نقد سریال

نقد و بررسی کامل فصل اول سریال Mindhunter

شکارچی ذهن به منظور ورود به صحنه جرم با نمایی هلی شات آغاز میشود . نمایی که مخاطب را با موقعیت جغرافیایی حادثه و همچنین نوع استقرار نیروهای پلیس آشنا میکند. دلیل تجمع پلیس یک حادثه گروگان گیری است. مجرم مورد نظر به همراه گروگان نگون بخت او در نمایی مدیوم لانگ شات در قاب حضور پیدا میکنند. نماها میان نمایش گروگانگیر. پلیس محلی و تک تیراندازها کات میخورند. درظاهر همه چیز مهیا است برای تیراندازی پلیس و ختم قائله. گروگانگیر خود را به راحتی در دید نیروهای پلیس قرار داده و شکار او کار چندان سختی بنظر نمیرسد اما هنگامی که سوژه مورد نظر لب به سخن میگشاید اولین جرقه تعلیق در ذهن مخاطب کاشته میشود: شخص گروگانگیر خود را از دید سایرین (نامرئی) میپندارد و از اینکه توسط دیگران مشاهده شده در تعجب و حیرت است!

درحالیکه مامور FBI هولدن فورد سعی در آرام نگاه داشتن موقعیت و اصرار به صبر وتحمل از طرف نیروپلیس را دارد فرد مهاجم در عین خونسردی سلاح گرم خود را زیر چانه قرار داده و با شلیک به خود ماجرا را به اتمام میرساند. شکارچی ذهن با تشریح چنین موقعیتی از همان ابتدا اشاره میکند این سریالی نیست که در آن مخاطب با موقعیتها و اشخاص آشنا و تکراری دست و پنجه نرم کند. این یک دنیا متفاوت و بیرحم و از جنس دیگری است… از جنس باتلاق جنون و جدال با سیاهچالهای تاریک ذهن بشر. تیتراژ سریال با رنگ خاکستری اشباع شده است . نماهایی بسته از دستگاه ضبط صدا مجرمین و لوازم جانبی آن همچون میکروفون و سیم اتصال آن به دستگاه را داریم که گاها به نماهایی کوتاه (بعضا در حد دو ثانیه) از جنازه انسان و حشرات اطراف آن کات میخورند. تلفیق نماها به همراه موسیقی دلهره آوری که بر تصاویر مینشیند خبر از سریالی شوم و درگیر کننده و ملتهب میدهند. سرانجام در نمایی که در آن همزمان شاهد حضور دستگاه ضبط صوت(نیمه پایین قاب) و جریان آب (نیمه بالا قاب) هستیم نام اثر با فونتی درشت بر صفحه نمایش نقش میبندد . (حروف به ترتیب و یکی پس از دیگری درکنار هم قرار میگیرند تا تشکیل واحدی معنا دار را بدهند: شکارچی ذهن) همانگونه که محور اصلی سریال نیز در مورد چیدن به مرور جزییات در کنار هم و دستیابی به نتیجه نهایی است نام اثر نیز اینگونه شکل میگیرد .

شکارچی ذهن درباب مکاشفه ذهن پیچیده و بیمار افرادی است که دست در دست اهریمن داده اند تا جمعیت زمین راکاهش دهند. آنها سراسر عقده و نفرت هستند. نفرت از خود و دیگران را توامان در خود پرورش داده اند تا جاییکه دست به عمل شده و همچون دملی چرکین و قدیمی به مرز انفجار رسیده اند.
هولدن فورد به عنوان شخصیت محوری سریال در نقطه مقابل چنین هیولاهایی قرار دارد. فورد یک مامور جوان.با اعتماد به نفس. کمی مغرور. ایده آل گرا. باهوش و جذاب و کنجکاو است. شخصی با چنین ویژگی هایی میتواند مناسب ترین گزینه برای کشف و کنکاش اهریمن باشد. اما همانگونه که از هر فیلم یا سریال معتبر و‌درجه یکی انتظار داریم که خود را محدود به بازی یکطرفه و قابل پیش بینی میان خیر و شر نکند پس شکارچی ذهن نیز به مرور و با مقدمه چینی های مناسب هولدن فورد رادر مسیر سقوط و قهقرا قرار میدهد.فورد درحالیکه میان راهروهای مخوف و تاریک ذهن جنایتکاران مشغول گشتزنی میشود خود نیز در تشخیص راه از بیراهه دچار مشکل میشود. علائم راهنما را گم کرده و وارد یک بازی جنون آمیز میشود. پس به همین دلیل روابط شخصی فورد نیز وارد ماجرا شده تا به موازات حل پرونده ها و ملاقات با قاتلان بیرحم مسیر تباهی اورانیز شاهد باشیم همانگونه که نیچه میگوید : هرکس با هیولا مبارزه میکند باید مواظب باشد خوددراین راه بدل به هیولا نگردد…

همانگونه که تو به پرتگاه مینگری پرتگاه نیز به درون تو مینگرد. به عنوان مثال نخستین مرتبه ای هولدن فورد وارد خانه خود میشود را به یاد آورید: خانه سراسر تاریک است. تنها نور موجود در صفحه مربوط به آشپزخانه است و شاهد حرکت فورد در این تاریکی هستیم. از آنجا که او از حادثه گروگاگیری به خانه بازگشته طبیعتا برای پاکسازی لکه خون از پیراهن سفیدش تلاش میکند. سریال از همان ابتدا به مخاطب کد میدهد تباهی و ویرانی بر زندگی فورد رخنه کرده اند.
از آنجا که داستان سریال در اواخر دهه هفتاد میلادی روایت میشود به درستی شاهد سختی کار فورد در مواجهه با همکارانش نیز هستیم. دید عامه همکاران او بر شیطانی بودن متهمان و تک بعدی بودن آنهاست. به واقع ماموران پلیس از آنجا که مدام درگیر پرونده های رسیدگی به قتل و تجاوز و… بوده اند موضع فورد را چنان جدی نمیپندارند: تحلیل شخصیتی / رفتاری مجرمان و اصولا دیالوگ برقرار کردن با چنین اشخاصی رابیهوده میدانند. به عنوان مثال نمایی تمام قد از فورد در سالن کنفرانس که تنها ایستاده و کار آموزان او بدون آنکه سوال یا نکته ای از او پرسیده باشند محل را ترک نموده اند. این نما به خوبی خبر از تنهایی فورد و درک نشدن او از طرف سایرین میدهد. سریال برای شخصیت پردازی اصولی از فورد بر جزییات تکیه میکند. چنانچه پیشتر نیز اشاره شد فورد انسانی است ایده آل گرا و باهوش پس به همین دلیل بعد از آشنایی با دختری در کافه (دبی) برای تماشا فیلم بعد از ظهر سگی(سیدنی لومت) اقدام میکند(این تصمیم کاملا در راستا سختکوشی او درنظر گرفته شده است. برخلاف باور رایج که برای یک زوج تازه آشنا شده فیلمی رمانتیک یا کمدی انتخاب میشود در اینجا فورد فیلمی را انتخاب میکند که در آن نیز شاهد شورش یک جامعه ستیز و تلاش پلیس برای برقراری ارتباط با او هستیم) نکته جالب در آنجاست که پس از پایان نمایش فیلم نیز فورد برای دبی مشغول تحلیل فیلم میشود(در حالیکه دبی نیز همچون سایرین گویا فیلم را آنچنان جدی نپنداشته) برای فورد هرزمان و هرمکان فرصتی است برای نفوذبه ذهن بیماران. برای فورد تفاوتی ندارد در صحنه وقوع جرم حضور داشته باشد یا در کلاسهای آموزشی سازمان یا حتی کافه و سینما! او اشتیاق وصف ناپذیری در یادگیری و پیشرفت دارد. او خود را قهرمانی مصمم میداند که میبایست مجرم و ذهن او راپالایش کند.او یک شکارچی واقعی است. خستگی ناپذیر و جدی .

مجرمان خطرناک از بدو تولد هیولا هستند یا به مرور و تحت تاثیر عوامل بیرونی جامعه به سمت تباهی سوق پیدا میکنند؟ سوالی قدیمی که بارها و بارها ممکن است از خود پرسیده باشیم… در یکی از سکانسهای سریال مجرمها از نظر استاد دانشگاهی طبقه بندی میشوند: (مجرم زاده_روانی_احساسی_همیشگی_گاه و بیگاه) هدف فورد به واقع پی بردن به این دسته بندی ها و از این طریق جلوگیری از وقوع جرمهای احتمالی آینده است. پس بدین منظور و برای بهبود در مسیر پیش رو سازمان همکاری باتجربه و کارکشته را همراه او میسازد. بیل تنچ ماموری است که باتوجه به شرایط سنی و تجربه های گوناگون نسبت به فورد کمی راحت تر باموضوع کنار می آید: اهل معاشرت است. معمولا خونسرد رفتار میکند. هنگام گفتگوها پا رو پا انداخته و با نوعی اعتماد بنفس پیش میرود. ترکیب این دو تا حدودی مخاطب را به ادامه کار امیدوار میسازد . دبی به عنوان دوست ختر فورد نیز بخش دیگری از پازل شخصیتی سریال به شمار می آید: دبی دانشجو جامعه شناسی با گرایش انحرافات اجتماعی است. همانگونه که فورد در مقابل مجرمان در موضع قدرت و شکارچی قرار میگیرد دبی نیز همچون او یک شکارچی است. تقابل این دو موجب میشود به شکلی زیرکانه و غیر محسوس یکدیگر را به چالش کشیده و به نوعی هرکدام طرف مقابل را به چشم یک سوژه تحقیقاتی درنظر بگیرند! چالش اصلی دراین رابطه دقیقا بر همین نگاه دوطرفه بنا گشته است.

فورد آگاهانه از جزییات مسائل کاری در خانه با دبی حرف میزند . (بدون آنکه مستقیم اشاره ای کند به او نیز بچشم شکار نگاه میکند) به عنوان مثال دبی در دیالوگی خطاب به فورد چنین میگوید:اگه نمیتونی دوست دختر خودت بشناسی چگونه میخواهی جنایتکاران را تحلیل کنی؟ میزانسن مربوط به نما گفتگو فورد و دبی در کنار حمام را به یادآورید: نما دونفره است (در اندازه مدیوم شات) دبی جسم تیزی که در دست دارد را زیر گلو فورد قرار میدهد و میگوید شاید منم با این کار جز سوژه های تحقیقاتی شدم.(نورپردازی نیز آشکارا خفیف صورت گرفته است ) فورد در این نما خواستار سکس با دبی است. اشاره همزمان به مسئله نیاز جنسی و خشونت کلامی / فیزیکی اشاره به محور کلی سریال نیز دارد: رابطه تنگاتنگ و غیر قابل کتمان میان نیازهای جنسی و خشونت. همانگونه که در تمام پرونده های قتل سریال و سوژه های مورد گفتگو در زندان مجرمان لبریز از عقده های فروخورده جنسی هستند و تحقیر ناشی از این کمبود را با سلاخی بیرحمانه جنس مقابل به نوعی جبران نموده اند در این بخش نیز ترکیب دیالوگهای مربوط به خواسته جنسی و حضور جسم تیز و خطرناک نشان از آن دارد که به راستی فاصله ای میان فورد (نمادی از افراد قانونمدار و محترم جامعه) با مجرمان تباه شده وجود ندارد.

شکارچی ذهن با نمایش ملاقات هولناک هولدن فورد با اولین سوژه مورد گفتگو در زندان (اد کمپر) وارد مرحله تازه ای از درام خویش میشود. بدان معنی که تاقبل از این ملاقات نحوه گفتگو. تاثیر آن بر فورد و طرف مقابل و دیگر موارد اینچنینی برای مخاطب گنگ و ناشناخته به شمار میروند. سازندگان سریال با آگاهی کامل از این مورد نخستین رویارویی فورد و کمپر را دلهره آور و میخکوب کننده به تصویر میکشند: به نحوه کارکرد دکوپاژ و میزانسن سکانسهای قبل از برخورد این دو توجه کنید: در سکانس نخست فورد برای کسب برگه مجوز عبور با افسر زندان مشغول گفتگو است : اندازه قاب دوربین در حالت مدیوم قرار میگیرد . (رنگ بندی نماها نیز به مانند همیشه سرد و خشک هستند: رنگهای غالب شامل خاکستری. قهوه ای. سیاه و سفید میباشند) در نمایی فورد و در نمای متقابل افسر زندان قرار دارند. پنجره شیشه ای میان این دو سوژه فاصله انداخته و دیالوگهایی را از زبان افسر میشنویم که به مخاطب کاملا احساس خطر و نا امنی را القا میکنند : زندان هیچ مسئولیتی در قبال خطرات ناشی از آسیب دیدن شما یا بحث گروگانگیری و…. نخواهد داشت!

دیالوگهایی نیشدار که به نوعی مانیفست کلی سریال نیز میتوانند لقب بگیرند. گویا این دیالوگها مستقیم و بدون واسطه از ذهن و زبان عوامل سریال به سمت مخاطب شلیک میشوند(عواقب روحی و روانی ناشی از تماشا سریال با خود شماست!) در ادامه و هنگامی که قرار است مسیر رسیدن فورد به کمپر را به نظاره بنشینیم نیز قابها کاملا فکر شده و مهندسی وار ترسیم میشوند:آشکارا صدا سنگین ناشی از باز و بسته شدن درهای امنیتی فضا را پر میکنند. هنگامی که فورد در راهرو زندان مشغول قدم زدن میشود به مرور صدا همهمه زندانیان بر سکانس آوار میشوند و شدت میگیرند. همزمان چهره فورد نیز حالت ترس و اضطراب به خود گرفته و تفاوت حس را در او مشاهده میکنیم (بر خلاف تمام لحظات قبلی که حضور او در لنز دوربین نوعی حالت اقتدار و اعتماد بنفس را تداعی میکردند) در نمایی مدیوم که در آن شاهد حرکت فورد هستیم در پس زمینه قاب حضور پر ازدحام زندانیان و افسران را داریم. (به نوعی فضا موجود حس خفقان و تنگنا را برای او و مخاطب تفهیم میکنند) و اما سرانجام حضور ادکمپر … نخستین برخورد مخاطب با این هیولا ترسناک در تضاد با تمام پیش زمینه های فکری قرار میگیرد: کمپر نه در ظاهر فیزیکی و نه در رفتار و گفتار شباهتی به قاتلهای روانپریش و چندش آور ندارد(مهمترین دستاورد محتوایی سریال) کمپر به واقع کاملا شبیه به دیگر افراد جامعه است: در مورد کتاب .فیلم و سریال سخن میگوید. همواره متین و‌ مودب است. از عادتهای غذایی خویش با فورد میگوید. نوع ارتباطش با افسران زندان نیز با احترام و آرامش است. گویا اصلا چنین انسان آرام و با وقاری مرتکب چنین اعمال شنیع و دهشتناکی نشده است. کمپر آرام است و گویا خود را در بهشتی انتزاعی میپندارد و به معاشرت دوستانه با سایرین عادت کرده و خو گرفته است. کمپر چنان وانمود میکند که در دنیای دیگری است …

فورد نیز طبیعتا همچون مخاطب سریال در نخستین ملاقات به نوعی معذب است . استرس دارد و هدفمند رفتار نمیکند. جالب آنجاست که کمپر پس از گذشت چند دقیقه متوجه استرس فورد میشود و این نکته را به او تذکر میدهد! پس از گذشت دقایقی از گفتگو به مرور از وجه ترسناک و تباه کمپر پرده برداری میشود: کمپر از آنجا که درطول زندگی مدام بوسیله مادر و مادر بزرگ خویش تحقیر و کوچک گشته است بوسیله قتل و بریدن سر قربانیان خود سعی در تحقیر دیگران داشته است. کمپر معتقد است سلاخی دیگران هم جنبه لذت فیزیکی و هم روانی دارند (درحالیکه عامه مردم از این لذت بی خبرند) کمپر همچنین معتقد است مردان به دلیل نیاز جنسی شیفته و وابسته جنس مخالف هستند… پس با به قتل رساندن آنها و سپس انجام عمل سکس با سر آنها به نوعی در فکر آن است که مردان را در موضع قدرت و زنان را در موضع ضعف و ناتوانی ترسیم کند. سریال با ارائه تصویری دقیق و پر از جزییات از قاتلی تنومند(کمپر بیش از دومتر نیز قد دارد) و باهوش و با اعتماد بنفس به مخاطب هشدار میدهد اهریمن و دست نشانده های او بسیار ملموس تر و قابل دسترس تر از آن چیزی هستند که عامه جامعه میپندارند. کمپر به واقع میتواند همسایه .همکار یا… ما هم باشد. او چنان باهوش و زیرکانه رفتار میکند که میتواند خود را به عنوان دوستی مهربان و کاملا قابل اعتماد به هر شخصی نزدیک کند. همین ویژگی برگ برنده او و دیگر قاتلان هم رده اوست. کمپر یک جامعه ستیز خود شیفته است که به هیچ عنوان از اعمال وحشیانه خود احساس پشیمانی و عذاب وجدان ندارد. او همان هیولایی است که گویا مستقیم از دل جهنم بر زمین نازل شده است.

نکته کلیدی سریال در این است که شکارچی ذهن تنها خود را به گفتگو و مباحث تئوریک محدود نمیکند. پس از دو گفتگو میان فورد و کمپر سرانجام نوبت به استفاده ماموران از دستاوردهای کلامی میرسد: حل سایر پرونده ها و کمک به پیشگیری از وقوع جرمهای آینده.نکته کلیدی در شباهت میان وضعیت روحی مظنون پرونده جدید با کمپر است :( عقده های سرکوب شده جنسی. تحقیر از طرف مادر. عدم حضور پدر در خانواده)کارگردانی سریال در این بخش نیز کاملا خود را به رخ میکشد: میزانسن سکانس ورود به خانه مظنون پرونده (حمله به پیر زنان) را به یاد آورید: نما داخلی مربوط به خانه کاملا بهم ریخته و شلوغ و آشفته است. وسائل با فاصله از هم در نقاط مختلف پخش هستند. قلاده سگی در نمایی آشکار است… دیالوگهای مادر مظنون نیز در راستا همان فضا شلوغ و نامرتب تماما حس مخاطب را مشوش میکند. او بشدت از پسر خود ناراضی است. ازپلیس درخواست بازداشت او را دارد و چنان رفتار میکند که گویا یکی از شاکیان پرونده است! میزانسن بازجویی نیز که در فضا بیرونی رخ میدهد به منظور نمایش پلیس در موضع قدرت و مظنون در موضع ضعف اجرا میشود: نحوه حضور آنها در قاب به گونه ای است که مظنون در حالت نشسته قرار دارد و پلیس ها برخلاف او در حالت ایستاده. در نمایی جذاب برای القا حس خفقان و تنگنا در قابی مدیوم چهره مظنون را میان دستان ماموران پلیس نظاره گرهستیم. چهره هراسان او درست در مرکز قاب قرار گرفته و دوطرف قاب نیز شامل حضور دستها میشود. در این بخش جدا از اندازه قاب و تقسیم مهندسی شده نما ها زاویه دوربین نیز به فراخور تغییر میکند. اگر تا قبل از این بازجویی عمدتا زاویه دید دوربین در حالت عادی (هم سطح با چشم مخاطب و مستقیم) قرار داشت دراین بخش از آنجا که بحث نمایش موضع ضعف و قدرت به میان می آید زاویه ها نیز تغییر پذیر میشوند. به عنوان مثال در چند نما از بازجویی دوربین تنچ و فورد را از زاویه پایین شکار میکند.

مثال دیگر در نماها مربوط به ملاقات سه نفره کمپر.فورد و تنچ است. در این بخش نیز هنگامی که هر سه در موضع برابری قرار دارند و برتری جناحی بر دیگری مدنظر نیست دوربین در حالت عادی و هم سطح چشم قرار میگیرد اما طبیعتا به محض بلند شدن کمپر از جا خود و قدم زدن او دوربین او را از زاویه پایین نمایش میدهد(برتری او به فورد) و بر عکس نماها مربوط به فورد او را از زاویه دید بالا نمایش میدهند(همزمان نیز با شنیدن دیالوگ های کمپر در فکر فرو میرود و به نوعی محو او میشود) کارگردانی زیبا شناسانه و دقیق شکارچی ذهن اما تنها به موارد بازجویی و گفتگو با قاتلان زنجیره ای محدود نمیشود. دوربین هنگامی که قرار است تنهایی و حضور تنچ و فورد در خانه و… رانیز شکار کند وسواس گونه عمل میکند: نمایی مدیوم شات که در آن تنچ به حالت نیمرخ و در تاریکی اتاق نشسته و با تلفن مشغول گفتگو است را به یاد آورید. نور خفیفی از پنجره اتاق بر او تابیده میشود. این نما خبر از وجه پنهان و ناشناخته تنچ میدهد… آیا او همواره همان همکار خونسرد و مقتدر و کاربلد فورد است ؟ نقاط مبهم و تاریکش کجاست؟ نیاز به همدردی و کمک دارد یا خیر ؟ در نمایی از سریال دوربین از بالا حرکت میکند و خود راپایین میکشد و قابی تمام قد از فورد و تنچ در محوطه زندان میبندد. در پس زمینه قاب حفاظ های فلزی و در پشت آن چند نفر مشغول گفتگو و… هستند. نمایی که خبر از فاصله اندک و مرز باریک میان قهرمانان و دنیا تباه مقابل آنها را میدهد. شکارچی ذهن با نمایش سکانسهای کوتاه و غالبا بدون دیالوگی از فردی بنام(دنیس ریدر) در آغاز هر اپیزود تعلیقی ویرانگر را در خود جاری میکند. نمایش چنین سکانسهایی مدام به مخاطب تلنگر میزنند در حالیکه فورد و تیم تحفیقاتی او سرخوش از پیشرفت خود هستند و خود را در موضع قدرت میپندارند افراد دیگری در جامعه مستعد تبدیل گشتن به قاتلان زنجیره ای هستند.

یکی از نماهای ناب و تاثیر گذار فصل اول کاملا مربوط به دنیس ریدر است: نمایی تمام قد از او را به حالت مات در پس زمینه قاب داریم. در پیش زمینه نیز تعدادی اسباب بازی کودکان حضور دارند (اشاره به بازیچه بودن سایرین از دید ریدر) . نکته جالب این نما حضور یک ماشین پلیس در کنار سایر اسباب بازی ها است. در این نما کوچکی ابعاد ماشین پلیس نسبت به ریدر به خوبی تفهیم میشود تا تصویر مات و گنگ ریدر در موضع قدرت قرار بگیرد.همانطور که در بخش نخست این نقد هم اشاره شد شکارچی ذهن خود را محدود به یک نمایش یکطرفه از تقابل خیر و شر نکرده و به مرور قهرمان خود (هولدن فورد) را در مسیر سقوط و لغزش قرار میدهد. این مرحله نزول شخصی هم در روابط کاری و هم شخصی خود راعیان میکند. در بحث مربوط به کار فورد برخلاف روزهای نخست فعالیت که کمی حس شک و تردید در او وجود داشت با صلابت و با روحیه مغرورانه با همکاران خویش رفتار میکند. چنانچه در چند مقطع از نحوه فعالیت دیگر پلیسان و حتی تیم تحقیقاتی خود گلایه میکند. در مورد بحث گسترش تیم و پروژه ها با مافوق خود دچار چالش میشود و در بخشی از سریال نیز برای فرار از جریمه احتمالی ناظران FBI به زیر دست خود دستور میدهد تا نوار ضبط شده یکی از جلسات بازجویی را مخفی کند!نمای سه نفره داخل آسانسور اداره را به یادآورید که در آن دکتر کار در مرکز قاب قرار دارد. فورد در سمت چپ و تنچ در سمت راست قاب حاضرند. لبخند رضایت ناشی از پیشرفت کار در چهره هرسه نفر مشهود است اما از آنجا که سریال در مورد تغییر و دگرگونی فورد است نحوه قرار گیری سوژه ها بایکدیگر متفاوت است. تنچ با فاصله از فورد و کار قرار گرفته و به دیوار آسانسور تکیه میزند. فورد در فاصله اندکی با دکتر کار قرار دارد . (اشاره به میل وصف ناپذیر فورد برای ارتقا و‌پیشرفت شغلی) به واقع میزانسن این نما به گونه ای چیده میشود که هرگونه تغییر در موقعیت قرار گیری سوژه ها معنی و مفهوم دیگری را القا کنند. در این نما به درستی فاصله تنچ از دیگر سوژه ها در نظر گرفته میشود تا تاکید دوربین بیشتر بر فورد و کار باشد .
فورد چنان ایده آل گراست که برای رسیدن به حد اعلا شغلی حاضر میشود گهگاه اخلاق حرفه ای را نیز زیر پا گذاشته و موقعیت خود و دیگران را نیز به خطر اندازد. سریال به درستی تاکید میکند گام گذاشتن در این مسیر پر پیچ و خم دشواری های زیادی داشته و همت بلندی طلب میکند. فورد از جایی به بعد گویا راه بازگشت ندارد. هرچند زندگی شخصی هم دچار اختلال شده باشد این مسیری است که تا به انتها آن را میبایست پیمود.

مثال دیگر مربوط به پرونده ناظم مدرسه است. یکی از پرونده های فرعی فصل اول که در آن فورد به نوعی دچار وسواس بیمارگونه میشود. چنان به موضوع گزارش والدین کودکان حساس میشود که درنهایت برکناری ناظم از مدرسه راشاهد هستیم .بنظر میرسد درگیری او با پرونده های مختلف ار او یک شکاک و بدبین تمام عیار ساخته است. بدبینی جزیی از وجود او شده و در برخورد با مسائل مختلف همیشه بدترین احتمالات را فرض میکند.شکارچی ذهن به منظور نمایش جدایی و تک افتادگی فورد نسبت به دیگر افراد جامعه سکانسی با میزانسن دقیق و خط کشی شده ترتیب میدهد(سکانس ورود همسر ناظم مدرسه در راهرو خانه فورد) : همسر ناظم در انتها راهرو و جلوآسانسور به حالت تمام قد نمایش داده میشود. فوردنیز در قابی مدیوم طرف مقابل ایستاده است. فاصله نسبتا زیاد همسر ناظم از لنز دوربین به همراه نورپردازیی که قاب را به بخشهای تاریک و روشن تقسیم میکند خبر از فاصله میان این دومیدهد. فورد که همواره در موضع قدرت و پیروزی نسبت به سوژه های خود قرار داشت اکنون در معرض اتهام و ضعف قرار میگیرد. تدوین نماها میان دو سوژه در جریان است و فورد بر خلاف باقی قسمتهای سریال توان مقابله را ندارد. فورد در روابط شخصی نیز دچار شک و تردید میشود. دبی به عنوان شریک زندگیش دیگر مثل روزهای ابتدایی قابل اعتماد نیست (اشاره به روابط بی بار و بند جنسی او در گذشته. عدم تمایل او برای تشکیل خانواده. ترجیح دادن امور تحصیلی /شغلی به زندگی شخصی و…) یکی از نشانه های بصری تفاوت شخصیتی فورد و دبی مربوط به نمایش خانه های آنهاست. آپارتمان فورد همسو با شخصیت آرمانی و با وقار او همواره مرتب و تمیز است. لوازم داخل آن شکیل و به شکل منظمی کنار یکدیگر چیده شده اند و نماهای داخلی مربوط به آپارتمان او به لحاظ زیبا شناسانه چشم را نوازش میکنند اما در طرف مقابل نماهای مربوط به آپارتمان دبی را به یادآورید: شلوغی. بی نظمی و آشفتگی تعابیری هستند که از چیدمان داخلی خانه او به مخاطب القا میشوند. کتاب .لباس و وسائل شخصی و.. در نقاط مختلف نمایان هستند و نوعی حس پریشانی و سردرگمی را تداعی میکنند.

دبی انسانی است شبیه به عامه جامعه. چیدمان خانه. رفتار و معاشرت با سایرین و …. شکارچی ذهن اشاره میکند دبی ممکن است گزینه مناسبی برای فورد نباشد . شکارچی ذهن همانطور که پیشتر نیز اشاره شد با ملاقات فورد و ادکمپر وارد مرحله دیگری شده و خون تازه ای به رگ های خود وارد میکند. در پایان ماجرا نیز ملاقات دوباره این دو (این مرتبه در بیمارستان) منجر به خلق یکی از درخشان ترین و پر استرس ترین سکانسهای کل مجموعه میشود. کمتر سریالی را به یاد دارم که در آخرین اپیزود و در آخرین سکانس اینچنین طوفانی و پرتلاطم ظاهر شده باشد. تغییر تدریجی فورد را به مرور نظاره کرده ایم . فورد از ماموری کم تجربه و مضطرب بدل به نیرویی کارکشته و موفق گشته که در در حال طی کردن پله های ترقی قرار دارد. غروری عظیم اورا فرا گرفته و با صلابت در حال پیمودن مسیر برای رسیدن به کمپر است . برخلاف قبل کروات نزده. دکمه پیراهنش نیز باز است و در ظاهر هم متفاوت از قبل است و آن نظم و آراستگی روزهای ابتدایی را ندارد .. با تمام این تغییرات و با تمام احساس قدرت و پیشرفت هنگامی که چشم در چشم یک هیولا میشود(همان هیولایی که باعث رشد و ارتقا او شد) در موضع ضعف و ترس قرار میگیرد. فورد با تمام هوش و ذکاوت و پشتکار و همت خویش در برابر اهریمن مجسم انسانی آسیب پذیر و شکستنی است. کمپر اما همان همیشگی است. آرام و با اعتماد بنفس دیالوگ میگوید و از خود مطمئن است. هیچ حد و مرزی برای خود قائل نبوده و در چشم بهم زدنی میتواند جان طرف مقابل را بگیرد.( هرچند میزانسن این سکانس در ابتدا به گونه ای است که هردو سوژه در موضع برابر قرار میگیرند.

فورد بر صندلی نشسته و‌کمپر بر تخت دراز کشیده درحالیکه پاهایش نیز زنجیر هستند) تمام این نشانه ها تعلیقی ترسناک و فضایی دلهره آور را برای مخاطب پدید می آورند. هنگامی که کمپر ناگهان از تخت خود بلند شده و در حالت ایستاده قرار میگیرد (نمایی بسته از دوپا کمپر که بر زمین کوبیده میشوند وصدا ناشی از برخورد آنها با زمین را به یاد آورید که چگونه هیبت او را القا میکنند) نفس مخاطب را به شماره انداخته و از آن به بعد با هربار نزدیک شدن کمپر به فورد هرلحظه برخفقان سکانس افزوده میشود. نماهای بسته از چهره فورد و نمایش جزییات همچون چشم .دهان و ابرو تماما حالت ترس و اضطراب فورد را تداعی میکنند. در نهایت کمپر فورد را همچون سایر شکارهای خود در آغوش میکشد (این حرکت نیز در راستا تفهیم ضعف انسان مقابل اهریمن معنا پیدا میکند. فورد به عنوان نماینده انسانیت. تمدن . دانش و آگاهی و بلوغ فکری در مقابل شرارت مطلق و تباهی عینیت یافته همچون موجود ضعیف و ناتوان است که با دست وپا زدن سعی در فرار از مهلکه دارد) شکارچی ذهن جدا از این سکانس در واپسین ثانیه های خود نیز بر گسترش تاریکی تاکید میکند. میزانسن این دقایق خود گویا همه چیز است: دنیس ریدر که در طول سریال تصویر گنگ و تعلیق زایی از خود به نمایش گذاشته بود در کنار سطل زباله ای مشغول به آتش کشیدن چند نقاشی از زنان برهنه است ! برگه ها را یکی پس از دیگری در آتش انداخته درحالیکه هیچ حس و طراوتی در چهره او دیده نمیشود . در نما پایانی و در پس زمینه قاب یک کلبه چوبی قرار دارد. کلبه ای که مشخص نمیشود متعلق به خود دنیس ریدر است یا یکی از قربانیان یا …. سریال با چنین تعلیق جذابی به پایان میرسد. گویا تمام آن تلاش ها و دست وپا زدن میان باتلاق جنایتکاران… تمام آن گفتگوها. نوارهای ضبط شده. پرونده ها و چالشهای روانی هولدن فورد تازه آغازگر مسیری پر پیچ و خم و نا آشنا هستند. مسیری که نوید روزهای شومی را میدهند…

امتیاز : ۱۰
@NaghdeFilmoSrerial
امید سلیمی

برچسب ها
نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن