انتخاب سردبیرنقد سریال

نگاهی به پنجمین قسمت از فصل هشتم Game Of Thrones تحت عنوان ‘The Bells’

با توجه به فصل های گذشته سریال متوجه خواهیم شد قسمت های ماقبل پایانی هر فصل از بازی تاج و تخت که جدای از دو فصل پایانی غالبا قسمت نهم بودند، اعتبار و نام این سریال را زنده نگاه داشته اند. دلیل کیفیت قسمت های ماقبل پایانی بازی تاج و تخت ریشه در اپیزود های هر فصل داشتند که فضا را برای چنین حوادث مبهوت کننده ای به نرم ترین شکل ممکن آماده می کردند. اپیزود یکی به آخر جایی است که ند استارک سرش را از دست داد و همه غمگین گشتیم، و همچنین جایی است که آتشِ نبردِ خلیج بلک واتر همه را انگشت به دهان کرد، و همچنین جایی است که یک عروسی بدل به یک حمام خون شد، و همچنین جایی است که در آن وحشی ها با نایت واچ به جنگ پرداختند و یا جایی است که شیرین زنده زنده کباب شد و همچنین جان در چنین اپیزودی وارد نبرد حرام زاده ها شد و شاه شب یک اژدها را در چنین اپیزودی کشت و سپس آن را برای خود احیا نمود. همه اینها را گفتم تا جایگاه این قسمت را بهتر درک کنید، و حالا وقت این پرسش است که آیا اپیزود ناقوس ها با چنین متریال یا موادی که دارد در جایگاه دیگر قسمت های ماقبل پایانی سریال قرار خواهد گرفت یا خیر؟ جواب روشن است، خیر. نبرد در کینگزلندیگ با عنوان ناقوس ها که توسط میگوئل سپاچونیک کارگردانی و توسط دی بی وایس و دیوید بنیاف نوشته شده، یکی از نمایش های حماسی سریال است که در ابعاد فنی خیره کننده و در بخش معنوی و داستانی دچار ضعف های نابخشودنی است.

Cleganebowl

در طول این سال ها هر چند وقت یکبار، یکی از بزرگترین تئوریهای طرفداران کتاب و یا سریال بازی تاج و تخت اتفاق افتادن Cleganebow یا بهتر است بگوییم نبرد بین سگ شکاری و کوه بوده است. در نهایت این اپیزود این آرزو را برای طرفداران برآورده کرد و این نبرد نیز صورت پذیرفت. این اتفاق به شکل خوبی که من به عنوان یک بیننده انتظارش را داشتم شکل نگرفت و این خود لزوما چیز خوبی نیست. اما به هر حال این نبرد در غالب یک بسته احساسی و در مراحل پایانی این بازی ارائه شد، درست جایی که طرفداران انتظارش را داشتند. شما می توانید به عنوان یک بیننده استدلال کنید که این چیزی که دیدیم، بهترین شکل نمایشی بود که می توان اجرا کرد، اما به نظر من راه رسیدن به این نبرد است که در نتیجه آن تاثیر گذار بود و به نوعی دو فصل پایانی به شکل ناجوری این نبرد را خراب کردند. این نبرد ریشه ای تر از چیزی بود که مشاهده کردیم و دلیل ضعفش پرداخت بد قصه است که در آن موج می زند. این نبرد به قلب هاوند یعنی جایی که با آریا پیوند دارد نیز مربوط است که بدبختانه سرعت بالای قصه گویی سریال زمانی برای پرداختن به آن نداد. لحظه جدایی آریا و سندور هر چند از منظر احساسی خوب بود ولی عدم پردازش مناسب از بهتر شدن جلو گیری کرد و شاید حتی منطق نیز زیر پا قرار گرفت. هرچند من نیز از دیدن این نبرد سرگرم شدم و خشونت آن مرا یاد نبرد Mountain در برابر Viper انداخت، اما به هر حال آن چه انتظار داشتیم نشد. البته ذکر این نکته نیز اهمیت دارد که نحوه نمایش و اجرای این نبرد به لطف سپاچنیک و همکارانش به شدت پر زرق و برق و از منظر بصری خیره کننده بود و همچنین بازی خوب Rory McCann نیز قابل ستایش است. به گفته برخی سندور به نوعی بهترین پدر برای آریا بود، و پایانی را که سریال به او داد قابل درک و ستایش است.

تبدیل سکوت و احساس به یک نسل کشی عجیب!

این اپیزود از این منظر که در سرزمین پادشاهی صورت می گرفت اهمیت فراوانی داشت، چرا که وجود اجتماع عظیمی از مردم در این منطقه مسئله بسیار بزرگی بود. و سازندگان با ۳۰ دقیقه ابتدای این اپیزود سعی در نمایش سکوت پر التهاب مردم و شخصیت ها قبل از بمبارانی با چنین مقیاس بزرگی داشتند. پرداختن به این آرامش و التهاب ابتدای این اپیزود واقعا چیز خوبی است اما برای چنین حادثه عظیمی دیر است. برای مثال مرگ ناگهانی واریس به بدتربن شکل ممکن هشداری است برای چیزهایی که می تواند در این قسمت صورت پذیرد. و یا برخورد جان و دنریس که قرار است بیننده را متوجه ترس جان از آینده کند. با این حال، در میان همه این ایرادات صحنه بین جیمی و تیریون واقعا خوب است، در این لحظه خاص عملکرد نیکولای کاستر والدو و پیتر دینکلج به طرز شگفت انگیزی خوب است. این سکانس حرکت درستی در پیش برد شخصیت ها به سوی هدف و سرنوشتشان است که در این دو فصل اخیر کم تر شاهد آن بودیم. دیالوگ های رد و بدل شده بین تیریون و برادرش جیمی یادآور گذشته آنهاست که به نحوی خوب نوشته شده اند. اما در مجموع با چنین زمان کمی این حجم حوادث تاثیر گذار هویت درست خود را در سریال از دست داده اند.

قاب بندی های پر از زرق و برق و خیره کننده

میگوئل سپاچنیک می داند یک نبرد را چگونه تحویل بیننده دهد، و او این را یک بار دیگر به نمایش می گذارد، و البته این بار با چراغ روشن و البته زیر نور خورشید همه چیز می درخشد. صحنه های فرود دنریس و اژدهایش در کینگزلندینگ که موجب موجی از تخریب ها می گردد، از نظر ابعاد فنی در بهترین فرم تولید شده اند. در این صحنه ها ما شاهد نظم خاصی در تصاویر و کارگردانی هستیم که جای تقدیر دارد. هرچند این اپیزود یک نامیدی بزرگ در بخش داستانی و درام است اما حتی اگر شما نیز مانند من از بعضی نکات داستانی خوشنود نباشید، نمی توانید تصاویر و قاب بندی های به شدت خیره کننده این قسمت را نادیده بگیرید و یا انکار کنید. از شعله های آتش اژدها تا تصاویر نابودی شهر و انفجار های بزرگ و عظیم گرفته تا هرج و مرج و قتل عام بر روی زمین، همه و همه نشان گر یک حماسه واقعی است. برای ثبت این تصاویر شگفت انگیز باید از شخص فابین واگنر آلمانی به عنوان فیلمبردار این قسمت از بازی تاج و تخت تشکر کرد. از قاب های طلایی واگنر و سپاچنیک باید به لحظه نگاه آریا به اسب سفید و نبرد هاوند و کوه در زیر نور خورشید و آتش و یا ایستادن تیریون در حجم زیادی از خرابه اشاره کرد. البته به جز این ها کل این قسمت پر از چنین قاب های درخشانی بود.

آریا استارک و وحشت از جنگ!

آریا استارک در King’s Landing ظاهر می شود و امیدوار است که ملکه را بکشد، اما در یک چرخش ناگهانی به جای کشتن سرسی ما آریا را وحشت زده در میان مردم در حال فرار مشاهده می کنیم. ما در این سکانس با آهنگی سرد و لحنی تلخ شاهد نسل کشی و قتل عام عظیمی می شویم که واقعا ناراحت کننده است هرچند این کشتار با نحوه کارگردانی سپاچنیک در هسته داستان خود یک قصه زد جنگ است. این لحظات آشکارا پیامی را به بیننده انتقال می دهند، و بازی تاج و تخت همواره در انتقال پیام موفق بوده است. اما حرف این لحظات با صدای بلند و روشن این نکته بود که جنگ جهنم است. همان طور که در ابتدا گفته بودم از منظر فنی ما شاهد کار بزرگی هستیم اما این کار خوب با داستانی که هر پلان می خواهد بیننده را در لحظه شوکه کند جور در نمی آید. البته نکته مثبت این صحنه بدون تردید کاراکتر آریا بود که با احساسی پر از عاطفه و وحشتی به شدت ملموس خیره به این اتفاقات عجیب بود. سکانسی که در آن آریا شاهد زنده سوختن مردم در آتش و فریاد زدن آنهاست، به نحوی خاص اجرا شده که بیننده خشم، نا امیدی و ترس را در وجود آریا حس می کند.

تراژدی جیمی و سرسی

یکی دیگر از نقاط متضاد و به نظر من ضعیف قسمت ناقوس ها، سر انجام و یا فرجام نهایی دو شخصیت مهم داستان یعنی جیمی و سرسی است. شخصا به این میزان منتظر نمانده بودم تا چنین پایان سرعتی و ساده ای را ببینم. واقعا این لحطات من را عصبانی کردند چرا که دقایق زیادی انتظار کشیدیم جیمی و سرسی را پر دیالوگ و دامنه دار مشاهده کنیم. همه انتظار رستگاری جیمی را داشتند اما او دوباره به سرمنزل ابتدایی خود بازگشت که از نظر منطق من را به هیچ وجه وادار به پذیرش این پایان نکرد. سریال اینجا هم خواست شوکه کننده باشد اما به چه قیمتی؟! آخر مگر می شود انسان به فاصله یک قسمت از هم خوابی با یک شوالیه به آغوش خواهر نفرت انگیزش بازگردد؟ بله می شود، اما این چنین بی منطق و سرد می شود. سازندگان خواستند بگویند عشق جیمی به سرسی بی پایان است قبول، اما چرا برایش وقت بیشتر نگذاشتند تا این چنین متناقص و سرد شاهد تراژدی جیمی و سرسی نباشیم. سرنوشت جیمی و سرسی همواره در هم آمیخته شده بود، اما این آمیختگی با شتاب عجیب و بد دو فصل پایانی به ناجور ترین فرم ممکن همه چیز را خراب کرد. اجرای Coster-Waldau و Lena Headey واقعا به این لحظه متناقض کمک می کند و در بهتر شدن آن نقش مهمی دارد.

دیگر نکات منفی این قسمت!

یکی از حیف شده ترین های این اپیزود ارتش کمپانی طلایی بود که با این همه سر و صدا معرفی شد و به بدترین شکل ممکن و بدون هیچ استفاده ای نابود شد. خوانندگان کتاب می دانند این ارتش چه نقش پر رنگتری به نسبت این نمایش ضعیف در سریال داشتند، اما به هر حال سرسی نیز انتظار بیشتری از سازندگان داشت که این عدم توازن نیرو ها که به سمت ارتش سرسی چربش بیشتری داشت به این شکل روایت نشود و یا بهتر از این نمایش داده شود. خود سریال این کمپانی طلایی را برجسته کرد و سپس آنها را این گونه نادیده گرفت. شاید اگر فیل ها می شدند، الان همه چیز متفاوت بود!.

از دیگر نقاط ضعف این قسمت باید به نبرد ارون گریجوری و جیمی اشاره کرد. شخصیت ارون گریجوری یک کاراکتر منفور است که معلوم نیست دقیقا چیست و یا چه می خواهد. ارون یک جور جک اسپاروی شهوت ران و دزد است که ناگهان در این قسمت سریال درست همان جایی از آب در می آید که جیمی آنجاست. شاید به همین دلیل، در نهایت مبارزه با جیمی جواب نمی دهد. البته خود صحنه نیز با لحنی نمایش داده می شود که خیلی جدی نیست، و انگار جیمی حوصله دعوا ندارد و همین در مقایسه با هیجان ناگهانی Cleganebowl یک صحنه پوچ به حساب می آید.

در پایان برای تشکر از سازندگان باید به این نکته اشاره کنم که آنها با همه تلاش خود در طول هفت فصل شخصیت سرسی را شکل دادند و در نتیجه در فصل آخر با دادن یک صفحه دیالوگ و چند قاب دم پنجره از او خدا حافظی کردند. در مجموع این اتفاق یک شرم واقعی برای چنین شخصیت درخشانی بود، پایان کلام بازی تاج و تخت با به صدا درآوردن ناقوس ها من را هم نا امید کرد.

5.5

5.5
برچسب ها
نمایش بیشتر

‫۳ نظرها

  1. اتفاقا اگر قرار بود همه شخصیت ها به سرانجامی نیک برسند میشد سریال ابکی…تئون گریجوری به رستگاری کامل رسید ولی آیا جیمی هم باید به رستگاری میرسید؟؟جیمی و سرسی در طول هشت فصل عالی پرداخت شدند و اصلا باهات موافق نیستم در مورد مرگ آنها…در رابطه با ترس آریا هم کامل منطقی و باور پذیر بود..هر انسانی در اون جا بود فرار میکرد و اتفاقا اگر آریا اقدام دیگری میکرد مسخره و غیر باور بود….

    در مورد حضور ناگهانی یورن هم دیگه ایراد های بنی اسرائیلی تر از این من ندیده بودم….دقیقا اون منطقه بارها و بارها نشون داده شده برای رسیدن از کاخ رد کیپ به دریا و بلعکس ( فرار سانسا ، و ده ها مورد دیگه ) پس تنها جایی که هر ادم عاقلی بعد از سوخته شدن کشتیها برای فرار ازش سر در میاره همونجاست….

    یه نکته : این که داستان سریال با اون چیزی که ما فکر میکردیم بشه متفاوت هست دلیل بر ضعف نیست…ضعف و شتاب زدگی تو فصول آخر مشهود هست(بیشتر فصل هفت و نه هشت ) اما نه این مواردی که ماها میگیم…ضعف اونجاست که تو فصل هفت قسمت انسوی دیوار اتفاق افتاد که هیچ منطقی نداشت…اما این اپیزود به نظرم همانطور که گفتی هم فنی اش عالی بود و هم برخلاف نظر شما معنوی اش!

    در مورد گلدن کمپانی هم به نظرم تا همین حد کافی بود؛ وقتی سریال برای حمله ارتش لنیسترها به هایگاردن تو فصل هفت وقت و بودجه نداره توقع چی داریم ما؟؟؟؟ اره اگر سریال ده یازده فصل بود میشد به خیلی چیزها بهتر و بیشتر پرداخت ولی قبول کنید قصه نه گلدن کمپانی هست و نه چه میدونم لرد جدید دورن..داستان جنگ سرسی و دنریس بود و به خوبی پرداخت شد….گلدن کمپانی همونقدری که لازم بود پرداخت شد…

    1. من دنبال سرانجام نیک نبودم دوست عزیز، البته که به مراتب زود تر منتظر مرگ جیمی بودم و هر بار به شکلی زنده ماند تا این قسمت، اما در مورد سرسی واقعا این تراژدی که سازنده ها دنبالش بودن با این سرانجام در نیومده چرا که با شتاب در دو فصل اخیر به خصوص همین فصل پایانی فرصتی به شخصیت مهم سرسی داده نمیشه و این واقعا ایراده، در مورد نبرد جیمی و ارون گریجوری منم میدونم مسیر مخفی کجاست و همه کجا باید برن اما تلاقی حضور این دو در یک زمان و در یک مکان تنها برای بستن پرونده یک شخصیت و ماست مالی کردن اونه، در مورد گلدن کمپانی هم خود سریال آب و تاب رو به موضوع داد و ساده تر از هر چیزی اون رو فدای بازهم زمان و هدف آخرش که پایان دادن بوده کرد

    2. در مورد آریا من با چیزی دیدم از این منظر کنار نیومدم که سرسی از روز شکل گرفتن لیست آریا در بالای اون قرار داشت و سازنده ها خیلی ساده اون رو روانه کوچه و خیابان کردن این قبول عدم همراهی سندور توسط آریا با خصوصیات شخصی آریا هم خوانی نداشت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن