نقد فیلم

نقد و بررسی فیلم خود زندگی (Life Itself): فیلمی درباره زندگی که باعث می شود آرزوی مرگ کنید

این نقد، داستان فیلم “خود زندگی” (Life Itself) را لو می دهد.
سخت است آدم بداند برای نقد فیلم “خود زندگی” (Life Itself) ساخته دن فوگلمن (Dan Fogelman) از کجا شروع کند، چون این فیلم از هر لحاظ یک فاجعه کامل است. این فیلم همان پیچیدگی های بیش از حد احساسی را دارد که فوگلمن پس از فیلم دیوانه وار. احمقانه. عشق (Crazy. Stupid. Love) و سریال این ما هستیم (This Is Us) به علامت تجاری خودش تبدیل کرد، اما همه این ها در خدمت فیلمنامه ای زننده و ناخوشایند هستند که به این قضیه معتقد است که تا زمانی که یک نویسنده ما را به هم مرتبط کند ما با هم ارتباط داریم. اگر به نظرتان مسخره است، بدانید که این قضیه در مقایسه با دیدگاه فیلم نسبت به خودکشی، آزار جنسی، و انواع مختلف آسیب ها خیلی به چشم نمی آید که یا به صورت کاملا نادیده گرفته شده اند یا به عنوان سکوی پرتابی برای بیان خلوص مسخره ای استفاده شده اند. این فیلم بین به شدت خسته کننده و به شدت توهین آمیز نوسان دارد، و همه در خدمت فیلمنامه ای که در کلاس های اولیه فیلمنامه نویسی هم به خاطر مسخرگی و از خود راضی بودنش به آن می خندند.

“خود زندگی” با تقسیم به چند بخش و روایت شده به شکل یک کتاب بد که هیچ کس دوست ندارد آن را بخرد چه برسد به خواندنش، با داستان زوج عاشق Will (با بازی اسکار آیزاک (Oscar Isaac)) و Abby (با بازی الیویا وایلد (Olivia Wilde)) آغاز می شود. Will به شدت افسره است و به ملاقات روان شناسش Dr. Morris (با بازی آنت بنینگ (Annette Bening)) می رود. سپس Will داستانی درباره راویان غیرقابل اعتماد بازگو می کند و می گوید که چرا نباید به او اعتماد کرد، اما از همین جا مشخص است که Abby، که باردار هم بود، به طور غیرمنتظره ای فوت کرده است. همچنین Will لازم می بیند تا داستان سرگذشت Abby را بیان کند (زنان در فیلم “خود زندگی” اصلا شخصیت های واقعی نیستند؛ آن ها یا به شدت آسیب دیده اند یا از دید مردان زندگی‌شان زنان مقدسی هستند)، که نه تنها شاهد مرگ والدینش در یک تصادف رانندگی بوده، بلکه این نکته که سر پدرش نیز توسط ستون فرمان قطع شده است. سپس Will به ما می گوید که عموی Abby سال ها او را مورد آزار قرار می داده تا اینکه او یک اسلحه خریده، عمویش را تهدید کرده و برای اینکه نشان دهد بلوف نمی زند به زانوی او هم شلیک کرده است. سپس Abby به دانشگاه می رود، زندگی بدون دردسر را دنبال می کند، و پایان نامه مسخره ای در این باره می نویسد که چطور “خود زندگی” بزرگ ترین راوی غیرقابل اعتماد است. سپس Will در دفتر روان شناس با تفنگ خودکشی می کند. این ها همه در ۴۵ دقیقه اول یک فیلم ۲ ساعته اتفاق می افتند.

در بخش اول فیلم، “خود زندگی” درباره موضوعات سنگینی مثل افسردگی، خودکشی، تجاوز و انواع دیگر آسیب ها صحبت می کند اما هیچ کدام از آن ها را کامل و جامع مورد بررسی قرار نمی دهد. برای فوگلمن این دست اندازها بخش غیرقابل اعتماد روایت غیرقابل اعتماد زندگی هستند، پیچش های ناهمواری که بین لحظاتی از شادی و خاطرات ناقص ما از زندگی جلوی راهمان سبز می شوند. ترکیبی منفور از ایده ها که از یک مکان منطقی آغاز می شود (خاطرات ناقص باعث به وجود آمدن ادراک های غیرقابل اعتمادی از واقعیت می شوند) و به مسخره ترین و توهین آمیزترین مکان ممکن می رسد.

اما پس از آن بدتر هم می شود. وقتی بچه Will و Abby پس از اینکه Abby مثل احمق ها در خیابان پرسه می زد و یک اتوبوس به او برخورد کرد نمرده است، اما او بدون مادر، بدون پدری که شش ماه پس از تولدش خودکشی کرده، بدون سگی که وقتی هفت سالش بود مرده، و مادربزرگش که مرده بزرگ شده، و او باید توسط پدربزرگ مهربانش (با بازی مندی پتینکین (Mandy Patinkin)) بزرگ شود. Dylan (با بازی الیویا کوک (Olivia Cooke)) حالا در سن ۲۱ سالگی یک زن جوان عصبانی است که به جز جوان و عصبانی بودن هیچ ویژگی در شخصیتش وجود ندارد، و سپس فیلم داستان خانواده Gonzalez را روایت می کند. Rodrigo Gonzalez را می بینیم که وقتی آن اتوبوس Abby را کشت داخل اتوبوس بود و به خاطر این اتفاق آسیب روحی دیده، آسیبی که باعث فروپاشی خانواده اش می شود چون پدرش Javier (با بازی Sergio Peris-Mencheta) آن قدر مغرور است که کمک آقای Saccione (با بازی آنتونیو باندراس (Antonio Banderas)) رییس بخشنده‌اش را قبول نمی کند. Rodrigo (با بازی Àlex Monner) حدود ۲۱ سال بعد، وقتی با دوست دخترش کات می کند و مادر مقدسش می میرد، به یک Dylan گریان در خیابان برمی خورد… و آن ها عاشق هم شده و ازدواج می کنند. این سوال پیش می آید که آیا آن ها این گفتگو را داشته اند که Dylan بگوید یه اتوبوس مامان منو کشت، و Rodrigo بگوید خیلی عجیبه چون منم به خاطر یه تصادف اتوبوس آسیب روحی دیدم، که باعث شد یه زن باردار توی تصادف کشته بشه. چه اتفاق عجیبی. بیخیال بیا بریم بچه دار بشیم که وقتی بزرگ شد یه کتاب باحال درباره خانواده هامون بنویسه.

حتی یک لحظه صادقانه و واقعی در این فیلم وجود ندارد چون فوگلمن آن قدر در روایت داستانش غرق شده که زندگی واقعی انسانی را از یاد می برد. او نمی تواند مدام به این اشاره نکند که “خود زندگی” بزرگ ترین راوی غیرقابل اعتماد است، بنابراین هرچیزی در فیلمش کاملا تهی و توخالی از خودشناسی است چون هرچیزی در فیلم یا به زور تحمیل می شود یا بی روح ارائه می شود. شما به این نتیجه می رسید که فوگلمن اصلا به چیزی اهمیت نمی دهد، و احساسات را به همان شکلی نشان می دهد که یک جامعه ستیز آن ها را بروز می دهد – نه به صورت چیزی که بتوان آن را احساس کرد، بلکه به عنوان چیزی که بتوان آن را تقلید کرد.

اگر فیلم “خود زندگی” با ایده ای ساده از زندگی به عنوان راوی غیرقابل اعتماد روایت می شد،‌ باز هم خسته کننده بود، اما این قدر توهین آمیز نبود. اگرچه روشی که فوگلمن با آن کار می کند – برقرار نکردن ارتباط با مخاطبش – آن هم به شکلی مسخره و بی دقت چیزی است که “خود زندگی” را این قدر زننده کرده است. این یک فیلم با اهانت مستقیم و واضح به شخصیت هایش است، اما از ما می خواهد نسبت به زندگی آن ها با احساس رفتار کنیم. نادرستی مداوم در هر لحظه نشان می دهد این فیلم اصلا اهمیتی به احساسات انسان های واقعی ندارد، و فقط می خواهد ما را به گریه بیاندازد.

life-itself

برچسب ها
نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن