….) دارای ابعاد پیچیده تری نیز میشود. آشکارا مسئله تبعیض نژادی و نگاه پست و تحقیر آمیز به سیاه پوستان در این پرونده در اولویت است. قربانیان همگی نوجوانانی از محله های فقیر نشین یا متوسط شهرهای سیاه نشین هستند. با توجه به شرایط سیاسی حاکم بر ایالت متحده نیز نوعی سهل انگاری و کم کاری در رسیدگی به امور احساس میشود و پرونده ها جملگی بدون آنکه به سرانجام مشخصی برسند رها میشوند. به همین دلیل عامه جامعه خشمگین و ناراضی گشته اند و برای برخورد جدی و محکم با عامل یا عاملین حوادث خواستار تلاش بیشتر و گسترده تری از سمت پلیس هستند.عامل این جنایات دارای هوش بالایی هم هست. چنانچه در چند مقطع از سریال مشاهده میکنیم به فراخورتلاش و جستجو پلیس مکان رها کردن جنازه ها را عوض میکند. همچنین به لحاظ جغرافیایی با انجام جا به جایی های پیاپی نیرو پلیس را بخوبی گمراه میسازد. سرعت بالا در انجام قتلها و افزایش روز افزون پرونده های قتل گویی گروه جستجو (در راس آنها تنچ و فورد ) را در تنگنایی خفقان آور قرار داده و شرایط را برای آنها پیچیده تر میکند. به واقع برخلاف پرونده های پیشین که در آنها فورد و تنچ پس از کمی کلنجار رفتن در موضع قدرت قرار میگرفتند در این مورد خاص با گذشت هر ساعت و هر روز گویی بیشتر در موضع ضعف و حقارت قرار میگیرند.
به عنوان مثال نمایی تکنفره از فورد را یه یاد آورید که دوربین از زاویه بالا او را در قاب جای میدهد تا بدینگونه تنهایی فورد و طاقت فرسا بودن حل پرونده تفهیم شود یا نما دیگری که در آن شاهد حضور تنها فورد در کافه ای محلی هستیم . نمایی که در آن شاهد خستگی و به نوعی کلافگی فورد (نماد اقتدار و اعتماد بنفس نیرو پلیس) هستیم. مثال دیگر نمایی است که دوربین قابی بسته از یک صلیب چوبی میگیرد .صلیب به حالت افقی بر سطح زمین قرار دارد و‌دوربین از زاویه بالا آنرا شکار میکند. در نما بعدی شاهد حضور تنچ بر بالا صلیب هستیم (آشکارا زاویه دوربین تغییر کرده و تنچ را از زاویه پایین تصویر میکند) : این نما از آنجا که برای شخص تنچ یادآور بحث مشکلات برایان است مخاطب را دوباره با حس تنهایی.تعلیق و درون ریزیهای تنچ آشنا میکند. به منظور اشاره به دشواری شرایط و پیچیدگی حل پرونده تنها به گرفتن نماهای تکنفره بسنده نمیشود .در چیدمان  میزانسن نماهای دونفره نیز همواره تاکید بر تفهیم اوضاع وخیم و آشفته است: همچون سکانس مربوط به گفتگو میان تنچ و دکتر کار که در آن حضور حجم انبوه پرونده ها میان دو سوژه نشان از گرفتاری و شرایط سخت کاری دارد. یا نما دونفره ای از دکتر کار و تد گان که در این نما چهره تد در حالت مات قرار دارد و صدا او را بشکل واضح میشنویم در حالیکه چهره دکتر کار در حالت نیمرخ در قاب حضور داشته و بدون گفتن کلامی در حال تفکر است . اما شاید تاثیر گذارترین نما مربوط به شرایط دشوار حل پرونده مربوط به زمانی باشد که فورد تصمیم میگیرد با حمل کردن صلیب بزرگ چوبی در راهپیمایی شهروندان سیاه پوست آنها را همراهی کند. در نمایی تمام قد فورد را صلیب بر دوش مشاهده میکنیم که طبیعتا وزن و ابعاد صلیب بر شانه های فورد فشار آورده و او را در حالت خمیده قرار میدهد. در پس زمینه قاب نیز شاهد حضور شهروندان حاضر در راهپیمایی پرشور هستیم . در این نما گویا اوضاع به شکل کامل از کنترل فورد خارج شده و به نوعی شاهد ناتوانی و سراسیمگی او هستیم. حضور پر تعداد جمعیت و سنگینی صلیب فورد را در فشار سنگینی قرار داده است. (اشاره به ناتوانی فورد در گره گشایی از پرونده قتل کودکان و زیر سوال رفتن زحمات پلیس) در سکانس  سخنرانی شهردار در کلیسا نیز شاهد نمایی مدیوم لانگ هستیم که در آن صلیبی بزرگ در موقعیت پشت سر شهردار قرار دارد. نوری که دراین نما بر صلیب تابیده شده در راستا سخنان شهردار نشان از اعتقاد و ایمان بر نقش مذهب در حل مصائب دارد. با توجه به اشاره سریال بر سهل انگاری مسئولین شهر در حل پرونده تضاد جالب و معنا داری شکل میگیرد .مردم همواره در موضع اعتراض و راه انداختن کمپین های کوچک قرار دارند اما در عمل با جوابهایی غیر مسئولانه و غیر قابل پذیرش روبرو میشوند.

Mindhunter با رونمایی از سوژه ای تعمل برانگیز و درخور توجه بنام (ویلیامز) مراحل تحقیق را وارد فاز تازه ای میکند. ویلیامز بر خلاف جنایتکاران معمول سریال دارای خانواده و رابطه عاطفی پایدار و تعریف شده ای با آنهاست. هنر میداند و دارای روابط اجتماعی مقبولی هم هست. از لحاظ ادب و گفتار و رفتار با ماموران پلیس نیز موجه نشان میدهد و نوعی خونسردی و آرامش هم در اعمالش حاکم است. نکته جالب در مورد ویلیامز در آن است که با وجود پیدا شدن موارد شک برانگیزی در ماشینش بازهم شاهد رفتاری معقول و به دور از استرس از جانب او هستیم (مشخصا حضور طناب و دستکش در ماشین). ویلیامز خود را عاری از گناه میداند و بر بیگناهی خود اصرارمیورزد اما همانطور که از سابقه فورد و تنچ انتظار داریم آنها طبق روال همیشگی چنان سوژه مورد نظر را در گوشه رینگ انداخته و چنان بر او میتازند تا به نتیجه دلخواه برسند. فورد معتقد است ویلیامز نیز به نوعی قربانی شرایط خفقان آور و جبر حاکم بر جامعه خود است. به واقع از نظر فورد علت انجام چنین اعمال قبیح و دهشتناکی از سمت ویلیامز رنگ پوست او و حقارتی است که از جامعه به دلیل آن بر او سرازیر شده است. از نظر فورد سیاه پوست بودن نوعی خشم و انزجار را در ویلیامز نسبت به خود و متاسفانه دیگر همنوعانش بوجود آورده است. ویلیامز گویا چنین میپندارد که به دلیل رنگ پوست خود نمیتواند هیچگاه در چنین جامعه ای به تمام پتانسیل خود رسیده (پیشرفت در هنر موسیقی) و همچنین زندگی دیگر نوجوانان رنگین پوست را هم تباه شده میداند. بواقع از دیدگاه فورد سوژه مورد نظر در برزخی ترسناک محبوس شده که حذف فیزیکی و پایان دادن به زندگی را تنها راه نجات و رستگاری میداند! Mindhunter با ورود به چنین نظریه ای و با داشتن نگاهی از زاویه متفاوت به ماجرا به مخاطب یادآور میشود مسئله تبعیض نژادی و ظلم وارد شده بر سیاه پوستان میتواند چقدر عمیق . تاریک و تکان دهنده تر از چیزی باشد که در این سالها از آن دیده یا شنیده ایم. در این پرونده مخوف و آزار دهنده عامل شر و اهریمنی نه یک سفید پوست نژاد پرست و روانپریش بلکه یکی از شهروندان به ظاهر عادی و‌مطیع قانون از خود سیاه پوستان است. Mindhunter به درستی اشاره میکند کج فهمی و جهل انسان در مواردی میتواند تبعات فجیع تری نیز از خود بر جای بگذارد . Mindhunter در فصل دوم نیز همچون فصل قبلی خود روح و قلب مخاطبش را نشانه میرود و ثابت میکند با وجود انواع و اقسام سریالهای گوناگون و با وجود تنوع بی حد و حصر  ژانرهای مدیوم تلویزیون در سالهای اخیر بازهم ژانر  (درام / جنایی)  میتواند تاثیر گذاری خود را داشته باشد و‌میتواند بدون نمایش حتی  یک سکانس اکشن و تعقیب و‌گریز و… مخاطب را در تک تک دقایق خود در جلو مانیتور میخکوب کند .
امید سلیمی
امتیاز : ۱۰
امتیاز نویسنده : امید سلیمی

10

10
برچسب ها
نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن