نقد سریال

نقد و بررسی فصل پنجم Black Mirror: فصلی سرگرم‌کننده اما کوتاه و با کیفیت پایین

این نقد شامل اسپویل‌های کوچکی از فصل پنجم سریال Black Mirror «آینه سیاه» می‌شود، البته من سعی کرده‌ام از اسپویل‌های مهم و لو دادن پایان داستان‌ها خودداری کنم. بنابراین اگر می‌خواهید هنگام تماشای این فصل کاملا سورپرایز شوید، بهتر است پس از تماشای فصل پنجم این نقد را مطالعه کنید.

حدود ۱۰ سال است که Black Mirror به معیاری برای نگرانی از پیشرفت تکنولوژی تبدیل شده است. چارلی بروکر (Charlie Brooker) و آنابل جونز (Annabel Jones) سازندگان سریال ذهن مخاطبان را با ایده‌های وحشتناکی از واقعیت ساختگی، اخبار انحرافی، خانواده‌های از هم پاشیده، و انسان‌های شکست خورده پر کرده‌اند؛ تمام این‌ها حاصل پیشرفت سریع تکنولوژی است که اغلب بدترین جنبه‌ی انسان‌ها را رو می‌کند و همدردی و صمیمیت بین آن‌ها را از بین می‌برد.

مثل بیشتر داستان‌های علمی تخیلی، Black Mirror هم در پیشگویی وقایع بدی که در آینده اتفاق می‌افتند عالی عمل می‌کند – اپیزود The Waldo Moment که زمانی جزو بدترین اپیزودهای سریال به شمار می‌رفت، حالا یکی از واقع‌گرایانه ترین اپیزودهای آن است. اما چطور سریال و سازندگان می‌توانند کیفیت کار خود را حفظ کنند، آن هم وقتی پیامدهای پیشرفت تکنولوژی در دنیای واقعی از آن‌ها پیشی گرفته است؟ با در نظر گرفتن فصل پنجم سریال که تازه منتشر شده، به این نتیجه می‌رسیم که سازندگان موفق به این کار نشده‌اند. اما این دلیل نمی‌شود در این فصل هم شاهد برخی از مبتکرانه‌ترین لحظات دنیای علمی تخیلی در تلویزیون نباشیم.

Black Mirror در فصل پنجمش دوباره به ساختار ۳ اپیزودی سابق خودش برگشته، که دلیل اصلی آن زمان زیادی است که صرف تولید فیلم تعاملی Bandersnatch شد، که ابتدا قرار بود به عنوان اپیزود چهارم فصل پنجم منتشر شود. متاسفانه این بازگشت به حالت ۳ اپیزودی باعث نشده سریال از نظر لحن و محتوا به دوران سابق خودش برگردد. هر کدام از سه اپیزود این فصل حدودا یک ساعته هستند، و این مدت زمان باعث تضعیف اپیزودهایی می‌شود که با ساختاری محکم‌تر و داستانی قویتر می‌توانستند به موفقیت بیشتری برسند.

اپیزود اول این فصل به نام Striking Vipers در مسیر خاص بودن قرار گرفته، آن هم از این نظر که اوون هریس (Owen Harris) کارگردان اپیزودهای Be Right Back و San Junipero از فصل‌های گذشته کارگردانی آن را برعهده دارد. هردوی آن‌ اپیزودها مفهوم هوشیاری انسان پس از مرگ و محدودیت‌های آن را بررسی می‌کردند. Striking Vipers از همان فضای فلسفی بهره می‌برد، اما با روش متفاوتی آن را بیان می‌کند. معرفی یک بازی ویدیویی مبارزه خیابانی به نام Striking Vipers که از تکنولوژی تغییر هوشیاری برای فرستادن بازیکنان به داخل بازی استفاده می‌کند و به آن‌ها اجازه می‌دهد تمام چیزهایی که برای آواتار آن‌ها اتفاق می‌افتد را احساس کنند، باعث شده این اپیزود مرز بین هویت واقعی و آواتار را در دنیایی از زندگی تعاملی آنلاین در حال پیشرفت بررسی کند.

آنتونی مکی (Anthony Mackie) نقش دنی، همسر و پدری را بازی می‌کند که وارد ماجرایی می‌شود که در نهایت به رابطه‌ی غیرمنتظره‌ی او با دوست صمیمی‌اش کارل (با بازی یحیی عبدالمتین (Yahya Abdul-Mateen II)) می‌انجامد که روز تولد دنی با نسخه‌ی واقعیت مجازی بازی موردعلاقه‌شان Striking Vipers او را سورپرایز می‌کند. آن شب، آن‌ها مثل دوران گذشته وارد بازی می‌شوند، اما وقتی هویت آواتار خود را به صورت کامل به خود می‌گیرند، مبارزه و کَل‌کَل آن‌ها به چیزی صمیمانه‌تر تبدیل می‌شود (لودی لین (Ludi Lin) نقش آواتار دنی و پام کلمنتیئف (Pom Klementieff) نقش آواتار کارل را بازی می‌کنند). در همین حین که عشق دیجیتالی بین آن‌ها قویتر می‌شود، تئو همسر دنی (با بازی نیکول بهاری (Nicole Behari)) متوجه کم‌محلی همسرش به خودش می‌شود، و مشاجراتی بین آن‌ها به وجود می‌آید.

اپیزود Striking Vipers لحظات اکشن شگفت‌انگیزی ارائه می‌کند و به طرز جالبی، در زنده کردن یک بازی ویدیویی بهتر از خیلی فیلم‌های اقتباسی از روی بازی‌های ویدیویی عمل کرده است. اما هیجان منتقل شدن به بازی ویدیویی محبوبتان هیجانی سطحی است، و متاسفانه این اپیزود مسائل مهم‌تر مطرح شده در داستان را فراموش می‌کند. ساختارهای هویت جنسیتی، نژاد و ازدواج درون دنیایی دیجیتالی که هیچ چیزی در آن واقعی نیست چه معنایی دارد؟ این تجربیات چه تغییراتی در هویت شما در دنیای واقعی به وجود می‌آورند؟ مرز بین کسی که هستیم، کسی که می‌خواهیم باشیم و کسی که می‌توانیم باشیم کجا مشخص می‌شود؟

این‌ها سوالات خیلی خوبی هستند و Striking Vipers در این زمینه نزدیک‌ترین اپیزود به سبک پیش‌بینی Black Mirror از بحران‌های متافیزیکی انقلاب تکنولوژیک است. متاسفانه فیلمنامه‌ی بروکر بیشتر نکات سطحی داستان را بررسی می‌کند، و مایل است سوالات فلسفی عمیقی در داستان قرار دهد اما هرگز آن‌ها را بررسی نکند. نتیجه‌ی این کار درام عاشقانه‌ای سرگرم کننده اما محدود از نظر نگرانی دیجیتال است که بیشتر می‌خواهد تجربیات کوچک این سه شخصیت را بررسی کند تا اینکه پیامدها و معنای آن تجربیات را مورد بررسی قرار دهد. این اپیزود هنوز هم داستانی درگیرکننده و نوآورانه در تلویزیون است، اما حال و هوای بهترین لحظات Black Mirror را ندارد.

اپیزود دوم به نام Smithereens به نظر بیشتر با فضای سنتی Black Mirror همخوانی دارد. مثلا اینکه به شدت تاریک است و بیشتر آن در انگلستان دنبال می‌شود. اما همچنین اپیزودی است که نگاهی به این نکته دارد که چطور تکنولوژی جامعه را شکل می‌دهد و چگونه کسانی که قدرت را در دست دارند تاوان اشتباهات خود را نمی‌دهند. در این اپیزود همچنین شاهد نقش‌آفرینی فوق‌العاده‌ی دیگری از اندرو اسکات (Andrew Scott) هستیم، که فعلا به دلیل بازی در نقش کشیش جذاب در سریال Fleabag به شدت موردتوجه قرار گرفته است، و در این‌جا نقش مردی را بازی می‌کند که تقریبا هیچ چیزی برای از دست دادن ندارد.

اسکات نقش کریس، مرد جوانی بیچاره را بازی می‌کند که اسیر تاثیرات مخرب رسانه‌های اجتماعی شده و وقتی یکی از کارکنان شرکت فناوری اطلاعات Smithereen را گروگان می‌گیرد به طور تصادفی یک بحران بین‌المللی را به وجود می‌آورد. کریس که مصمم است با بیلی باور (با بازی توفر گریس‌ (Topher Grace)) مدیرعامل Smithereen صحبت کند، تصادفا یک کارآموز (با بازی دمسون ادریس‌ (Damson Idris)) را با یکی اعضای رده بالای شرکت اشتباه گرفته و از او می‌خواهد با یکی از اعضای مهم شرکت تماس بگیرد. به همان روش سنتی Black Mirror، هیچ چیز طبق نقشه پیش نمی‌رود، تنش بیشتر و بیشتر می‌شود، و تمام این‌ها با پایانی شوکه‌کننده تمام می‌شود که تصمیم نهایی را برعهده‌ی مخاطب می‌گذارد.

این بهترین اپیزود فصل پنجم است و تمام بازیگران آن نقش خود را فوق‌العاده بازی می‌کنند، اما مدت زمان ۷۰ دقیقه‌ای به داستان ساده‌ی این اپیزود کمکی نمی‌کند، مخصوصا وقتی داستان برای توجیه شرایط از اتفاقی خیلی ساده استفاده می‌کند. اپیزود Smithereen نسبت به اپیزود مشابهش یعنی Nosedive در فصل سوم بهتر عمل می‌کند، اما متاسفانه پیام اصلی‌اش آن‌قدر آشکار و واضح است که شما پس از تماشای آن خیلی زود پیامش را فراموش می‌کنید. غم و اندوهی در این نکته وجود دارد که اپیزودی از Black Mirror، سریالی که ترس از تکنولوژی را در اوایل دهه ۲۰۱۰ تعریف کرد، با تزی به پایان می‌رسد که یک نتیجه‌گیری از پیش تعیین شده به نظر می‌رسد. بدون شک، این بخشی از هدف سازندگان بوده، اما هرگز ترس را به اندازه‌ی تسلیم شدن القا نمی‌کند.

سومین و آخرین اپیزود فصل پنجم سریال به لطف حضور مایلی سایرس (Miley Cyrus) خواننده‌ی پاپ که نقش نسخه‌ای از خودش را در آن بازی می‌کند مورد انتظار بسیاری از مخاطبان بود. در اپیزود Rachel, Jack and Ashley Too اشلی‌او شاهزاده‌ی پاپی رویایی را می‌بینیم که در یک کلاه‌گیس صورتی و هویتی پر از مثبت‌اندیشی گیر افتاده است. او شدیدا مایل است این نقش بی‌روح خودش را رها کند، اما به دلیل نفوذ مدیربرنامه/خاله‌ی مغرورش (با بازی سوزان پورفار (Susan Pourfar)) خودش را گیرافتاده در قفسی که خودش ساخته پیدا می‌کند. در طرف دیگر داستان، ریچل (با بازی انگوری رایس (Angourie Rice)) را داریم؛ یک دختر نوجوان دست‌وپا چلفتی که شدیدا شیفته‌ی الگوی خودش اشلی‌او و تصدیق‌های توخالی که او ارائه می‌کند شده است.

مسیر داستان آن‌ها زمانی با هم تقاطع پیدا می‌کند که تیم اشلی‌او یک هوش مصنوعی شبیه الکسا به نام اشلی‌تو می‌سازند، که از روی شخصیت اشلی ساخته شده و پدر خوش‌قلب ریچل سریعا یکی از آن‌ها را برای او می‌خرد. در حالی که جک خواهر بزرگتر ریچل (با بازی مدیسون دیونپورت (Madison Davenport)) احساس می‌کند بت‌پرستی خواهرش به دلیل درس‌هایی که این عروسک به او یاد می‌دهد، و همچنین به دلیل اینکه جک طرفدار موسیقی راک است برای او اصلا خوب نیست، ریچل با تمایل بیشتری غرق این شیفتگی می‌شود. در همین حین، درگیری اشلی‌او با خاله‌اش به نقطه‌ اوج خطرناکی می‌رسد، آن هم وقتی قیم اشلی به دنبال راهی است تا بتواند بدون شنیدن مخالفت‌های او از پول‌های حاصل شده از تلاش‌هایش بهره ببرد، نقشه‌ای شیطانی که در نهایت این سه دختر جوان را وارد ماجرایی دیوانه‌وار می‌کند که در آن باید هویت خودشان را دوباره احیا کنند.

معرفی اشلی‌تو، بروکر را به سمت یکی از موضوعات موردعلاقه‌ی خودش برمی‌گرداند؛ قابلیت کپی و تغییر ذهن انسان به شکل دیجیتالی. از زمان معرفی هوشیاری انسانی به شکل دیجیتالی (که در سریال به آن کوکی (شیرینی) می‌گویند) در اپیزود عالی White Christmas در سال ۲۰۱۴، بروکر و جونز به شدت شیفته‌ی چشم‌انداز زنده نگه داشتن هوشیاری انسان پس از مرگ و احتمالات وحشتناکی شده‌اند که این اختراع می‌تواند در پی داشته باشد.

این شیفتگی منجر به چند تا از بهترین اپیزودهای سریال یعنی San Junipero و USS Callister، و همچنین یکی از ضعیف‌ترین آن‌ها یعنی Black Museum شد. متاسفانه اپیزود Rachel, Jack and Ashely Too در دسته‌ی دوم قرار می‌گیرد، که از این مفهوم آشنا به عنوان ابزاری برای کاوشی سطحی درون ذات سوءاستفاده‌گر صنعت موسیقی، مشکلات هویتی نوجوانان و نبرد برای خودمختاری در عصر دیجیتال استفاده می‌کند. این روی کاغذ جالب به نظر می‌رسد، و Rachel, Jack and Ashley Too گاهی مسائلی را مطرح می‌کند که ارزش تأمل کردن دارند، اما در حرکتی عجیب توسط Black Mirror، این اپیزود از آن‌ها برای پیش بردن یک داستان ماجراجویی نوجوانانه‌ی علمی تخیلی استفاده می‌کند.

این فرمتی عجیب برای سریال است، و در حالی که می‌توان استدلال کرد این اپیزود قصد دارد داستان‌های رباتیک شبکه‌ی دیزنی چنل را دست بیاندازد، این اپیزود آن‌قدر بامزه نیست تا نقد خوبی به آن داستان‌ها داشته، یا حتی شباهتی به حال و هوای Black Mirror داشته باشد. این اپیزود بامزه و غیرمسئولانه است، و مثل بقیه اپیزودهای فصل پنجم، مخاطب را خیلی دست‌کم می‌گیرد.

که من را به سوال اصلی خودم برمی‌گرداند: وقتی وحشت‌های فناوری و سیاسی در دنیای واقعی از داستان‌های سریال پیشی گرفته، سریالی مثل Black Mirror به چه چیزی تبدیل می‌شود؟ این سریال برنده‌ی امی و بفتا سال ۲۰۱۱ در چنل ۴ آغاز به کار کرد، و شاید این تاریخ خیلی قدیمی به نظر نیاید، اما وقتی به پیشرفت‌های تکنولوژی طی هشت سال گذشته فکر کنید، متوجه می‌شوید تجربیات انسانی چه تغییراتی کرده‌اند.

در سال ۲۰۱۱، توئیتر کمتر از یک سوم کاربران کنونی خودش را داشت، رئیس جمهور آمریکا در جنجال‌های رسانه‌های اجتماعی حاضر نبود، نتفلیکس تنها غول استریم در دنیا بود، فقط نسخه‌ی بتای سیری منتشر شده بود، و مردم هنوز به فیسبوک اعتماد داشتند. نرم‌افزار و الگوریتم‌های تشخیص چهره و هوش مصنوعی پیشرفت‌های قابل توجه و گاها ترسناکی داشته‌اند. فقط به تفاوت قابلیت‌های آیفون ۴S (منتشر شده در سال ۲۰۱۱) و آیفون X توجه کنید. دنیای واقعی از Black Mirror پیشی گرفته، بنابراین امروزه تماشای اخبار ده برابر ترسناک‌تر از آن چیزی است که در فصل پنجم Black Mirror دیدیم.

Bandersnatch نشان داد تیم Black Mirror مایلند روی انقلاب تکنولوژیکی که از آن الهام می‌گیرند تکیه کنند. شاید طی سال‌های گذشته از فصل چهارم، بروکر و جونز متوجه شده‌اند واقعیت در سال ۲۰۱۹ خیلی ترسناک‌تر از کابوس‌هایی است که این دو برای ما ترتیب داده‌اند. شاید به همین دلیل باشد که فصل پنجم خیلی جذاب نیست، و بیشتر از همیشه روی خوش‌بینی و ماجراجویی تکیه می‌کند. البته این فصل خیلی بد هم نیست. Black Mirror  حتی با این تعداد اپیزودهای کم، هنوز هم برخی از بهترین داستان‌های علمی تخیلی که در تلویزیون خواهید دید را ارائه می‌کند، و در دنیایی که به شدت در حال تغییر است، کاملا عادلانه است که از چنین سریالی هم انتظار تغییر در لحن داشته باشیم. شاید انتظار ما از Black Mirror در حد عالی شدنش مثل گذشته نباشد و شاید این آینه مثل سابق مشکلات دنیای کنونی را به ما نشان ندهد، اما هنوز هم مکان خوبی برای تفکر و تأمل در عصر دیجیتال است. فقط انتظار نداشته باشید این سه اپیزود ذهن شما را درگیر خودشان کنند.

6

6
برچسب ها
نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن