انتخاب سردبیرنقد فیلمکامیک

نقد و بررسی فیلم Dark Phoenix: شکست فرنچایز X-Men در پله‌ی آخر

فیلم Dark Phoenix «ققنوس سیاه» دومین تلاش سازندگان برای روایت خط داستانی Dark Phoenix Saga «حماسه‌ی ققنوس سیاه» از روی کامیک‌ها است، و به نظر می‌آید هردو بار، سایمون کینبرگ (Simon Kinberg) نویسنده‌ی فیلم‌های قبلی این سری، که حالا علاوه بر کارگردانی، نویسندگی آخرین فیلم این فرنچایز را برعهده دارد، نتوانسته این داستان را آن‌طور که شایسته است روایت کند. در فیلم  X-Men: The Last Stand «مردان ایکس: آخرین ایستادگی» مشکل اصلی فیلم، تلاش سازندگان برای نمایش داستان ققنوس سیاه و اقتباس از روی خط داستانی The Cure‌ «درمان» در کامیک‌های Astonishing X-Men «مردان ایکس شگفت‌انگیز» بود، و هیچکدام از آن‌ها در جلب توجه مخاطبان موفق عمل نکردند. در Dark Phoenix مشکل اصلی این است که ما شخصیت اصلی فیلم یعنی جین گری (با بازی سوفی ترنر (Sophie Turner)) را آن‌قدر خوب نمی‌شناسیم و با او همذات پنداری نمی‌کنیم تا این فیلم به داستانی قابل قبول تبدیل شود. در کامیک‌ها، شرارت جین معنایی داشت چون او از ابتدای ظهور مردان ایکس در کامیک‌ها حضور داشت و شرور شدن او تاثیر زیادی روی جهش‌یافته‌های دیگر داشت. در اینجا، این ارتبط واقعا بین آن‌ها وجود ندارد و نتیجه‌ی آن یک فیلم آشفته و ناخوشایند است که هدف خودش را نمی‌داند و فقط تلاش می‌کند نبرد بین مردان ایکس را مجلل و باشکوه نشان دهد.

فیلم با مقدمه‌ای شروع می‌شود که در آن قدرت‌های نوظهور تلپاتی و تله‌کنیسیس (جابجایی اشیا از راه دور) جین گری جوان باعث کشته شدن والدینش در یک تصادف رانندگی می‌شوند. البته پروفسور چارلز اگزاویه (با بازی جیمز مک‌آووی (James McAvoy)) او را به سرپرستی می‌گیرد و به او قول می‌دهد که او مشکلی ندارد. با پرشی به سال ۱۹۹۲، مردان ایکس را می‌بینیم که در حال انجام ماموریتی فضایی هستند که در آن باید گروهی از فضانوردان را نجات دهند. حین این عملیات نجات، نیرویی کیهانی به جین برخورد می‌کند، اما او جان سالم به در برده و در نتیجه قدرتمندتر می‌شود. البته این نیروی کیهانی یک جنبه‌ی تاریک و شرورانه دارد، و در همین حین که آسیب روانی دوران کودکی جین دوباره ظاهر می‌شود، او به مردم از جمله هم‌ تیمی‌های خودش در مردان ایکس آسیب می‌رساند. این باعث تفرقه بین جهش یافته‌هایی می‌شود که یا معتقدند جین باید کشته شود یا می‌خواهند او را نجات دهند. در همین حین، بیگانه‌های فضایی به رهبری ووک (با بازی جسیکا چستین (Jessica Chastain)) می‌خواهند از قدرت‌های جدید جین سو‌ءاستفاده کنند.

قبل از تماشای Dark Phoenix از این نگران بودم که مخاطبان به صورت احساسی درگیر شخصیت جین یا روابط او با دیگران نخواهند شد. این جین گری که ما می‌شناسیم فقط در یک فیلم حضور داشت – X-Men: Apocalypse «مردان ایکس: آخرالزمان» – و در آن‌جا هم شخصیتی مکمل بود. چیزی که Dark Phoenix ثابت می‌کند این است که اقتباس از داستان Dark Phoenix نمی‌تواند صرفا در یک فیلم به درستی روایت شود. ابتدا باید جین گری به عنوان شخصیتی قابل قبول به مخاطب معرفی شود تا وقتی او به سمت شرارت می‌رود، مخاطب تراژدی سقوط او را درک کند. همچنین باید روابط او با دیگران را درک کرد تا وقتی آن‌ها تحت تاثیر این تغییر جین قرار می‌گیرند، ما هم این اندوه را همراه آن‌ها احساس کنیم. در Dark Phoenix هیچکدام از این‌ها اتفاق نمی‌افتند. وقتی جین یکی از دوستان نزدیک خودش را می‌کشد، این فقدان هیچ معنایی ندارد چون این شخصیت‌ها قبل از این فیلم اصلا با هم برخورد متقابلی نداشته‌اند. وقتی هیولا (با بازی نیکولاس هولت (Nicholas Hoult)) به خاطر آن‌ قتل تصمیم به انتقام می‌گیرد، اصلا برای ما مهم نیست چون او و جین به جز اینکه عضوی از گروه مردان ایکس هستند هیچ رابطه‌ای با هم ندارند. روابط بین شخصیت‌ها اصلا تعریف نشده، پس واقعا شاهد هیچ تغییر قابل توجهی نیستیم.

داستان Dark Phoenix هنوز هم می‌توانست با استفاده از زیرداستان‌های قویتر کمی موفق ظاهر شود، اما فیلم در این زمینه هم شکست می‌خورد. گاهی اوقات به نظر می‌آید ققنوس – نیروی کیهانی درون جین – استعاره‌ای برای سوء مصرف مواد مخدر است. این چیزی است که به بخشی از هویت او تبدیل شده، باعث می‌شود او احساس برتر بودن کند، اما به مردم اطراف او آسیب می‌رساند و باعث می‌شود آن‌ها به دو دسته تبدیل شوند که یک دسته معتقدند نمی‌توان به او کمک کرد و دسته‌ی دیگر معتقدند او بیشتر از هر زمان دیگری به کمک نیاز دارد. متاسفانه این استعاره هم در داستان شکل نمی‌گیرد چون در فیلم شاهد زیرداستان مسخره‌ی بیگانه‌های فضایی هم هستیم و کینبرگ با ققنوس بیشتر مثل یک زخم کهنه برخورد می‌کند، که این رویکرد هم اصلا موفق ظاهر نمی‌شود.

اگر ققنوس استعاره‌ای برای آسیب دوران کودکی جین باشد، باز هم با مشکلات بیشتری روبرو می‌شویم چون این فقط داستان جین نیست، بلکه داستان اگزاویه هم هست. اگزاویه موانعی در ذهن جین قرار می‌دهد تا او را از آسیب دوران کودکی خودش محافظت کند و وقتی ققنوس وارد بدن جین می‌شود، آن موانع را نابود کرده و باعث می‌شود آن آسیب دوباره ظاهر شود. باز هم می‌گویم، اگر این خط داستانی طی چند فیلم روایت می‌شد و نشان می‌داد چطور اگزاویه با غرورش تلاش کرد به جای اینکه به جین آموزش دهد چطور با آسیب‌هایش کنار بیاید، سعی کرد او را از تجربه‌ی آن‌ها محروم کند، با داستان بهتری روبرو بودیم. اما در فیلم با یک فضاسازی به جز مقدمه‌ی ۱۰ دقیقه‌ای ابتدای آن روبرو نیستیم جایی که به نظر می‌آید تمرکز سازندگان روی این نکته بوده تا نشان دهند مادر جین به چه شکل وحشتناکی در تصادف کشته شده است. و اگر کنار آمدن با احساسات هسته‌ی اصلی داستان باشد، این باعث می‌شود داستان وارد قلمروی بدتری شود.

وقتی بیگانه‌ها تلاش می‌کنند از قدرت جین سوءاستفاده کنند، بالاخره یک شخصیت زن قدرتمند (از نظر فیزیکی، نه از این نظر که او شخصیت پردازی خوبی داشته باشد) به نام ووک به جین می‌گوید باید خشم خودش را بپذیرد و از آن برای قدرت گرفتن بیشتر استفاده کند. در نقطه‌ی مقابل، اگزاویه تلاش می‌کند جین را آرام کند و در نهایت به خاطر غرورش از او معذرت خواهی می‌کند، پس تنها چیزی که برای آرام کردن خشم یک زن وجود دارد معذرت خواهی شخصیتی است که او را بزرگ کرده است. این مسخره و غم‌انگیز است. به نظرم کینبرگ قصد ساختن فیلمی ضدفمینیستی را نداشته، اما وقتی تمرکز بخش زیادی از داستان روی مقابله‌ی جین با خشم خودش و یادگیری اینکه استفاده از احساسات فقط برای کمک به دیگران درست است باشد، فقط می‌توان چنین برداشتی از آن کرد. در خط داستانی بهتری، این فیلم می‌توانست نشانگر تغییر جالب داستان مگنتو (با بازی مایکل فاسبندر (Michael Fassbender)) باشد که بالاخره تسلیم خشم خودش شده و به مردم آسیب می‌زند. اما چون به نظر می‌آید این کشتارهای مگنتو هیچ پیامدی برای او ندارند، یادگیری کنار آمدن با احساسات در داستان معنایی ندارد. برای شخصیتی مثل مگنتو، خشم او چیزی باحال و قدرتمند است (و فاسبندر همچنان یکی از بهترین‌های این فرنچایز است)، اما برای جین، خشم چیزی خطرناک و ویرانگر است.

تمام این زیرداستان‌های شکست خورده وقتی غیرقابل تحمل‌تر می‌شوند که در دیگر بخش‌های فیلم هم شاهد نکات قابل توجهی نیستیم. داستان به شدت روی درام و نمایشی بودن تمرکز می‌کند، اما انتخاب‌هایی در داستان وجود دارند که به نظر می‌آید مستقیما از کارتون X-Men محصول ۱۹۹۰ بیرون کشیده شده‌اند. وقتی رئیس جمهور از مردان ایکس کمک می‌خواهد، او یک تلفن X مخصوص خودش دارد. جت X جدید پریسکوپی مجزا ساخته شده برای سایکلاپس دارد. قدرت یکی از دستیاران مگنتو موهای قدرتمند اوست که از آن‌ها به عنوان شلاق استفاده می‌کند. فیلم در دهه ۹۰ میلادی روایت می‌شود، اما مقر مردان ایکس پر از مانیتورهای صفحه تخت است. ۳۰ سال از وقایع فیلم X-Men: First Class «مردان ایکس: کلاس اول» گذشته، اما تقریبا هیچ تغییری در ظاهر شخصیت‌ها ایجاد نشده است. مگنتو یکی از بازماندگان هولوکاست است که به نظر می‌آید فقط چهل و چند سال دارد. چطور می‌توانیم چنین داستانی را جدی بگیریم، آن هم وقتی در طراحی دنیای آن هیچ دقت و توجهی صورت نگرفته است؟

من همچنان طرفدار X-Men خواهم ماند، اما Dark Phoenix نشان داد این فرنچایز آن‌قدر اشتباهات زیادی کرده که دیگر نباید ادامه پیدا کند. حتی بدون در نظر گرفتن پیوستگی زمانی، چرا در هر کدام از این فیلم‌ها باید شاهد پرش زمانی چندساله باشیم؟ چرا وقتی هنوز رابطه‌ای بین شخصیت‌ها شکل نگرفته از داستان The Dark Phoenix Saga اقتباس می‌کنید؟ حالا با وجود The Avengers «انتقام جویان» چه چیزی باعث می‌شود یک فیلم X-Men خاص و منحصر به فرد باشد؟ این سوالات هرگز پاسخ داده نمی‌شوند، بنابراین فرنچایز کنونی X-Men نه تنها با یک پیروزی به پایان نمی‌رسد بلکه با شکستی ناامیدکننده تمام می‌شود. وقتی بالاخره استودیوی مارول فرنچایز X-Men را ریبوت کند، فیلمی مثل Dark Phoenix یک عتیقه‌ی فراموش شده خواهد بود. این شخصیت‌ها و دنیای آن‌ها شایسته‌ی فیلم بهتری هستند، اما باید حداقل چندین سال برای تماشای چنین فیلمی صبر کنیم.

 

6

6

6
برچسب ها
نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن