انتخاب سردبیربررسی اپیزودی سریالها

بررسی اپیزودیک فصل هشتم Game of Thrones: قسمت پنجم – ناقوس‌ها

ما هرگز قرار نیست از نحوه‌ی پایان یافتن Game of Thrones «بازی تاج و تخت» راضی باشیم. ذات داستان این اجازه را به ما نمی‌دهد. سریالی مثل این – و دنیایش – فقط تا حدی می‌تواند گسترش یابد، فقط تا حدی می‌تواند مقیاسش را افزایش دهد و جنبه‌های جدیدی از شخصیت‌هایش را به نمایش بگذارد تا در نهایت به همان حالت سابق برگردد، مخصوصا اگر پایان سریال به سمتی برود که می‌خواهد یک پادشاه جدید را معرفی کند، حکمرانی که تمام قلمرو زیر دست او قرار خواهد گرفت. سریال نباید زیاده‌روی کند و باید اوضاع را آرام کند. چون Game of Thrones بعضی از تئوری‌های ما درباره‌ی داستان را از مرتفع‌ترین پنجره‌های رد کیپ به پایین پرتاب کرد، امیدوار بودیم بتواند قواعد داستان‌سرایی را نادیده بگیرد، تا تمام مسائل حل نشده را به روشی که خیلی تر و تمیز به نظر نیاید حل و فصل کند، تا تفکرات ما نسبت به تلویزیون را کاملا تغییر دهد اما در این کار زیاده‌روی نکند، تا شاید اجازه دهد شخصیت‌های محبوب ما کشته شوند!

«ناقوس‌ها» اپیزودی به شدت ناموزون بود که فقط لحظاتی جالب داشت (لینا هیدی (Lena Headey) ستاره‌ی این اپیزود بود)، اما به شدت در خدمت مخاطبان بود و فقط برای راضی نگه داشتن آن‌ها ساخته شده بود. (به لحظه‌ای توجه کنید که یورون دقیقا در همان نقطه‌ای از ساحل از آب بیرون می‌آید که جیمی آنجاست تا این دو بر سر زنی بجنگند که فقط یکی از آن‌ها عاشق اوست.) این اپیزود باعث نابودی نه تنها یک ملکه بلکه دو ملکه شد، جایی که سرسی زیر سنگینی چیزی که فکر می‌کرد قرار است از او محافظت کند کشته شد، و دنریس از چیزی که از او محافظت می‌کند برای کشتن مردم استفاده کرد.

در روزهای آینده دعوای مخاطبان با یکدیگر پیرامون یک نکته خواهد بود: دنریس ملکه‌ی دیوانه که تسلیم بدترین انگیزه‌هایش شد و کل یک شهر و مردمش را به آتش کشید. اگر می‌خواهید بدانید این جریان از چه زمانی شروع شد، دنریس را در حال آتش زدن میری ماز دور در فصل اول، او را در حال آتش زدن پیات پری در فصل دوم، او را در حال آتش زدن آستاپور در فصل سوم، او را در حال به صلیب کشیدن اربابان در فصل چهارم، او را در حال آتش زدن صاحبان برده‌های میرین در فصل پنجم، ویس دوتراک در فصل ششم و تارلی‌ها در فصل هفتم ببینید.

و در همین اپیزود ببینید که چقدر راحت واریس را بدون هیچ محاکمه، مکالمه و اظهار پشیمانی با آتش اژدهایش می‌سوزاند. چیزی که زمانی نشانه‌ای برای قدرت او بود حالا به خودشیفتگی و دیوانگی منجر شده است.

نکته‌ی مهم این نیست که آیا دنریس با دیدگاه ایده‌آل زنان از یک زن تسخیر‌کننده‌ی قرن بیست و یکم همخوانی دارد که مردسالاری را با کمک اژدهایش نابود می‌کند یا خیر. نکته‌ی مهم این است که به راه انداختن جهنم توسط دنریس چیزی است که از زمانی که او برای راضی نگه داشتن شوهرش قلب یک اسب را خورد باید به آن پی می‌بردیم. عطش او به خون فقط توسط مشاورانی آرام می‌گرفت که به او یادآوری می‌کردند اگر تسلیم میلش به آتش و خون شود به چه چیزی تبدیل خواهد شد. حالا همه‌ی آن‌ها مرده‌اند و کینگزلندینگ دیگر قابل سکونت نیست.

چیزی که مشخص نیست این است که آیا دنریس سواری دیوانه‌وارش با اژدها را گامی بیش از حد در راستای «بگذار از من بترسن» می‌بیند، حتی با اینکه یک اشتباه تاکتیکی بود که مثل آن را تاکنون ندیده بودیم. حالا دیگر مردم با شور و شوق برای ملکه‌ی جدیدشان جشن به راه نمی‌اندازند، چون دیگر مردمی باقی نمانده‌اند.

برخی از بهترین لحظات این اپیزود نشانگر ناامیدی حتی سرسخت‌ترین شخصیت‌های Game of Thrones بود، مثل جان که برای جلوگیری از یک جنایت جنگی یکی از سربازان خودش را کشت و بدون اینکه کسی به او توجه کند به مردانش دستور می‌داد با سربازان تسلیم شده‌ی دشمن نجنگند. بین لحظات مسخره و خطرناک این اپیزود (آریا که مدام از آتش و آوارهای ۱۰ تُنی که بر سرش می‌ریزد فرار می‌کند، هاوند که ۱۷ ضربه‌ی مانتین به سرش را تحمل می‌کند و باز هم کم نمی‌آورد)، این حس که ما وارد یک باتلاق اخلاقی شده‌ایم کاملا آشکار بود. مقداری از آن به دلیل شنیدن جیغ‌ها و دیدن اجساد سوخته‌ی مردم کینگزلندینگ است (البته نماهای جدید از این شهر کاملا دلسرد کننده بودند و هیچ خیابانی آشنا به نظر نمی‌آمد، که خیلی آزاردهنده بود). دخترکی که یک عروسک چوبی به دست داشت – درست مثل شیرین – معادل دخترک کت قرمز فیلم Schindler’s List «فهرست شیندلر» در این سریال بود. بچه‌ای بی‌گناه که میان دعوای مردان و زنانی خواهان قدرت گیر افتاده است.

ذات تغییرکننده‌ی نبرد باعث تاثیرگذاری بیشتر این صحنه‌ها شد. این نبرد ابتدا مثل ملاقات در میدان جنگ مثل قرون وسطی بود، جایی که مردی خوش‌تیپ آمده بود تا مقابل ارتش شمال ایستادگی کند. سپس به یک نبرد خیابانی وحشیانه تبدیل شد، جایی که سربازان با کشتن دشمنان راه خود را به سمت مرکز شهر باز می‌کردند. و وقتی دنریس (که قبلا گفته بود من قصد ندارم ملکه‌ی خاکسترها باشم) پس از اینکه شهر به تسلیم او درآمد همچنان به سوزاندن مردم ادامه داد، به یک آشوب اخلاقی تبدیل شد.

تیریون به عنوان شخص اخلاق‌مدار داستان، برخی از بهترین لحظاتش در این فصل را تجربه کرد: ابراز همدردی‌اش با واریس در نهایت غم و اندوه، سردرگمی کاملش وقتی پس از به صدا درآمدن ناقوس‌ها به نشانه‌ی تسلیم شدن شهر، دنریس همچنان در حال سوزاندن مردم بود. او در این فصل آنقدر به عنوان مشاور ملکه اشتباه کرده که ایراد گرفتن به مهارت‌های او کاملا منطقی است. اما اینجا نقشه‌ی تیریون خیلی خوب پیش رفت. ارتش شمال خیلی راحت پیروز شد، و ارتش لنیستر تسلیم شد. به همین دلیل است که صورت بهت زده‌اش وقتی دنریس همچنان در حال به آتش کشیدن شهر و مردمش است، تاثیر زیادی روی مخاطب می‌گذارد. او هنگام آزاد کردن جیمی در واقع جان خودش را فدای هزاران بچه‌ای می‌کند که قرار است در حمله‌ی اژدها کشته شوند. تیریون وقتی دنی را می‌بیند که بی‌رحمانه در حال کشتن همان بچه‌هاست کاملا متوجه می‌شود نه تنها حق با واریس بوده، بلکه او حاضر بود برای مردمی بمیرد که ملکه‌اش در حال نابود کردن آن‌هاست.

پس از رقص کوتاه آریا با شاه شب، مخاطبان او را نامزد انجام هر کاری می‌دانستند، مخصوصا در نقش قاتل سرسی – به هر حال او یکی از نام‌های باقیمانده در لیست آریا بود (که حالا تمام افراد درونش کشته شده‌اند). اما به جای آن، نقش آریا در این اپیزود تقلید سردرگمی‌اش در فصل اول بود، وقتی پس از دستگیری پدرش کاملا آشفته و سردرگم در خیابان‌های کینگزلندینگ پرسه می‌زد. آریا که برای اولین بار پس از آن زمان وارد این شهر شده، قدم‌های قبلی خودش را دوباره پیش می‌گیرد، و زمانی که کسی به او می‌گوید حاضر است بمیرد تا او مجبور به این کار نشود از رد کیپ فرار می‌کند، و وارد خیابان‌های شهر می‌شود که تمام مردمش با او رفتار دوستانه‌ای ندارند. این برای آریا که آرام آرام به یک قاتل بی‌رحم تبدیل شده راضی کننده و غیرمنتظره بود، اینکه وارد مکانی پر از انسانیت شود و این باعث شود او کاملا آن حس اطمینان و اعتماد به نفسش در اپیزود «نبرد وینترفل» را از دست بدهد.

در طول این اپیزود به این فکر کردم که چرا دنریس مستقیما سراغ بلندترین برج رد کیپ نرفت و سرسی را به آتش نکشید. وقتی او اسکورپیون‌ها (تیراندازهای بزرگ) را نابود کرد بهترین زمان برای انجام این کار بود. اما به دلیلی که شورانرهای سریال نمی‌توانند توضیح دهند، دنریس سرسی را نادیده گرفت و دیگر برج‌های شهر را فرو ریخت.

در حالی که آرزو می‌کنم باید در این فصل به سرسی – پویاترین و جالب‌ترین زن سریال – کار بیشتری به جز خیره شدن مدام از پنجره به چشم‌انداز شهر داده می‌شد، اما لینا هیدی از همین زمان و کار کمی که در اختیار داشت بهترین بهره را برد، و به همگان نشان داد ابهت داشتن در ساکت ماندن، حرف نزدن و ارائه‌ی یک هنرنمایی فوق‌العاده است. در نهایت، سرسی فقط تخت آهنین را از دست نداد، او ثروتمندترین و قدرتمندترین خانواده‌ی وستروس را واژگون کرد و اجازه داد کل شهر نابود شود. نزول او از مرتفع‌ترین برج تا اعماق زیرزمین‌های شهر، استعاره‌ی بسیار خوبی برای نمایش سقوط فاجعه آمیز او بود.

و اگرچه انتظار پایان جذاب‌تری را برای سرسی داشتم، اما فرو ریختن قلعه روی سرش هم پایان بدی نبود. آیا عشق سرسی و جیمی زننده و اشتباه بود؟ قطعا بله، اما صادقانه بگوییم عشق آن‌ها کاملا حقیقی بود. روند پیشروی جیمی به سمت رستگاری با بازگشتش به سمت سرسی به پایان نرسید، بلکه وقتی اجازه نداد او تنها بمیرد این روند به اوج خودش رسید، حتی با اینکه سرسی در طول عمرش به بی‌رحمانه‌ترین شکل، موانع را از پیش روی خودش برداشته بود.

جیمی همان‌طوری مُرد که آرزویش را داشت، همراه زنی که همیشه عاشقش بود. همان‌طور که لینا هیدی گفته بود: “اونا با هم به دنیا اومدن، و با هم دنیا رو ترک کردن.” و در پایان، در هم شکستن سرسی – “لطفا نذار بمیرم. من نمیخوام بمیرم. نه اینجوری” – نشان داد زیر این ظاهر زشت و زننده، او هم از همان چیزی می‌ترسد که خودش طی این سال‌ها بر سر دیگران آورده است.

ما خواستار نتیجه‌گیری‌های خوب برای شخصیت‌های محبوب خودمان هستیم – البته نه خیلی شسته و رفته. حالا هر لحظه از سریال باید جذاب و تماشایی باشد – اما نباید چیزهایی که قبلا دیده‌ایم را کپی کند. Game of Thrones باید دقیقا همان‌طور تمام شود که بهترین لحظاتش را رقم زده – با سورپرایز کردن ما. یا حتی سورپرایز کردن ما درباره‌ی روشی که می‌خواهد ما را با آن سورپرایز کند. این کار بسیار دشواری است. شاید حتی غیرممکن باشد. آن هم به عنوان سریالی که دیدگاه همگان را نسبت به تلویزیون تغییر داده است. تنها چیزی که می‌توانیم به آن امیدوار باشیم این است که آن سرنوشتی نصیب شخصیت‌های محبوبمان شود که حق آن‌هاست، چه در میان آتش سوزان یک اژدهای خشمگین باشد یا روی فلز سرد تخت آهنین…

نکات جالب اپیزود پنجم:

۱. واریس وقتی گری‌ورم برای اسکورت او به سمت محل کشتنش وارد اتاق می‌شود در حال سوزاندن یک نامه است. اما به نظر می‌آید آن نامه با نامه‌ای که در آن هویت اصلی جان را فاش کرده بود فرق دارد. این نامه برای چه کسی است؟ چه کسی هنوز از هویت اصلی جان باخبر نیست و این قدرت را دارد تا اوضاع را سروسامان دهد؟

۲. آیا دلیلی داشت که دنریس و افرادش باید پس از کشته شدن ریگال این همه راه را تا دراگون‌استون می‌رفتند؟ تمام ارتش لنیستر در حال محافظت از کینگزلندینگ است. بقیه باید در اردوگاه همراه داووس باقی می‌ماندند، اما دنی باید به قلعه‌ی خودش برمی‌گشت و جان بیچاره باید با یک قایق جداگانه سفر می‌کرد؟

۳. مهم‌ترین فرصت از دست رفته‌ی این اپیزود مبارزه‌ی خیابانی‌ای بود که وقتی جان و ارتش شمال با ارتش لنیستر روبرو شدند در حال رخ دادن بود. اما متاسفانه به آن شکلی که ما دوست داشتیم شکل نگرفت.

۴. آیا خشم مطلق برای نامیرا شدن دروگون در مقابل آن اسکورپیون‌ها کافی بود؟ در اپیزود قبلی یک اسکورپیون ریگال را بدون هیچ مشکلی پاره پاره کرد.

۵. در تمام کینگزلندینگ فقط یک خیابان مستقیم وجود دارد. چرا؟ یعنی معمار شهر فقط فرصت کرده یکی از آن خیابان‌ها را مستقیم بسازد؟

۶. جیمی در خوابیدن حین تکیه دادن به تیرک‌های چوبی استاد شده است. این چندمین باری است که او زندانی می‌شود؟

۷. تیریون از داووس می‌پرسد آیا می‌تواند چیزی خیلی مهم را قاچاقی به جایی ببرد. شما هم فکر کردید منظور او جیمی است و بعد متوجه شدید منظورش یک قایق بوده که قرار است دقیقا در همان نقطه‌ای قرار بگیرد که همه‌ی یاغیان سریال (بران، تئون، داووس) از آنجا برای فرار کردن از شهر استفاده کردند؟

۸. بیچاره مارک ریسمن (بازیگر نقش هری استریکلند فرمانده‌ی ارتش طلایی) که فکر می‌کرد قرار است در فصل پایانی بزرگترین سریال تلویزیون نقش مهمی داشته باشد، اما موفق نشد فیل‌ها را همراه خودش بیاورد و گری‌ورم حسابش را رسید.

۹. واقعا چرا داووس که همیشه هم گفته جنگجو نیست، همیشه حین نبرد در صف اول مبارزان قرار می‌گیرد؟

۱۰. صحنه‌ی نهایی بین جیمی و تیریون – صحنه‌ی معکوس نجات تیریون توسط جیمی حین محاکمه برای مرگ جافری – یکی از بهترین لحظات کل سریال بود. نیکولای کاستر والدو این صحنه را با تمام وجود و احساساتش بازی کرد.

۱۱. متاسفم اما دعوای خانوادگی کلگین اصلا برای من جالب نبود. شخصیت هاوند مهم‌تر از این بود تا به خاطر یک انتقام خانوادگی کشته شود که فقط چیزهایی در مورد آن شنیده بودیم. و واقعا نمی‌توان از شخصیتی که اصلا حرف نمی‌زند یک شخصیت سه‌بُعدی و قابل باور ساخت. آیا از اینکه آن‌ها همراه یکدیگر از پرتگاه پریدند و وارد گودالی آتشین شدند خوشحالم؟ تا حدودی بله. آیا خوشحالم که روری مک‌کان (بازیگر نقش هاوند) از سریال حذف شده؟ قطعا نه. آیا برایم جالب بود که مانتین چشمان هاوند را به همان شکلی فشار داد که این کار را با اوبرین کرده بود؟ خییییییییلییییی.

۱۲. درست است که الان زمان خوبی برای گفتن این نکته نیست، اما به نظرم درست نبود آخرین تصویر از سرسی، با آن مدل موی به قول خود لینا هیدی «شلغم مانند»ش باشد!

۱۳. یورون مرده خوشحالن همه، ایشالا مردن قسمت دنی!

برچسب ها
نمایش بیشتر

‫۴ نظرها

  1. چه خبرشد تو این فیلم واقعاااااااااااا غیر قابل پیش بینی و در حدودی انتظارهای غیر قابل توصیفی که میشد برای خود من محقق شد در نوع خودش بی نظیر بود و اگه انتظارها فراتر از این بود فقط باید گفت همین هست که هست

  2. عالی بود این قسمت….ولی واقعا از دنریس بدم اومد وقتی تسلیم شدند بازهم شروع به کشتن کرد….امیدوارم اپیزود آخر یکی انتقام این همه بیگناه رو ازش بگیره ( جان مرد باش بزن بترکونش) مرسی بابت ترجمه منتظر ترجمه اختصاصی عوامل قسمت ۵ هستیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن