امروز:چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۵
 

نقدی بر فیلم چهارصد ضربه – The 400 blows + تریلر

 


 

تیتراژ فیلم با حرکت دوربین بر روی ساختمان های پاریس شروع می شود. این تیتراژ خلاقانه، به نوعی وضعیت آنتوان را به وضعیت تمام نوجوان های پاریس (کسانی که در این ساختمان ها زندگی می کنند) تعمیم می دهد.فیلم در یک کلاس شروع می شود که در این جا، دوربین به دنبال عکسی که توسط بچه ها دست به دست می گردد، می رود تا به آنتوان می رسد. دوربین روی آنتوان ثابت می شود و تا آخرین نمای فیلم، او را تعقیب می کند. در این جا باز به آنتوان به عنوان نمادی از کل نوجوانان جامعه تأکید می شود. این مدرسه در طول فیلم مانند یک زندان تصویر می شود که همه بچه ها از آن نفرت دارند. و در طول فیلم بر روی شباهت های این مدرسه و دارالتأدیب اشاره های فراوانی می شود.

 

 

«چهارصد ضربه» به گزارش آریافیلم و به نقل ازbestfilms نخستین فیلم بلند فرانسوا تروفو است و چنان درجه یک از کار درآمد و تماشاگران این فیلم را تشویق کردند که داوران چاره‌ای جز تقدیم جایزه بزرگ به او نداشتند.این فیلم برای نخستین بار در جشنواره کن به نمایش درآمد و همه را تحت تاثیر قرار داد. تروفو مرکز توجه بود و به او لقب «ناپلئون جوان فرانسه» داده بودند.«چهارصد ضربه» در سال 1959 نخل طلای کن را دریافت کرد و کاندیدای دریافت جوایز (ocic) و بهترین کارگردانی از این جشنواره شد. ساخته فرانسوا تروفو در سال 1960 نیز نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین فیلمنامه شد. این فیلم یک‌سال بعد در جشنواره بافتا شرکت کرد و جایزه و نامزد دریافت جوایز بهترین فیلم اورجینال و بهترین بازیگر جوان سینما شد.ساخته تروفو از سوی انجمن منتقدان فرانسه و نیویورک نیز مورد تقدیر قرار گرفت و به ترتیب جوایز بهترین فیلم و بهترین فیلم خارجی را دریافت کرد. این فیلم همچنین در کشورهایی چون آرژانتین، استرالیا، فنلاند، سنگاپور، سوئد و آلمان و انگلیس به اکران عمومی درآمد.

 

 

کارگردانی که معتقد است تجربه‌های شخصی معمولا بهترین نوع تجربه هستند و کارگردان‌هایی که از این تجربه‌ها استفاده می‌کنند، اثری خلق می‌کنند که می‌توان از آن لذت برد. «چهارصد ضربه» (The 400 blows) محصول سال 1959 فرانسه است که به شیوه سیاه و سفید و در مدت زمان 99 دقیقه ساخته شده است.

فرانسوا تروفو، «چهارصد ضربه» را در 27 سالگی ساخت. او در آن زمان دو برابر سن آنتوان دوآنل (شخصیت اصلی فیلم) را داشت و هنوز چند سالی مانده بود تا 30 ساله شود. نوشتن فیلمنامه‌ای درباره سیزده- چهارده سالگی یک نوجوان پاریسی، نوجوانی که از زندگی واقعی محروم است، یکی از آرزوهای تروفو بود.وقتی او سینما را کشف کرد، نوجوانی بود که فیلم دیدن را به درس خواندن ترجیح می‌داد. مخفیانه از در خروجی سینما یا پنجره مستراح وارد سالن می‌شد تا بتواند فیلم مورد نظرش را ببیند. تمامی اتفاقات «چهارصد ضربه» واقعی هستند و بسیاری از آنها همان اتفاق‌هایی است که برای خود تروفو افتاده‌ یا آنها را به چشم دیده است.«چهارصد ضربه» را می‌توان فیلمی اجتماعی دانست که لحظات شیرینی را برای تماشاگر خود خلق کرده است. از آنجا که این فیلم به مشکلات جوانان و نحوه رفتار والدین با آنان می‌پردازد، در پاره‌ای موارد نیز به شدت تلخ و متاثرکننده است.

 

 

فیلمنامه «چهارصد ضربه» را فرانسوا تروفو با همکاری مارسل موسی به نگارش درآورده است. این فیلم که در زمره آثار شکل‌دهنده موج نوی سینمای فرانسه قرار می‌گیرد، داستان یک پسر نوجوان پاریسی به نام آنتوان دوآنل را به تصویر می‌کشد که به اعتقاد پدر، مادر و معلمان خود پسری دردسرساز است.او به تدریج از خانه و مدرسه رانده می‌شود و ترجیح می‌دهد اوقاتش را با «رنه بیژی» (همکلاسی‌اش) بگذراند. آنها به جای درس خواندن، به سینما و شهربازی می‌روند و تا می‌توانند تفریح می‌کنند. کم‌کم اوضاع برمی‌گردد و پدر و مادر که دل خوشی از آنتوان ندارند، او را به کانون اصلاح و تربیت می‌فرستند؛ یک زندان واقعی برای نوجوانی که پیش از هر چیز به آزادی نیاز دارد.

از فرانسوا تروفو نقل کرده‌اند که گفته «خیلی‌ها حسرتِ دوره‌ی نوجوانی‌شان را می‌خورند، ولی من‌یکی که از این دوره خاطره‌های خوب و خوشی ندارم. حرف اصلی‌ام هم در چهارصد ضربه این بود که گذشتن از دوره‌ی نوجوانی اصلاً آسان نیست. نوجوانی سخت‌ترین دوره‌ی زندگیِ آدم است.» نوجوانی ابتدای هویّت است؛ تازه داری شکل می‌گیری، تازه داری می‌شوی آدمی کامل، مثلِ بزرگ‌ترها؛ اگر آدم‌های کاملی باشند بزرگ‌ترها. «ایده‌ی اصلی فیلم، شاید، همان بحرانی‌ست که دکترها اسمِ دهن‌پُرکُنِ بحرانِ هویّتِ نوجوانان را گذاشته‌اند رویش. بحرانِ هویّتِ نوجوانان، ظاهراً، به‌شکلِ چهار ناراحتیِ مختلف بروز می‌کند: یکی شروعِ بلوغ، یکی انکارِ احساسی نقشِ والدین، یکی میلِ به استقلال، و آخری هم عقده‌ی حقارت. هرکدام از این‌ ناراحتی‌ها باعثِ شورش می‌شوند و، ظاهراً، کاری می‌کنند که نوجوان چشمش به‌روی بی‌عدالتی‌ها باز شود.» نوجوانی سال‌های برزخی‌ست انگار، سال‌های گشایشِ چشم و گوش: چیزهایی را می‌بینی که نباید ببینی، چیزهایی را می‌شنوی که نباید بشنوی.

 

 

دیدنی‌ها کم نیست و بزرگ‌ترها هم انگار همه‌ی سعی‌شان را می‌کنند که دنیا را تیره‌وتار کنند پیشِ چشمِ نوجوان‌ها. امّا اینْ سال‌های شک و تردید هم هست. آن‌چه را که می‌گویند باور نکن. همیشه چیزی‌ (چیزهایی؟) هست که از تو پنهانش کرده‌اند. باید بگردی و پیدایش کنی. حرفِ کسی را گوش نکن. خودت چشم داری، گوش داری، عقل داری. ببین، فکر کن، بعد عمل کن. جامعه‌ستیزی، لابُد، یکی از خصایصِ نوجوان‌هاست. دوست دارند حرفِ کسی را گوش نکنند. دوست دارند راهِ خودشان را بروند. دوست دارند شورش کنند. دوست دارند شبیهِ بزرگ‌ترها، شبیهِ دیگران، نباشند. حق، همیشه، با جمع نیست. اکثریت نیست که همیشه راست می‌گوید. همیشه اقلیتی هست که بیش‌تر حق دارد، که صدایش کم‌تر شنیده می‌شود، که صدایش، گاهی، اصلاً شنیده نمی‌شود. بزرگ‌ترها اکثریتند در جامعه؛ همه‌چیز دستِ آن‌هاست، مالِ آن‌هاست انگار. و نوجوان‌ها، کوچک‌ترها، اقلیتند همیشه. کسی جدّی‌شان نمی‌گیرد. امّا چه اهمیتی دارد وقتی می‌آموزند (به چشم می‌بینند) که مستقل‌بودن مهم‌تر از هر چیزی‌ست؟ خودت باش؛ نه آن‌که دیگران می‌خواهند، آن‌که دیگران می‌گویند. گستاخ هم می‌شود بود. می‌شود گوش نکرد. می‌شود دست‌ها را به‌نشانه‌ی اعتراض روی گوش‌ها گذاشت. می‌شود حرف‌ها را بی‌جواب نگذاشت؛ می‌شود یکی‌به‌دو کرد، می‌شود جواب داد. می‌شود بهانه گرفت و دعوا کرد.

قرار بود آنتوان دوآنل همه‌ی این‌ها باشد؛ پسرکی، ظاهراً، سربه‌راه که وقتی طغیان می‌کند و عاصی می‌شود و پشتِ‌پا می‌زند به خانه و زندگی، چاره‌ای نمی‌بینند غیرِ این‌که روانه‌ی دارالتأدیبش کنند. برو آن‌جا که همه مثلِ خودت خلاف‌کارند. امّا چگونه است که شک‌کردن به رفتارِ بزرگ‌ترها، و گوش‌نکردن به حرفِ بزرگ‌ترها، می‌شود خلاف‌کاری؟ پای مصلحت، لابُد، در میان است. مصلحتی اگر هست، باید خانه را سرِپا نگه دارد؛ برپا و استوار. امّا خانه‌ای که از پای‌بست ویران باشد و با هر تکانی بلرزد و ناپایداری‌اش را به‌رخ بکشد، آدم‌ را وامی‌دارد به فرار. آنتوان دوآنل زرنگ‌تر از آن است که فکر می‌کنند. می‌بیند و می‌فهمد که این خانه جای ماندن نیست. فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد. می‌رود از خانه‌ای که زنش به مردی دیگر می‌اندیشد و مردش به هیچ‌چیز نمی‌اندیشد. خانه‌ی ویران جای ماندن نیست. وقتی خانه بشود حصار و درها و پنجره‌ها به جایی باز نشوند و نور از جایی داخل نشود، نوجوانِ خانه پناه می‌برد به خواندن، به دیدن؛ به کشفِ دنیاهای تازه‌ای که، به‌هرحال، دیدنی‌ترند از این‌ دنیا، جذّاب‌ترند از این دنیا، وقتی این دنیا شبیه همین خانه‌ای باشد که از پای‌بست ویران است. آنتوان دوآنل هم پناه می‌برد به کتاب‌ها، به فیلم‌ها و نوشتن. آن دنیای دیگر. دنیای بهتر.

 

 

یکی از بهترین صحنه های فیلم، زمانی است که آنتوان را در ماشین مخصوص زندان از پاریس می برند. پاریس، باز غمزده است و این بار، باران می بارد. گویی دیگر صبر پاریس هم به سر آمده و برای آنتوان گریه می کند.سکانس مهم دیگر در طول فیلم، زمانی است که آنتوان با روان شناس صحبت می کند. در این جا، شناخت تماشاگر از آنتوان کامل می شود. در این صحنه، ما روان شناس را نمی بینیم و فقط صدای او را می شنویم. دوربین در جای روان شناس قرار دارد و آنتوان به دوربین نگاه می کند، در واقع او با تماشاگر فیلم صحبت کرده و برای او اعتراف می کند.

در پایان آنتوان با استفاده از یک فرصت، از دارالتأدیب فرار کرده و به کنار دریا می رود. دوربین هنگام فرار آنتوان، او را تعقیب می کند. در آخرین نمای فیلم، آنتوان بعد از رسیدن به دریا، برمی گردد و به دوربین نگاه می کند. چهره آنتوان، روی پرده بی حرکت می شود. این ثابت شدن تصویر، تأثیر عجیبی بر روی تماشاگر می گذارد. دریا شروع رهایی و در عین حال، تنهایی برای آنتوان است. منبع

 

دانلود تریلر لینک مستقیم تا 7 روز –  کمکی1  – کمکی2  – کمکی3  – کمکی4

 

 

یک پاسخ به “نقدی بر فیلم چهارصد ضربه – The 400 blows + تریلر”

  1. KASRA گفت:

    ممنون نقد خیلی خوبی بود من این فیلم رو دیدم و وقتی این نقد رو خوندم دوباره یاد صحنه های تاثیر گذار فیلم افتادم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *